ذهن تاریک[ ویکوک]
زمان آپ : نامشخص
Genre : mystery, crime, angst, romance , dram
داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول
علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود تا هر آنچه در خاطر آزرده اش داشت ، برای او بنویسد. تنها امید زندگی جونگکوک که با تمام توان به آن چنگ زده بود ، حالا او بود. وکیلی که به طور اتفاقی به پرونده اش علاقه نشان داده بود و علی رغم دو وکیل قبلی، بلافاصله ردش نکرده بود. اما وکیل عصر آن روز با بی صبری به دادستانی مرکزی رفته بود،یک نسخه از پرونده پسر را گرفته بود و تا صبح خواندنش را تمام کرده بود. حالا او رسما وکیل متهم ردیف اول پرونده قتل بود ، پرونده ای که هفته بعد اولین دادگاهش تشکیل میشد. وکیل کیم باور نمیکرد که چطور همه شواهد علیه آن پسر بود ، و حقیقتا
. . . چه کسی کیمکای را کشته بود؟
فلش بک سال ۲۰۱۸ با بیخیالی به صفحه تلویزیون زل زده بود و صدای دعوای دو برادر را میشنید. به در بسته اتاق کای خیره شد و سعی کرد بفهمد چه میگویند.
" من بهت گفتم وایسا کنار خودم کار کن! اونوقت توعه نمک به حروم رفتی با اون عوضی کار میکنی ؟ اون قاچاقچیه، تو کار مواده احمق ! میخوای یه ذره آبروی باقی مونده من رو هم به باد بدی؟!؟"
" من نمیخوام نوچه تو باشم، میخوام روی پای خودم وایسم "
" گورتو گممیکنی میری کالج! درست و ادامه میدی ، بعد هر گوهی میخوای بخوری بخور!"
" اتفاقا میرم، میرم از دست فضولی های تو راحت میشم. فک کردی چون داداش بزرگی میتونی مث بابا باشی ؟ نه تو انگشت کوچیکه-" با صدای سیلی و قطع شدن حرفهای جونگین ، چشمهای پسر گرد شدند و به سرعت به اتاقش رفت. صدای خواهرش را میشنید که پیگیر ماجرا شده و به اتاق کای رفته و بلافاصله بعد از آن صدای کوبیدن درب بزرگ عمارت به گوشش رسید. از پنجره اتاقش جونگین را میدید که به سرعت سوار ماشین آخرین مدلش شد و از آنجا دور شد.
بعد از خوابیدن ماجرا ،با کنجکاوی پیش خواهرش رفت و کنارش روی مبل نشست " نونا؟ چه خبر شده؟" جانگ هوآ با کلافگی به برادرش نگاه کرد " دوباره سر کار و درسش بحثشون شد. کای هم اعصابش بهم ریخته، اون خيلی گستاخه"
با صدای قدمهای کای که از طبقه بالا به پایین می اومد، در حالی که سیگار میکشید و دکمه های لباسش شلخته باز شده بودند ، هردو نگاهشان را به او دوختند. " جانگ هوآ بیا کارت دارم"