ذهن تاریک[ ویکوک]
زمان آپ : نامشخص
Genre : mystery, crime, angst, romance , dram
داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول
علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ
پارت سی و هشتم
همیشه پایان های تلخ ، بیشتر به یادها می مانند تو بگو اگر پایانم تلخ باشد ، کمی بیشتر از هرگز ، به خاطرت می نشینم ؟
●●●
دوباره در همان اتاق بود. اتاقی که تابلویی داشت که مزين به شعری زیبا بود ، که شاید حالا حرف دل خودش بود.
" دوست ترت دارم از هر چه دوست ، ای تو به من ، از خودِ من خویش تر.. دوست تر آن که بگویم چقدر، بیشتر از بیشتر از بیشتر ..."
زیر لب زمزمه کرد و تابلو را به دقت نگاه کرد. او وکیل را دوست داشت؟ اگر نه ، چرا تا این حد به صدا و لحن جملاتش دل سپرده بود؟ چرا وقتی او در دادگاه آسیب دیده بود ، از نگرانی قلبش درد گرفته بود ؟ چرا در زندان هم از او و برای او می نوشت ؟
با خودش درگیر بود که او را دید.
" جونگکوک ، شام چی میخوری سفارش بدم؟"
با لبخندی، روی تخت نشست.
" خودتون چی پیشنهاد میدین؟ "
به مرد نگاه کرد. بعد از مدتها ، او را بدون کت و شلوار می دید و حقیقتا این را بیشتر دوست داشت.
وکیل با سکوت ، سری تکان داد . تا او سفارش غذا می داد ، جونگکوک به تی شرت و شلوار راحتی اش ، بازوهای عضلانی و شانه های پهنش زل زده بود. چرا انقدر خوب و بی نقص به نظر می رسید ؟ تمام مدت ، پشت آن استایل های رسمی و کت و شلوارهای شیکی که می پوشید ، این بدن را پنهان میکرد ؟
یا شاید حالا که ذهنش از درگیری زندان و محکومیت خالی شده بود ، او چنین به نظر می رسید؟
به هر حال او با خودش فکر میکرد که این احساس گذراست و وکیل هرگز چنین حسی به او ندارد ، این فقط تصورات خودش بود.
پس از صرف شام ، مدتی صحبت کردند و او سرانجام به اتاق برگشت.
وکیل با سخاوتمندی، اتاقش را در اختیار او گذاشته بود و خودش، در هال و روی کاناپه می خوابید.