Part 38

523 66 45
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت سی و هشتم

همیشه پایان های تلخ ، بیشتر به یادها می مانند
تو بگو
اگر پایانم تلخ باشد ،
کمی بیشتر از هرگز ، به خاطرت می نشینم ؟ 

●●●

دوباره در همان اتاق بود.
اتاقی که تابلویی داشت که مزين به شعری زیبا بود ، که شاید حالا حرف دل خودش بود.

" دوست ترت دارم از هر چه دوست ،
ای تو به من ، از خودِ من خویش تر..
دوست تر آن که بگویم چقدر،
بیشتر از بیشتر از بیشتر ..."

زیر لب زمزمه کرد و تابلو را به دقت نگاه کرد.
او وکیل را دوست داشت؟
اگر نه ، چرا تا این حد به صدا و لحن جملاتش دل سپرده بود؟ چرا وقتی او در دادگاه آسیب دیده بود ، از نگرانی قلبش درد گرفته بود ؟ چرا در زندان هم از او و برای او می نوشت ؟

با خودش درگیر بود که او را دید.

" جونگکوک ، شام چی میخوری سفارش بدم؟"

با لبخندی،  روی تخت نشست.

" خودتون چی پیشنهاد میدین؟ "

به مرد نگاه کرد.
بعد از مدت‌ها ، او را بدون کت و شلوار می دید و حقیقتا این را بیشتر دوست داشت.

" خب اینجا پیتزاهای خیلی خوبی داره ، به نظرم امتحانش کن"

"  اوه حتما ، خیلی وقته پیتزا نخوردم "

وکیل با سکوت ، سری تکان داد . تا او سفارش غذا می داد ، جونگکوک به تی شرت و شلوار راحتی اش ، بازوهای عضلانی و شانه های پهنش زل زده بود.
چرا انقدر خوب و بی نقص به نظر می رسید ؟
تمام مدت ، پشت آن استایل های رسمی و کت و شلوارهای شیکی که می پوشید ، این بدن را پنهان میکرد ؟

یا شاید حالا که ذهنش از درگیری زندان و محکومیت خالی شده بود ، او چنین به نظر می رسید؟

به هر حال او با خودش فکر میکرد که این احساس گذراست و وکیل هرگز چنین حسی به او ندارد ، این فقط تصورات خودش بود.

پس از صرف شام ، مدتی صحبت کردند و او سرانجام به اتاق برگشت.

وکیل با سخاوتمندی،  اتاقش را در اختیار او گذاشته بود و خودش،  در هال و روی کاناپه می خوابید.

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now