chapter12

82 12 1
                                        

داستان از نگاه مارگاریتا

با تعجب زل زدم بهش نه این که بدم بیاد ولی لنا اگه بفهمه حتما ناراحت میشه میدونم به خودم گفتم که برای هری می جنگم و دیگه لنا و بقیه برام مهم نیستن ولی خب این اونقدرا هم آسون نیست اون یه جورایی دوست منه و من نمی تونم مثل یه هرزه رفتار کنم مثل کیت و فیونا پس سعی کردم این که از این حرفش خوشحال شدم رو مخفی کنم یه اخم ظریف کردم و گفتم
"نمی خواد خودم می تونم بخورم تازه لنا اگه بفهمه الان پیش منی ناراحت میشه بهتره بری"

"چرا هر موقع ما با هم حرف میزنیم بحث لنا رو می کشی وسط می خوای بگی اون برات مهمه"

اینو داد زد و من یه لحظه ازش ترسیدم ولی من ضعفم رو نشون ندادم من واقعا در برابر اون ضعیفم ولی نباید بزارم بفهمه و منم مثل خودش با داد گفتم

"معلومه که برام مهمه اون دوست دخترته و دوست منم هست حالا هم از اینجا برو بیرون"

میخواست یه چیزی بگه که سوفیا اومد تو اتاق و ازش خواهش کرد که بره بیرون اونم با عصبانیت رفت و در پشت سرش کوبید سوفیا اومد پیشم نشست و منم زدم زیر گریه من گریه کردن رو دوست دارم تنها کاریه که آرومم می کنه دیگه بهش عادت کردم
"سوفیا همه چی خوب بود ولی من خرابش کردم اون دیگه رفت و بر نمیگرده"

"هییششش آروم باش درست میشه"

"من میخوام برم خونه"

"دکترا گفتن فردا مرخص میشی"

"سوف میتونی تا فردا یه خونه تو شهرک خودمون پیدا کنی تا باهم زندگی کنیم دیگه صبرم تموم شده"

"آخه به این زودی که نمیشه تو بیا پیش من چند روز تا باهم یه خونه بگیریم"

"باشه"
چون قبلا اجازش رو از مامان و بابام گرفته بودم خیالم راحت بود وای خدایا دیگه کشش ندارم میخوام یکم تنها باشم
"سوفیا عشقم من میخوام بخوابم میشه به مامانم اینا بگی برن خونه خودتم برو یه ذره استراحت کن معلومه اصلا نخوابیدی"
زیر چشاش گود شده بود و معلوم بود تو این دو روز اصلا نخوابیده
"باشه عزیزم تو فکر من نباش من خوبم"
سوفیا گفت و رفت من به جز خودم اطرافیانم هم داغون کردم من دوباره شکست خوردم من توان مقابله ندارم چی میشد تا ابد بخوابم و دیگه بیدار نشم اینطوری هم خودم راحت میشدم هم دیگران تو همین فکرا بودم که خوابم برد صدای باز شدن در اومد از خواب بیدار شدم ولی چشمام رو باز نکردم و تظاهر کردم خوابم حوصله ی هیچ کس رو ندارم احساس کردم اومد بالا سرم موهام رو ناز کرد و آروم گفت
"چرا این کارو باهام می کنی تو که میدونی من چجور آدمی ام من نمی تونم اعتراف کنم لعنتی بفهم چرا خودت رو کنار میکشی به جای این که فکر دیگران باشی فکر خودت باش"
باورم نمیشه این که صدای هریه منظورش از این حرفا چیه چی رو نمی تونه اعتراف کنه احساس کردم چشمام سنگین شد و خوابم برد
درد خیلی زیادی داشتم از خواب بیدار شدم و دیدم هری خوابیده حالم خیلی بد بود ولی نمی خواستم اونو بیدار کنم یهو احساس کردم لباسم خیسه پتو رو زدم کنار و نفسم بند اومد لباسم خونی بود هری بیدار شد سریع پتو رو کشیدم رو خودم
"چرا بیدار شدی"
هری پرسید نمی خواستم بهش بگم چی شده حالا چیکار کنم
م-"خوابم نمیاد"
ه-"ولی باید بخوابی"
م-"ای بابا عجب گیری کردیما اصلا مگه تو نرفتی چرا دوباره اومدی"
داشتم از درد میمردم ولی به روی خودم نیاوردم میخواستم عصبانیش کنم تا بره بیرون و به پرستار بگم که خونریزی دارم ولی نمیرفت یهو عصبانی شد و مچ دستم رو محکم گرفت و گفت
"چرا اینجوری میکنی"
"ولم کن"
دستم و محکم از دستش خواستم بکشم بیرون که آرنجم خورد به زخمم و دادم رفت هوا
هری یه لحظه ترسید و وقتی دید از درد دارم به خودم می پیچم پتو رو نگاه کرد و نفسش بند اومد خودمم یه لحظه ترسیدم خونریزیم خیلی شدید بود
"چرا بهم نگفتی میخوای سر لجبازی با من خودتو به کشتن بدی"
"نمی خواستم ...دلت برام بسوزه یا ... فکر کنی آویزونتم"
به سختی و تیکه تیکه گفتم و چشام سیاهی رفت و داشتم می افتادم که هری گرفتم و خوابوندم رو تخت و رفت پرستار رو صدا کنه
.
.
.
رای و نظر یادتون نره لطفا

my big loveTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang