chapter14

70 11 0
                                        

داستان از نگاه مارگاریتا
وقتی بیدار شدم هری داشت با لنا حرف میزد یکم ناراحت شدم ولی من کیم که بخواد ناراحت شه چند ثانیه به هم خیره شدیم و هری رفت نشست رو صندلی و با اخم به من نگاه کرد خوب راستش یکم ترسیدم کلا وقتی عصبانی میشه من خیلی ازش می ترسم یه سکوت بدی بینمونه من واقعا از این متنفرم
"چرا اونجوری نگام میکنی؟"
بالاخره حرف زدم و سکوت رو شکستم

"توقع داری بخندم و بهت بگم آفرین به خاطر این حماقتت و لجبازی با من داشتی خودت رو به کشتن میدادی و خبر بد دیگه اینکه باید 3 روز دیگه بیمارستان بمونیم"
صبر کن ببینم یعنی این دعواها برای اینه که این آقا فکر میکنه باید 3 روز دیگه پیش من باشه

"کسی مجبورت نکرده بمونی میتونی همین الان بری"

"من بخاطر این نگفتم برای خودت گفتم که بدونی و اینم بدون من هیچ جا نمیرم"
عجب گیری کردیما نه به اون دعواهاش و اخم هاش نه به این خوبی کردن زورکیش بیچاره خود درگیری داره
.
.
4 روز بعد
آخیش بالاخره مرخص شدم و الان دارم حاضر میشم تا با سوفیا برم خونه جدیدمون تو این مدت که من بیمارستان بودم سوفی تو شهرک خودمون یه خونه دوبلکس خریده بود همه وسایلامون رو جمع کرده بودیم و همه چیز آماده بود و امشب هم می رفتیم تا از این به بعد اونجا زندگی کنیم هری تا آخرین لحظه تو بیمارستان پیشم بود و ازم خواست تا به لنا چیزی نگم حتی اگه اونم نمی گفت قصد نداشتم به کسی چیزی بگم سوفیا هم تو این مدت هر کاری می تونست کرد که روحیه منو عوض کنه ولی خوب فایده ای نداره هیچ کس جز خودم نمی تونه حالم رو بهتر کنه دوباره از اول باید تلاش کنم باید خودم رو جمع و جور کنم نباید ضعیف به نظر بیام باید هری رو فراموش کنم دوباره گریم گرفت ولی زود اشکام رو پاک کردم تا سوفی نفهمه چمدونم رو برداشتم از در رفتم بیرون پیش سوف که دیدم سر جاش ایستاده و داره به روبه روش نگاه میکنه منم برگشتم تا ببینم به چی زل زده وقتی برگشتم دهنم باز موند همینجور ماتم برده بود که با صداش به خودم اومدم
"سلام دخترا"

"سلام هری"
من و سوف باهم گفتیم
"چیشده که اومدی اینجا نکنه حلوا خیرات می کنن ما خبر نداشتیم"
سوفیا با یک حالت کنایه ای گفت
"نه اومدم کمک شما تا ببرمتون خونه جدیدتون"
نه این امکان نداره من دوست ندارم اون خونمون رو بلد باشه گرچه این جا یه شهرکه و خیلی زود جامونو میفهمه ولی فعلا نمی خواستم با ما بیاد و گفتم
"مرسی که اومدی ولی لازم نیست چون من ماشین دارم و با ماشین خودم میریم تازه وسیله ها هم تو ماشین منه"

"خب سوف میتونه با ماشین تو بیاد تو هم با من بیای"

"آخه.."
می خواستم یه بهونه بیارم که یهو دستم و گرفت و منو کشید سمت ماشین
"آخه نداره همین که من گفتم"
به زور منو سوار کرد و خودش هم نشست منم چیزی نگفتم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم

" به نظر من یه مدت دیگه باید خونه خودتون میموندی تا حالت بهتر بشه"
هه اگه میدونست چقدر دلم می خواست از اون خونه فرار کنم این حرف رو نمیزد

"این طوری بهتره راحت ترم"
دوباره گریم گرفت لعنتی من هر وقت به این موضوع فکر میکنم گریم میگیره نمی خوام جلوی اون خودم رو ضعیف نشون بدم ولی من همیشه زود گریم می گیره مهم نیست چقدر تلاش کنم چون در آخر این اتفاق می افته دیگه داشتیم به خونمون نزدیک میشدیم ماشین من که سوفیا سوارش بود وایستاد و خوشحال بودم که رسیدیم اشک هامو پاک کردمو آماده بودم که پیاده شم که یهو هری پیچید تو کوچه بغل خونمون با تعجب نگاش کردم که داشت با سرعت زیاد رانندگی میکرد
"هری داری اشتباه میری خونه من اونطرف بود"

"میدونم"
.
.
.
رای و نظر یادتون نره

my big loveTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon