لوک از وقتی فهمیده من حامله ام خیلی خوشحاله و همش مواظبمه و این مدت هم گیر داده که باید برم و با اون زندگی کنم ناراحت از پله ها پایین اومدم و رفتم تو آشپزخونه پیش سوفیا
س_"چته چرا ناراحتی؟"
"ناراحت نیستم"
س_"دروغ نگو من تورو میشناسم از وقتی فهمیدی بارداری ناراحتی نکنه بچه رو نمی خوای"
"نه موضوع این نیست فقط بعضی وقتا به این فک میکنم که این بچه میتونست بچه منو هری باشه"
صدای افتادن چیزی باعث شد از ترس سر جام خشکم بزنه و وقتی به صورت سوفیا نگاه کردم که به پشت سرم خیره شده بود ترسم بیشتر شد جرئت اینکه پشتم رو نگاه کنم نداشتم
ل_"بگو که اشتباه شنیدم"
با شنیدن صداش اشک از چشمم جاری شد برگشتم و به صورت ناراحتش خیره شدم اشکام یکی بعد از دیگری میریخت مثل مجسمه خشکم زده بود و زبونم بند اومده بود اون پسر خیلی خوبیه من نباید اونو قاطی این بازی میکردم اومد جلو و تو چشمام زل زد دستش و آورد بالا که بزنه تو گوشم چشمامو بستم و منتظر برخورد دستش با صورتم شدم ولی این اتفاق نیوفتاد دستش و مشت کرد و برگشت بره دنبالش دویدم و قبل اینکه ماشینش حرکت کنه نشستم تو ماشین
ل_"برو پایین"
"نه باید باهم حرف بزنیم لطفا گوش کن"
ل_"به اندازه کافی شنیدم برو پایین"
"نه تا وقتی به حرفم گوش ندی"
ل_"باشه"
ماشین و روشن کرد و حرکت کرد
"کجا میری؟"
ل_"اول میریم بچه رو سقط کنیم بعد میریم پیش هری"
"نه من این کارو نمیکنم این بچه تقصیری نداره"
ل_"مگه من داشتم؟لعنتی تقصیره من چی بود جز این که عاشقتم"
صداش هر لحظه بلندتر میشد من نمیتونستم به خاطر حماقتم یه بچه رو به کشتن بدم خدایا کمکم کن دارم دیوونه میشم
"لوکاس خواهش میکنم فقط یه فرصت دیگه به خودمون بده ما نمیتونیم این کارو کنیم"
ل_"نه نمیشه"
در ماشین و باز کردم و گفتم
"ماشین و نگه دار وگرنه میپرم"
ل_"چیکار میکنی دیوونه شدی؟ در و ببند"
"آره دیوونه شدم ماشین و نگه دار وگرنه میپرم"
یه پامو از ماشین آوردم بیرون و اومدم بپرم که لوکاس دستم و گرفت و ترمز کرد سرش و گذاشت رو فرمون و شروع کرد به گریه کردن خدایا من با این پسر بیچاره چیکار کردم از ماشین پیاده شدم در سمت راننده رو باز کردم و نشستم رو پاش تو چشماش نگاه کردم و منم زدم زیر گریه سرمو گرفت تو سینش و بغلم کرد
"منو ببخش نمیخواستم اینجوری بشه فقط یه فرصت بهم بده قول میدم جبرانش کنم من دوست دارم"
ل_"مگه نگفتی کاش این بچه تو و هری بود خب پس برو دیگه برو پیش اون"
"من اولش فقط میخواستم برای اذیت کردن هری این کارو بکنم فکر نمیکردم پسری باشی که عاشق کسی بشی ولی بعد که به خودم اومدم دیدم منم دوست دارم لطفا نرو این کارو با ما نکن من چه تو بمونی چه بری این بچه رو نگه میدارم پس بمون"
گریه ام اوج گرفت لوک منو بیشتر تو بغلش فشار داد و سرمو بوس کرد خیلی خسته بودم آروم چشمام رو بستم و عطرش رو بو کشیدم و خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم تنها تو اتاقم رو تختم بودم با ترس کل اتاقو نگاه کردم ولی لوک نبود زدم زیر گریه که در باز شد و لوک اومد تو دوید سمتم
ل_"مارگاریتا عزیزم چی شده؟"
ناباور و با بغض نگاش کردم و گفتم
"فکر کردم رفتی"
بغلم کرد و گفت
ل_"نه عزیزم نترس جایی نمیرم"
با هم رفتیم تو تخت خوابیدیم و برای این که وجودشو حس کنم خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و اونم محکم تر بغلم کرد انگار جفتمون به این بغل نیاز داشتیم به این که بدونیم ماله همیم و هیچ کدوممون قرار نیست جایی بره و امروز رو فراموش کنیم
.
.
.
رای و نظر یادتون نره
ESTÁS LEYENDO
my big love
Fanfictionاین داستان زندگی دختریه که برای رسیدن به خوشبختی و عشقش تلاش میکنه ولی خب شانس با اون یار نیست دختری که از بیرون کامل و خوشبخته و همه به زندگیش حسادت میکنن ولی از درون داغونه و کسی اونو درک نمیکنه و اون مجبوره تنهایی با مشکلاتش کنار بیاد و این موضوع...
