ترس از دست دادن یه چیز یا یه فرد توی زندگی برابر با از دادن اونهاست ، این درسیه که من خیلی سخت متوجه اون شدم و این درس به قیمت از دست دادن نه یه فرد بلکه یه فرد و یه آینده برام تموم شد! جالبه که اگه ما ذهنمون رو برای یادگیری آماده کنیم اینقدر به ما و آیندههایی که قراره نصیبمون بشه خسارت وارد نمیشه!
فرض کنید خونهاتون رو بالای یه کوه ساختید و وقتی یه سیل معمولی میاد شما در امانید ، اما وقتی یه سیل بزرگ میاد اون وقته که خطر به سراغ شما و خونهاتون میاد شما که یه موجود دوپا و دارای هوش هستید به بالاترین نقطهی کوه میرید و فقط از جونتون محافظت میکنید ولی هیچ کاری جز نظاره کردن اینکه آب با قدرت تخریبی فوقالعادهاش تمام چیزهایی که زیر پاتون رو هست رو میشوره و با خودش میبره ندارید ، فقط تماشا میکنید و از خودتون می پرسید :اگه فلان اتفاق میوفتاد قدرت آب کمتر میشد ، یا اگه جور دیگهای خونه ام رو می ساختم خسارت کمتری میدیدم ولی حالا که اون کارها رو نکردید فقط مجبورید تماشا کنید آب خونهاتون رو با خودش ببره !
حالا نمونهی عاطفی از یک رابطه رو جای خونه تصور کنید و سیل بزرگ رو جملهی "من عاشقتم" چه چارهای هست ، جز اینکه بنشینید و تماشا کنید که هیچ دفاعی از خود ندارید و تنهایید درحالی که کسی کنارتون ایستاده ، نفس میکشه و شما رو می بوسه! پس این احساس تنهایی از کجا نشئت میگیره ، جواب من مشخصه ، جملهی "من عاشقتم!" پس بذارید اسم این جمله رو حادثه بذاریم ، بعد از اون حادثه گذروندن وقت با اِما مثل جهنم بود ، ساکت بود و حرف نمی زد ، غذا نمیخورد و پیاده به نا کجا میرفت و بعد از ساعتها بر می گشت و وقتی بر می گشت خیره به یه نقطه نگاه میکرد و حتی صدای من رو نمی شنید و من هم بهش حق میدادم ، اون داشت سختی میکشید و این برای من هم دردناک بود وقتی توی راه خونه بودیم طاقتم به سر اومد ، میخواستم هر اتفاقی که توی بریکون بیکنز گذشت توی بریکون بیکنز بمونه پس ماشین رو کنار زدم و پیاده شدم و اهمیتی ندادم بارون با شدت زیادی قراره بهم بخوره ، قلبم درد میکرد و میتونستم حس کنم که داره تندتر از همیشه میزنه انگار به طور غریزی میدونستم قراره اتفاق بدی بیوفته ، هنوز حرف زیادی رد و بدل نشده بود اما قلبم رو میدیدم که شکسته! میون اون همه قطرات سرد بارون چند قطره از اشکام روی صورتم چکید ، بعد از چند لحظه اِما هم پیاده شد و این دفعه لب باز کرد و حرف زد : اَش؟ داری گریه میکنی؟
لعنتی اون چطور می فهمید میون این همه خیسی کدوم اشکه و کدوم نیست؟!
توی فکر فرو رفته بودم که جلوتر اومد و من رو از افکارم بیرون کشید و پرسید: تو چت شده؟
این سوالی بود که من باید ازش می پرسیدم پس همین رو بهش گفتم
به محض جواب دادنم ازش پشیمون شدم چون من احمقم ، معلومه که اون چش شده اون بهم گفت چه احساسی داره ک من سکوت کردم
لبخندی طعنه آمیز زد که مستحقش بودم و جواب داد: لعنتی! من بهت گفتم که چه احساسی بهت دارم و تو چی گفتی؟
خودش با فریاد جواب داد: هیچی... هیچی
اون حق داشت از من عصبانی باشه ، حس میکرد بازیش دادم و پیش خودم دارم مسخرهاش میکنم ولی من حقیقت رو بهش گفتم: نتونستم چیزی بگم تلاش کردم خیلی ولی کلمات بالا نمیومدن!
با فریاد پرسید: چرا؟
به راستی که چرا؟ این جملهی لعنتی چی داشت که من نمیتونستم به زبون بیارمش شاید میترسیدم این جمله رو بگم و توی زمین فرو برم و ناپدید بشم ، به یاد آوردم اولین باری رو که روبی این حرف رو زد و بعد از یه مدت نیست و نابود شد و من رو به یه باتلاق فرو برو که یواش یواش من رو از لحاظ روحی و جسمی از بین برد شایدم هم هنوز قلبم از عشق روبی نگذشته بود و پیش خودش فکر میکرد اگه به اون یه شانس دوباره میدادم چی میشد و برای همین بود که نمیخواستم به اِما حرفهایی بزنم که اون رو به آینده امیدوار کنه ! درسته من یه هیولا بودم ، یه هیولا که قلب یه دختر رو توی دستم گرفتم و اون رو فشار دادم تا خون ازش بچکه این کار جز از یه هیولا فقط از دست من برمیومدم ، من فقط سکوت کردم نمیخواستم بگم به خاطر روبیه پس فقط سکوت کردم و خودش متوجه جواب شد و پرسید:روبیه؟ نه؟
YOU ARE READING
Colors PT II: Black and Blue
Teen Fiction[Completed] 《او یک خاطرهی سیاه بود...》 رنگها قسمت دوم : سیاه و کبود اون پیرهن مشکیش رو برام گذاشت و پیرهن آبیم رو با خودش برد و حالا من موندم و سیاهیها و کبودیهام... Thanks for Perfect cover: @IWONTBETHEONE