همهجا قرمز و سیاه است.
به یاد دارم گرگها اینچنین کور رنگ بودند.
تو قرمزی، من سیاه.
مجذوب شده نگاهت میکنم.
نگاه، دیدن نه.
فقط نگاه.
هیچ فکری پشت نگاهم نیست.
فقط تویی و تو و تو...
بگذار به تو ملحق شوم.
من را بی تو تسکین نیست.
من را بی تو، سودای دیوانگیست و بس.
- دوسِت دارم.
+ دوسِت دارم.
خودت را مثل گربهها از زیر دستان بیرمقم سُر میدهی و داخل آغوشم جا میگیری.
بلند میخندم.
شیفتهوار میخندم و موهایت را میبوسم.
مریضوار نیشخند میزنی و گلویم را میبوسی.
برهنهام میکنی.
پرواز میکنیم.
لای دود های خفگی آور بال میزنیم و معاشقه میکنیم.
با تو بودن را دوست دارم.
با من بمان.
درخشش حلقه کورت میکند.
با من بمان.
درخشش حلقه روی انگشتت کورم میکند.
با من میمانی.
YOU ARE READING
Losing Mage [ZOUIS]
Fanfiction[ COMPLETED ] من را با خودت ببر به هر کجا که مغز هایمان پرواز میکنند. من را با خودت ببر... . . . من مدام در حال "از دست دادن" هستم. برای همین شده losing...
![Losing Mage [ZOUIS]](https://img.wattpad.com/cover/236762465-64-k901560.jpg)