گمان میکنم...
ساحره تو بودی و من تعبیر میکردم؟
از این است که همگی وارونه شدهاند.
تو بر سرم فریاد کشیدی.
رهایم کردی.
من را با خودت نبردی.
سقوط کردم اما نه در بهشتت.
مغزم به پرواز درآمده و جسمم را پیدا نمیکند تا که باز گردد.
بی تو همه چیز ویرانه است.
خط سوم گم میشود.
راستی...
رهایم کردی؟
خط پنجم گم میشود.
تنم زق زق میکند.
تمنای هم آغوشیِ تو را دارد.
بر میگردی؟
خط هشتم گم میشود.
هر کجا که هستی بمان، سمتت در حال رقص و پروازم.
انگشتانم را لای کدام انگشتها بپیچم تا باری دیگر سقوط نکنم؟
میدانی؟
سقوط کابوسِ من است.
تو تنها نجاتِ من بودی.
نجاتم کجایی؟ به سمتت در حال اوج گرفتنم.
تو ارزشش داری.
ارزشِ تحقق یافتن کابوسم را اگر که بهانهاش یافتن تو باشد.
گفتم رهایم کردهای؟
سقوط رخ میدهد...
اگر رهایم کرده باشی پس چرا به دنبالت بالهایم را رویاندهام؟
بالهایم را میسوزانم.
بدون تو پرواز جهنمی بیش نیست.
بدون تو پرواز...
بدون تو هوا مگر که هست؟
پرواز که مهملِ ذهن بیمارم است.
ذهن بیمار، بیمارِ تو...
من را رها کردهای؟
مرگ بالای سرم پرواز میکند.
افسوس که مغزی ندارم تا درکش کند.
فقط نگاه.
نگاه و نگاه و نگاه...
رها شدهام؟ توسطت؟
مرگ چیره میشود.
رهایم کردهای چون به هنگام مرگم سرخ پوستی میرقصیدی.
چه فایده؟
باز هم که مرگ رخ میدهد.
سرنگ از لای انگشتهایم بیرون کشیده میشود.
زنی فریاد میزند.
مغزم درون بانداژ سرم مثل ستارهی نیوتنی پالسهای پر شتاب منتشر میکند.
الآن است که بترکد.
الآن است که بترکم.
YOU ARE READING
Losing Mage [ZOUIS]
Fanfiction[ COMPLETED ] من را با خودت ببر به هر کجا که مغز هایمان پرواز میکنند. من را با خودت ببر... . . . من مدام در حال "از دست دادن" هستم. برای همین شده losing...
![Losing Mage [ZOUIS]](https://img.wattpad.com/cover/236762465-64-k901560.jpg)