- دوسِت دارم.
+ داشتی میمردی! اوردز...
- دوسِت دارم.
+ بسته. باشه؟ دیگه کافیه.
- قولمون رو فراموش نکن.
+ قولمون بالا تر از ازدواجمونه؟ آره؟
- مثل ازدواجمونه. یادش ببری، یادم میبری.
+ نه! تو احمقی.
- دوسِت دارم. احمقی که دوسِت داره. دوسِت دارم.
+ بس کن عزیزم. دیگه هیچ چیزی رو امتحان نمیکنیم. این ترکیبیها کشندهن. نمیخوام از دستت بدم. نمیخوام طوریت شه. دیگه تمومش میکنیم.
- منو با خودت ببر.
+ کجا؟
- جایی که مغز هامون میرن. منو ببر از اینجا. منو ببر لای ابر ها تا برقصیم. منو ببر با خودت. گمم نکن.
+ دکتر؟ دکتر!
من را با خودت ببر...
+ هی هی، با من بمون. نفس عمیق بکش، با من بمون. نگاهم کن، لطفا! با من بمون.
- دوسِت دارم.
اشک میریزی.
دکتر را فریاد میکنی.
"دوای دردم کنج لبان توست.
بوسه نمیخواهم، چیزی بگو..."
- دوسِت دارم.
من را با خودت ببر به آسمانها.
من را با خودت ببر میان محراب ابر ها.
میخواهم برایت دامادی باشم غرقِ در سفیدیها و صورتیها.
میخواهم برایت دسته گلی از رنگین کمان بسازم.
میخواهم میان خنده و عصبانیت دسته گل را روی فرش ابر ها بیاندازی و میان بازوانت لهم کنی.
میخواهم در محرابی که میانهی آسمان و زمین است سوگند بخورم که هرگز رهایت نخواهم کرد.
میخواهم در محرابی که میانهی آسمان و زمین است سوگند بخوری که من را با خودت به هر کجا که میروی خواهی برد.
میخواهم میانهی آسمان و زمین ببوسمت.
میخواهم میانهی آسمان و زمین تعلق یابیم به قلبهای تپندهی یکدیگر.
میخواهم میانهی آسمان و زمین برقصانیام...
من را با خودت ببر.
من را با خودت ببر از اینجا.
YOU ARE READING
Losing Mage [ZOUIS]
Fanfiction[ COMPLETED ] من را با خودت ببر به هر کجا که مغز هایمان پرواز میکنند. من را با خودت ببر... . . . من مدام در حال "از دست دادن" هستم. برای همین شده losing...
![Losing Mage [ZOUIS]](https://img.wattpad.com/cover/236762465-64-k901560.jpg)