من میدونستم

836 207 30
                                    

"بله مامان من واقعا حالم خوبه، نگران نباش، دیگه اونقدری بزرگ شدم که بتونم تنها خونه بمونم. با بابا بهتون خوش بگذره. بعدا بهتون زنگ میزنم. دوستون دارم"

ییبو تلفن رو قطع کرد و سر جای همیشگیش، کنار تلسکوپ بزرگش نشست. بعد از اتفاق دیشب، غم سنگینی رو احساس می‌کرد. عذاب و ناراحتی که تو چشمای جان دیده بود آزارش داده بود و اذیتش می‌کرد. چطور تونسته بود اون کارو با جان کنه اونم جلوی اون همه آدم؟ ولی خب شنیدن کلمه‌ی "عروسی" از دهن جان و تصور بودنش کنار کس دیگه‌ای اونو دیوونه کرده بوده. اون قصد داشت به جای دوری بره تا هیچ وقت نبینه که جان، در کنار کسی به غیر از خودش‌، شاده. ییبو سرشو به سمت عدسی تلسکوپ، رو به پایین خم کرد که باعث شد قلبش وحشیانه به تپش بیوفته.

"ییبو! ییبو داری چیکار میکنی؟ دوستای خل و چلت اومدن!" چنگ و هایکوان داخل اتاق هجوم بردن "داری به چی نگاه میکنی؟ بذار منم ببینم" ییبو تلاش کرد که مانعش بشه ولی چنگ تونست زودتر از تلسکوپ نگاه کنه و چشماش از شدت تعجب گشاد شدن!

"اوه خدای من! تو داری یکی رو دید میزنی...صبر کن ببینم، اون خونه‌ی یانلی نیست؟ و اون بدن لاغر و قد بلند...."چنگ سریع به سمت ییبو برگشت و بهش خیره شد "تو داری جانو یواشکی می‌پایی؟ تو... تو منحرف شدی؟ داری جلوی ما اینکارا رو میکنی!!"

"نه، نه من فقط.." صورت ییبو از خجالت قرمز شده بود "این فقط به خاطر اینه که من.."

"به خاطر اینه که اون داداشمو دوست داره" ناگهان صدایی اونها رو از جا پروند.

"یانلی؟"

"ییبو تو فکر کردی من یه احمقم یا کورم و هیچی نمیبینم؟" یانلی کنارش نشست و موهاشو به هم ریخت "من میتونم همه چی رو از صورتت بخونم"

دهن چنگ و هایکوان تا آخرین حد خودش باز شده بود و فک‌شون همونجا افتاده بود کف زمین " اینجا فقط ما دو تاییم که مثل احمقا نمی‌فهمیم چه اتفاقی داره میوفته؟"

"جیه‌جیه...تو از کِی فهمیدی؟"

"یه چند ماهی میشه...بعد از اینکه شروع کردم به دیدن دراماهای بی ال، رادارهام توی این چیزا خیلی خوب کار میکنه! من متوجه شدم که هر وقت درباره‌ی گاگا حرف میزنم، چشمات چطوری برق میزنه، ولی همیشه طوری رفتار میکردی که انگار ازش متنفری. خیلی راه‌ها رو رفتم تا به خودت بیای و بهش اعتراف کنی؛ ولی همه‌ی تلاشام بی فایده بود. پس این آخرین شانس بود؛ اینکه حس حسادت تو رو برانگیخته کنم. انگار جواب هم داده...دیگه هيچ شکی وجود نداره!"

"تو خیلی بدجنسی" ییبو لب‌هاشو آویزون کرد.

"نمیخوای بهمون بگی از کِی عاشقش شدی؟ کنجکاوم بدونم!"

"خب تقریبا دو سالی میشه... من برادرتو برای اولین بار توی مهمونی جشن تولدت دیدم. هر چند خانواده‌ام مدت زیادی بود که به اینجا نقل مکان کرده بودن ولی من تا قبل از اون، هیچ وقت ندیده بودمش چون همیشه سرش شلوغ بود. وقتی که جان گا وارد خونه شد، اول ظاهر نفس گیرش منو طلسم کرد، ولی وقتی به نرمی باهام دست داد و لبخند شیرینی بهم زد، ملایمت و بامزه‌گیش و جذابیتش باعث شد عاشقش بشم اما.." ییبو آهی کشید‌ "جان گا دیگه وجود نداره. اون یهو سرد و خشن شد..حتی اگه الانم بهش اعتراف کنم، چیزی تغییر نمیکنه. اون از من متنفره مخصوصا الان... "

"ییبو؛ دوست احمق من" یانلی صورت یییو رو تو دستش نگه داشت و بهش لبخند زد "برای همینه که تو باید دوباره قلبشو ذوب کنی و به دستش بیاری و برادرمو خوشحال کنی... یه نگاه به خودت بنداز! تو خیلی کیوت و دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! سخته که به عنوان دوستت اینو بگم ولی یه جورایی سکسی هم هستی. خب حالا اگه موافقید بیاید یه عملیات واقعی رو شروع کنیم؛ به اسم جان گا 💘بو دی

"حالا دوباره کلی نقشه‌ احمقانه‌ هوار میشن رو سرمون" همه‌ی پسرا آهی کشیدن.

"مادر پدرت الان تو تعطیلات هستن درسته؟ و تو الان تنها زندگی میکنی"

"درسته"

"خب پس به عنوان اولین قدم، من ترتیبشو میدم که بیای خونه‌ی ما. بعد از اون میتونیم بهتر فکر کنیم"

"یعنی با جان گا زندگی کنم؟؟"

"این بهتر از دید زدنش از پنجره‌ات نیست؟ خدای من این خیلی منحرفه!"

"اون هیچ وقت لباساشو قبل از رفتن به حموم در نمیاره! "ییبو با کیوتی تمام زمزمه کرد "پس چشم و دلم هوز پاکه"

یانلی یوهو زد زیر خنده "فقط چشمات نیست که عزیزم، تو امروز جا بجا میشی و میای خونه‌ی ما... من کاری میکنم که اتفاق بیوفته (^_-)

************************

صدای بلند غیرمنتظره‌ای جان رو از جاش پروند و از طرف دیگه صدای یانلی از نشیمن به گوش رسید:
"گاگا صدا از خونه‌ی ییبو بود! اون تو خونه تنهاس! ممکنه اتفاق بدی افتاده باشه"

هر دو به سمت خونه‌ی ییبو دویدن. شیشه‌ی پنجره‌ شکسته بود و ییبو تقریبا بیهوش روی زمین افتاده بود. جان به سرعت ییبو رو بلند کرد و روی مبل گذاشت.

"ییبو، چه اتفاقی افتاد؟ تو حالت خوبه؟" صداش نگران بود.

ییبو به کندی چشماشو باز کرد و با دیدن جان در کنارش، لبخند ضعيف و کمرنگی زد "من حالم خوبه. فکر کنم یکی میخواست بیاد اینجا دزدی ولی وقتی منو دید، ترسید و فرار کرد. به سرم ضربه زدن. چیز بیشتری یادم نمیاد.

"آره ما دیدیم که داشتن از اینجا فرار می‌کردن و میدوییدن. الان خیالمون راحت شد که حالت خوبه"

جان موبایلشو درآورد "الان زنگ میزنم به پلیس"

"نه لطفا! اینجوری پدر و مادرم هم خبر میکنن! اونا بعد عمری بالاخره تونستن به یه سفر برن و استراحت کنن"

"حق با اونه‌ گاگا، ییبو تو خطره. یه همچین اتفاقایی ممکنه بازم پیش بیاد. چطوره تا وقتی که پدر مادرش برمیگردن، اجازه بدیم با ما زندگی کنه؟" یانلی به ییبو چشمک زد.

جان به چهره‌ی ترسیده‌ی ییبو نگاه کرد و سرشو تکون داد "باشه... بیا ببریمش خونه‌ی خودمون"

***************

در همون حین، چنگ و هایکوان با لباس های مشکی، پشت خونه‌ی ییبو قایم شده بودن.

"فکر کنم آخرش یه روزی به خاطر یانلی بیوفتیم گوشه‌ی زندان" هایکوان آه کشید.

"بنظرت هیجان انگیز نبود؟ حسش مثل بازی کردن تو فیلمه!!" چنگ به شدت هیجان زده بود.

"حتی نمیتونم بفهمم که بین شما دو تا کدومتون دیوونه تره!! ولی تا وقتی که ییبو به عشقش برسه، من هر کاری براش انجام میدم" هایکوان لبخند شیرینی زد.


BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now