دعای خیر

591 136 6
                                    

جان با تنبلی چشماشو باز کرد و اولین کاری که انجام داد این بود که ببینه ییبو کنارش دراز کشیده یا نه. وقتی کسی رو ندید، سریع از جاش بلند شد. با شنیدن صدای دوش، در حموم رو باز کرد. کنار آینه متوقف شد و به انعکاسش نگاه کرد. موهاش و بدنش کاملا بهم ریخته بودن، با مارک ها و خراش های قرمز رنگ. واضح بود که دیشب رو وحشیانه گذرونده.

"این جونور کوچولو حتما دوست داره به بدنم آسیب بزنه. ناخن‌ها و دندوناش خیلی تیز شدن. ولی اصلا برام مهم نیست" بعد از گفتن این حرف، اومد کنار ییبویی که زیر دوش ایستاده بود و با صدای قشنگش آواز میخوند جا گرفت. از پشت بغلش کرد، بوسه‌ی نرمی روی گردنش کاشت و دستاشو روی پوست نرم و مرطوبش کشید. آیا این امکان وجود داشت که یه روزی از لمس این موجود بی‌نظیر خسته بشه؟ جواب این سوال، همیشه «نه» بود.

"صبحت بخیر عشقم. حالت خوبه؟"

"هوم" ییبو سرشو از عقب، به سینه‌ی جان تکیه داد و چشماشو بست. تو این مدتی که بدون جان سپری کرده بود، تنهایی داشت از پا درش می‌آورد ولی الان حس گرمای جان، لذت بخش تر از گرمای آبی بود که روشون می‌ریخت. آهی از سر آرامش و خوشحالی کشید. با لبخند شیرینش، برگشت عقب و لباشو به لبای جان فشرد؛ مثل بچه ها باهاش بازی کردن و به اذیت کردن جان ادامه داد تا وقتی که جان ناگهان نیپل‌شو فشار داد. ییبو نالید و با لبهای آویزونش رفت عقب.

"دیشب به اندازه‌ی کافی کردی، دیگه جرات نکن دوباره‌ شروعش کنی" بهش هشدار داد و سعی کرد بدنشو بپوشونه. جان خندید و برای اینکه اذیتش کنه، پوزخندی بهش زد "خودت نبودی که الان داشتی باهام بازی میکردی؟"
دور بدناشون حوله پیچید و از حموم بیرون رفتن. ییبو مثل همیشه روی پاهاش نشست و با انگشت هاش، مشغول شونه کردن موهای خیس جان شد. با این کارش، حس خوبی به وجود جان تزریق میشد.

"جان گا"

"چیه بیبی؟"

"تا زمان اجرا همینجا میمونی؟"

"البته! از یوبین خواستم حواسش به کمپانی باشه"

"دیشب نذاشتی اینو بهت بگم ولی ازت خیلی ممنونم. وقتی اینجایی بهم قدرت میدی"

"میدونم، به غیر از سیر کردنِ خواسته‌های شیطنت آمیزت، من میخوام رویاهات رو همراهی کنم. قلبِ گاگا همیشه میتونه بفهمه که پاپی کِی بهش نیاز داره" جان محکم تو آغوشش فشارش داد و دستشو روی کمر برهنه‌ی ییبو کشید "تو گرسنه‌ات نیست؟ بیا بریم پایین یه چیزی بخوریم"

"اوهوم گشنمه، دیشب همه‌ی انرژی مو تخلیه کردی"

"فکر خوبیه. باید دوباره انرژی بگیری تا دوباره بکنمت. ولی امیدوارم دیوارای اینجا عایق صدا داشته باشن. تو صدات خیلی بلنده"

"منحرف" ییبو آروم زد به بینی جان. از جاش بلند شد و شروع کرد به برداشتن لباساشون از روی زمین. جان خندید و توی گشتن اطراف کمکش کرد.

BF for Ge Ge (کامل شده) Donde viven las historias. Descúbrelo ahora