رهاش نکن

786 197 13
                                    


"بچه‌مون بالاخره اومد اینجا" هایکوان با صدای بلندی گفت و دستشو دور شونه‌های ییبو انداخت.

ییبو لبهاشو آویزون کرد "ما با هم دیگه هم سنیم. چرا همیشه به من میگی بچه؟ غرورم میشکنه!"

"بخاطر اینکه بین ما تو از همه کیوت تری"

"چی؟ هایکوان چطور میتونی اینو بگی؟ اون از من کیوت تره؟ "یانلی جوری حرف زد که انگار عصبانیه.

"تو ملکه‌ی مایی"

"معلومه! هیشکی تو این مورد شکی نداره! "یانلی حالا کاملا راضی بنظر می‌رسید. همگی اونها دور میزی نشستن و منتظر اولین کنفرانس علمی دانشگاه شدن.

چنگ پرسید‌ "خب ییبو... اوضاع چطور پیش میره؟ نقشه‌مون موفقیت آمیز بود؟‌ من که قبل از انجام این ماموریت خطیر یه نامه‌ی خدافظی هم برای مامان بابام نوشتم"

همه زدن زیر خنده: توام که فقط از کاه، کوه بساز!!

"فکر کنم همه چی داره خوب پیش میره" ییبو لبخند زد "جان امروز باهام خیلی گرم و صمیمی بود. حتی بهم اجازه داد جان گا صداش کنم"

"خب که چی؟ مگه اسم کوفتیش همین نیست؟"

"وای خدای من؛ چنگ!!" یانلی زد تو سر دوستش" گچرا داری کرم می‌ریزی و انقد رو مخی؟ من تنها کسی‌ام که میتونه اونو گاگا صدا کنه؛ ‌البته فک کنم فقط تا همین امروز من تنها کس بودم...این معنیش اینه که ییبو یه قدم نزدیک تر شده!"

"اوکی! الان دیگه قضیه رو گرفتم!"

"راستی! چرا نمیاید موفقیتمون رو جشن بگیریم؟ گاگا فردا شب کار داره و خونه نمیاد. قراره توی یه هتل خارج از شهر بمونه. پس همونطور که همه مون میخوایم، میتونیم کلی خوش بگذرونیم" یانلی به همه چشمک زد.

"مهمونی؟ با غذاهای خوشمزه و نوشیدنی؟ من که پایه‌ام" چنگ دستاشو بالا برد.

هایکوان هم موافقت خودشو اعلام کرد "منم همینطور"

"خیل خب پسرا پس بیاید جشن بگیریم. نظر ییبو هم که لازم نیست بپرسیم. اون الان دیگه بخشی از خونه و خانواده‌ی ماست" یانلی لبخند دلنشینی زد و لپای گوشتالوی ییبو رو کشید.

******

جان مجله رو روی میز پرت و دستشو محکم مشت کرد. با خشم و عصبانیت شدیدی که روی صورتش سایه انداخته بود، به عکس فرد روی جلد نگاه کرد. "تا کی؟ این وضعیت تا کی قراره ادامه داشته باشه؟؟ دیگه خسته شدم، خیلی خسته شدم..."

یوبین وارد اتاق شد و جان رو تو اون اوضاع دید. همین حالاشم میدونست که مشکل چیه؛ پس به سمتش رفت و برای اینکه آرومش کنه، کمرشو نوازش کرد.

"رئیس! اگه انقدر اذیتت میکنه فقط کافیه دیگه بهش نگاه نکنی"
(*ضمیری که اینجا استفاده شده him هست که به جنس مذکر برمیگرده)

"بهت گفته بودم منو جان صدا کنی! تو نزدیک‌ترین دوست منی و تنها کسی هستی که میتونم همه چی رو بهش بگم. آخه چطور میتونم بهش نگاه نکنم؟ اونم وقتی که تقریبا توی همه‌ی مجله‌ها هست و تلویزیون نشونش میده! از خودم متنفرم که هنوز نتونستم فراموشش کنم" چهره‌ی جان از رنج و ناراحتی تو هم رفت "حس خیانت منو دیوونه میکنه.. خیلی سخته که بهش غلبه کنم"

"اون ارزششو نداره"

"میدونم"

"جان" یوبین مکثی کرد "نمیدونم گفتنش کار درستیه یا نه؛ ولی نظرت درباره‌ی اون پسری که اون شب تو رستوران دیدیم چیه؟‌خیلی کیوت و بامزه‌اس"

"همینطوره" جان سرشو پایین انداخت "من تمام این مدت درباره‌ی اون اشتباه میکردم"

"منظورت چیه "

"خب راستش من میدونستم که ییبو خیلی وقته به من حس داره. این حس بیشتر از چیزیه که فکرشو میکردم. وقتی متوجه شدم که اون از پنجره‌ی اتاقش منو نگاه میکنه، شروع کردم به دوری کردن ازش. تو خوب میدونی که من دیگه نمیتونم به عشق اعتماد کنم"

"یه تجربه‌ی بد به این معنی نیست که تو دیگه نمیتونی خوشحال باشی جان. جوری که ییبو بهت نگاه می‌کرد معلوم بود که عاشقته و تو رو میپرسته"

"براش بهتره که منو فراموش کنه. من حتی اذیتش کردم و بهش آسیب زدم. همیشه سرد و خشن بودم چون از دید من، معصومیت و بانمکی اون دروغ بود؛ درست مثل بقیه‌ی آدما. نمیتونم باور کنم که هنوزم عاشقمه و حتی بهم اعتراف کرده!"

"اعتراف کرد؟"

"آره‌ دیشب "جان لبخند کمرنگی زد "میتونی تصور کنی؟ اون پاپی کوچولو یواشکی اومد تو اتاقم و حرفای سوییت و عاشقانه زد. حتی موهامم نوازش کرد!"

یوبین همه‌ی تلاششو کرد تا پورخندشو قایم کنه. جان همیشه فقط موقعی که درباره‌ی یانلی حرف می‌زد لبخند رو لباش می‌نشست ولی الان... اون حتی بدون اینکه خودش متوجه باشه ییبو رو پاپی خطاب می‌کرد.

"تصور اینکه تو خودتو به خواب زدی و اجازه دادی که لمست کنه حتی سخت ترم هست!"

صورت جان از خجالت قرمز شد "بیا دیگه درباره‌اش حرف نزنیم..."

یوبین صاف ایستاد و به آرومی به شونه‌ی جان ضربه زد "من دیگه باید برم، ولی یه نصیحت دوستانه بهت میکنم. کسی که واقعا عاشقته رو رها نکن. فقط سعی کن در قلبتو به روش باز کنی. بعدش همه چی خود به خود درست میشه."

"درباره‌اش فکر میکنم..."

********

خب اینم از این پارت ✨🌈
یوبین هم تو تیم خودمونه و داره این دوتا رو شیپ میکنه 😂💛❤️💚
به قول ی بنده خدایی، اصن جوری که ییجان برای هم ساخته شدن، در و تخته ساخته نشدن 😝

BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now