تولدت مبارک

689 157 9
                                    

ییبو هنوز کامل از خواب بیدار نشده بود ولی سریع به موبایلش چنگ انداخت تا پیاماشو چک کنه. فقط چند تا پیام آرزوی موفقیت از طرف دوستای دانشگاهش و کاراموزا به دستش رسیده بود. لباشو با ناامیدی جلو داد. اون تاریخ تولدشو عمدا میلیون ها بار به جان گفته بود؛ پس اون نمیتونست فراموشش کنه! ولی جان نه بهش زنگ زده بود و نه حتی یه پیامک داده بود!

"ازش متنفرم" ییبو زمزمه کرد "این اولین تولد منه که با همیم" سرشو تو بالش مخفی کرد و جیغ کشید "من خیلییییی ناراحتم" با به یاد آوردن آخرین تولدش، لبخند کمرنگی رو لباش نشست. تولدشو با دوستاش توی یه کافه جشن گرفته بود. بعد از مهمونی، جان اومده بود دنبال یانلی و اونا همدیگرو دم در ملاقات کرده بودن. جان توی اون لباسای غیر رسمی و خودمونی خیلی خوشتیپ شده بود. با دیدن ییبو، لبخندی زد و دستشو به آرومی فشرد "تولدت مبارک کوچولو" حتی همین الانم ییبو نمیتونست باور کنه این واقعا اتفاق افتاده بوده چون جان همیشه مثل یه غریبه، سرد باهاش رفتار می‌کرد. ییبو کل اون شب مثل احمقا می‌خندید. هنوزم میتونست لمس جانو روی دستش حس کنه.

ییبو لباس پوشید و پایین رفت. وارد اتاق نشیمن که شد، چشماش از تعجب باز شد. نقاشی بزرگی روی دیوار آویزون شده بود. وقتی دید اون نقاشیِ خودش حین رقصیدنه، نتونست جلوی اشکاشو بگیره. نامه ای که روی میز بود رو برداشت و با دید تارش، شروع کرد به خوندن "به حرکت کردن به سمت رویاهات ادامه بده پسر با ارزشمون. تو با اومدنت به زندگیمون، بهش رنگ بخشیدی و شادمون کردی. با اینکه الان دیگه پسر قوی و بزرگی شدی، ولی برای ما هنوزم بچه ای. همون بچه کوچولویی که دستامونو محکم گرفت و تلاش کرد قیافه‌ی ما رو بشناسه چون اولین چیزی بود که وقتی به این دنیا پا گذاشت، دید. هیچ وقت فراموش نکن که ما همیشه کنارتیم تا هر وقت دنیا باهات خوب تا نکرد، بغلت کنیم و هر وقت خواستی، شادیاتو باهامون تقسیم کنی. مامان بابا خیلی عاشقتن بوبو کوچولوی ما"

ممنون که بزرگم کردین، منم عاشقتونم مامان بابا...

*************

بعد از تمرین ییبو درِ اتاق جان رو زد و با شنیدن جوابش رفت داخل. به یوبین که داشت درباره‌ی مسائل کاری با جان حرف می‌زد، سلام کرد.

"من تنهاتون میذارم" یوبین لبخند زد و قبل از اینکه بره بیرون، برگشت سمت جان "قرار امروز عصرو یادت نره جان، قراره با سهام دارا شام بخوریم"

"حتما! یادم نمیره"

وقتی ییبو اینو شنید با قیافه‌ی دلخور و ناراحتش به جان نگاه کرد ولی هیچ ریکشنی ازش ندید. رفت روی پاهاش نشست و زل زد بهش.

"چیزی شده ؟ نکنه اون هنوزم اذیتت میکنه؟"

"نه من خوبم...ولی تو هیچ حرفی نداری که بهم بزنی؟"

BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now