اولین چیزی که جان بعد از بیدار شدن از خواب دید، لبای بالشتی و قرمز رنگ ییبو بود که فقط یه اینچ از صورتش فاصله داشت. لبخندی زد و بیشتر نزدیک شد. گرمایی که از بدن ییبو ساطع میشد، بهش حس آرامش و امنیت میداد. دوباره چشماشو بست و کمر ییبو رو محکم گرفت."گاگا" ییبوی نیمه بیدار، زمزمه و پیشونیشو لمس کرد "هنوز تب داری؟ سرماخوردگیت خوب نشده؟"
"نه، حالم خوبه"
"خب چیزه..پس چرا هنوز بغلم کردی؟"
"اوه درسته!" جان سریع از جاش بلند شد و صورت سرخ شده از خجالتشو قایم کرد "تو دیشب اصلا پلک رو هم گذاشتی؟ چشمات خیلی قرمزه!" صداش پر از نگرانی بود.
"مشکلی نیست جان گا، میترسیدم دوباره تب کنی" ییبو با خجالت لبخندی زد. چطور میتونست بخوابه اونم وقتی که جان بالاخره انقدر بهش نزدیک بود، کنارش دراز کشیده و محکم بغلش کرده بود. تنها کاری که ییبو میتونست انجام بده، این بود که چشم ازش برنداره و با دستای لرزون نوازشش کنه. با خودش فکر میکرد "من خیلی آدم بی شرمیام...دارم از مریضیش سو استفاده میکنم..."
"ییبو من دارم میرم سر کار، میخوای تو رو برسونم اردوگاه؟ یانلی هنوز اونجاست؟"
"آره، قراره دو روز دیگه هم اونجا بمونیم. زود حاضر میشم..."
"صبر کن" جان دستشو گرفت "ممنونم که ازم مراقبت کردی. دیشب بخاطر حضور تو تونستم خیلی آروم بخوابم" با دیدن چهرهی شاد ییبو که گل از گلش شکفته بود، لبخندی زد و گونه هاشو به آرومی نیشگون گرفت "کیوت! خب دیگه بیا بریم. تو راه یه چیزی میخرم که بخوریم"
"باشه" ییبو سری تکون داد و پشت سر جان به راه افتاد.
********
توی ماشین، ییبو مدام خمیازه میکشید و این جان رو نگران میکرد."سعی کن بخوابی، من آروم رانندگی میکنم"
با نشنیدن جوابی از طرف ییبو، به سمتش برگشت و دید که همین حالاشم خوابش برده. جان بدون هیچ فکری، دست ییبو رو گرفت، روی پاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. توی دو سال گذشته زندگیش چطور بوده؟ پوچ و بی معنی...فقط یانلی بود که میتونست گاهی اوقات حال و هواشو عوض کنه اما گرما و عشق متفاوتی برای همیشه ازش گرفته شده بود؛ حداقل اون زمان چنین فکری میکرد ولی الان... الان این پاپی کوچولو رو کنار خودش داشت، کسی که معصومیت و کیوتیش، زندگیشو کاملا بهم ریخته بود. جان اولین ملاقاتشونو به یاد آورد، وقتی وارد خونه شد، چشمش به پسر جوونی افتاد که با اشتیاق تمام میرقصید، طوری که انگار از همهی وجود و روحش برای تک تک حرکات مایه میذاشت. اون زمان جان نمیتونست دوستش داشته باشه چون کسی رو تو قلبش داشت؛ کسی که تمام و کمال صاحب قلبش شده بود. از این بابت خیلی خوشحال بود ولی طولی نکشید که این شادی به پایان رسید و ازش یه آدم زخم خورده و ناتوان ساخت. میترسید از دوباره زخم خوردن، از دوباره عاشق شدن... پس در قلبشو بست و حصاری دور خودش کشید تا هیچکس نتونه بهش نزدیک بشه، هیچکس به جز ییبو...

YOU ARE READING
BF for Ge Ge (کامل شده)
Romanceجان پسر سخت کوش و پرتلاشیه که به کارش اهمیت زیادی میده و وقتی برای خودش نمیذاره. یانلی، خواهر دلسوز و مهربون داستانمونه که دلش میخواد یه تغییر تو زندگی برادرش ایجاد کنه. با پیدا کردن یه دوست پسر براش! ولی خب کی میدونه چی در انتظارشونه؟ 😉 با داستانش...