نمیمونی؟

806 181 49
                                    


گروه‌هایی از دانشجوها از طرف دانشگاه راهیِ اردو شده بودن؛البته که "گروه سینگلا" از این قاعده مستثنی نبودن و همراهشون رفتن. توی اتوبوس، یانلی و ییبو پشت سر هم و بی‌وقفه حرف میزدن در حالی که چنگ و هایکوان همچنان فاصله‌ی بین خودشونو حفظ کرده بودن. بعد از اینکه اوضاع راست و ریس شد، یانلی با لبای آویزون به چادر دوستاش اومد.

"دخترای دانشگاه ما خیلی مزاحم و حوصله سر برن. تنها کاری که بلدن اینه که درباره‌ی آرایش کردن و قرار گذاشتن با پسرا حرف بزنن. با شما بودن خیلی جالب‌تره و بیشترم خوش میگذره"

چنگ خندید "بعضی وقتا فکر میکنم که توام مثل ما یه پسری، فقط از یه ورژن خیلی خوشگلش"

"من هنوزم سر قضیه مهمونی‌مون خیلی شرمنده و خجالت زده‌ام. ینی الان یوبین پیش خودش چه فکری درباره‌ی من میکنه؟"

ییبو پرسید "تو احیانا نسبت به یوبین احساسی داری؟"

"حتی اگه داشته باشم هم ممکن نیست...هر وقت که اون میاد سمتم، گاگا احساس مالکیتش گل می‌کنه" صورت یانلی غمگین شد" اونا دوستای صمیمی همدیگه‌ان، مثل دو تا برادر. حتما منم برای یوبین حکم خواهرشو دارم... "

"نگران نباش" ییبو بهش نزدیکتر شد و بغلش کرد "بعد از اینکه دوست پسرِ گاگا شدم‌ بهت کمک میکنم؛ همونطور که تو کمکم کردی"

"این بچه پررو رو نگاه کنید! جان تازه میخواد دربارش فکر کنه ولی این از همین الان تو فکره که چجوری بهت کمک کنه"

"صبر کنید... وای خدایا یوبین داره بهم زنگ میزنه!" یانلی با قیافه‌ای که کاملا شادی توش دیده میشد، تلفنو جواب داد "چی؟ چه اتفاقی برای گاکا افتاده؟ آره میدونم، باشه، یه ماشین برام بفرست"

صدای ییبو نگران بود "اتفاق بدی براش افتاده؟"

"فقط سرماخورده ولی نمیتونی تصور کنی وقتایی که مریض میشه چجوری رفتار میکنه، درست مثل یه بچه‌ی آویزون! یوبین نمیتونه تنهایی ازش نگهداری کنه برای همین من باید برگردم خونه. ولی صبر کن! یه فکر بهتر دارم!"

*******

بعد از اینکه ییبو و یانلی رفتن، هایکوان دراز کشید و چشماشو بست. این سکوت واقعا داشت اذیتش می‌کرد.

"داداش، خوابیدی؟ اتفاقی افتاده؟" لمس نرمی رو روی سرش احساس کرد و بلند شد. چنگ داشت بهش لبخند میزد.

"نه، چیزی نیست..."

"وقتی میبینم تو اینجوری باهام سرد رفتار میکنی اذیت میشم. این برام خیلی احساس ناآشناییه ... خودت که میدونی چقد برام با ارزشی. فقط بهم بگو من چه کار اشتباهی کردم، بعدش منم صادقانه ازت معذرت خواهی میکنم" این اولین باری بود که هایکوان، چنگ رو انقدر جدی میدید. از اینکه بابت یه مسئله‌ی ساده و نه چندان مهم انقدر زیاده روی کرده بود احساس گناه می‌کرد. اونا همدیگرو بوسیدن؛ خب که چی؟ بعد از مدت کوتاهی یادش میرفت دیگه.

BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now