تو بچه‌ای

793 197 20
                                    


"بیاید جشن بگیریم!" یانلی دستاشو بهم کوبید و نوشیدنی‌ها رو تو لیوان‌ها ریخت.

هر چهار نفرشون توی اتاق نشیمن روی صندلی‌های راحتی نشسته بودن و پیژامه تنشون بود.

چنگ زیر لب غر زد "این مهمونی اصلا شبیه مهمونی‌های مردونه نیست..."

"خیل خوب چنگ!" یانلی آماده شد تا یه چیزی بگه "ببینید، من از مردا خوشم میاد، ییبو هم همونطور که هممون میدونیم هلاک داداشمه. ولی من مطمئن نیستم که شما دو نفر استریت هستین یا نه! " (**معنی استریت رو میدونید دیگه...دگرجنسگرا، ینی کسایی که به جنس مخالف تمایل دارن)

"رفیق فکر کنم بعضی وقتا سکوت کنی و حرف نزنی سنگین تره" هایکوان داشت تلاش می‌کرد جلوی خندیدنش رو بگیره و همزمان کمر چنگ رو نوازش می‌کرد.

"راستی جیه‌جیه، این نوشیدنی چیه؟ خیلی قویه! گونه هام داره میسوزه"

"این ویسکیه؛ مال کلکسیون شوهر آینده‌اته ییبو"

"یه وقت سر این به قتل نرسیم؟!"

" نه بابا! اون همیشه بهم اجازه‌ی انجام هر کاری رو میده..خیل خب! الان میخوام بازی "پرسش و پاسخ" رو شروع کنم. همه وقتی مستن راستگو میشن
اولین سوال: رویاتون چیه پسرا ؟"

هایکوان گفت: من دلم میخواد یه دامپزشک بشم. وقتی که بچه بودم، یه توله سگ کوچولو داشتم که مریض شد و ما نتونستیم نجاتش بدیم. یادمه که بخاطرش خیلی گریه کردم. آرزو دارم که تو آینده بتونم حیوونای خونگی زیادی رو نجات بدم، اینجوری بچه‌های کمتری مثل من دلشون میشکنه

چنگ گفت: من آرزو دارم که یه گیمر حرفه‌ای بشم. خیلی باحاله! اینطوری هم کار مورد علاقه‌مو انجام میدم، هم پول درمیارم

ییبو جواب داد: خب من دارم بیزینس میخونم ولی آرزو دارم که یه آیدل بشم. من عاشق رقصیدنم و خوانندگی رو هم خیلی دوست دارم. به زودی میخوام به چندتا کمپانی برای عضویت سر بزنم

و در آخر یانلی گفت:‌ من دوست دارم طراح لباس بشم و کلی لباسای خوشگل تولید کنم. این رویای مادرم بود که همین الانم خیلی مشهوره. آرزو میکنم که منم بتونم مثل اون، زن زیبا و موفقی بشم" یانلی لیوان همه رو دوباره پر کرد "خب سوال بعدی، اولین بوسه‌‌تون کی بوده؟"

هایکوان زمزمه کرد "من تا حالا بوسه‌ای نداشتم"

"چشم بسته غیب گفتی! تو پسر چشم و دل پاک مایی" چنگ مسخره‌اش کرد ولی طولی نکشید که صورتش سرخ شد "خب تقریبا در مورد منم همینطوره... اولین بار وقتی که سال اول مدرسه بودم، یکی رو بوسیدم. فقط میخواستم عصبانیش کنم چون آخرین تیکه‌ی کیکو ازم گرفته بود..."

ییبو لبخند خجالتی زد و جواب داد "فکر نکنم بوسیدن عکس جان گا اینجا حساب شه"

"خب بچه ها فکر کنم ما شایستگی اینو داریم که بهمون بگن گروه سینگلا، تنها پارتنر من واسه بوسیدن بالشتمه! بیاید به سلامتی دوستی‌مون بنوشیم. شاید برای بقیه عجیب و غریب باشه که دوستای یه دختر فقط پسر باشن، ولی شماها برای من خیلی با ارزشید، با وجود شماها من به هیچ دوست دیگه ای احتیاج ندارم. هایکوان تو خیلی باهوش و جدی هستی؛ وقتی که تو زندگیم مشکلی دارم، کاملا میتونم بهت تکیه کنم. چنگ تو خیلی شیرین و بامزه‌ای، همیشه میتونم سر به سرت بذارم و دستت بندازم. و ییبو، تو خیلی معصوم و کیوتی. حتی فقط نگاه کردن بهت منو خوشحال و شاد میکنه. بیاید اینجا بذارید بغلتون کنم" یانلی دستاشو از هم باز کرد و با بغل کردن سه تا دوستاش، ازشون استقبال کرد.

"خیلی دوستتون دارم"

"ما هم خیلی دوستت داریم پرنسسِ ما"

*******


نیمه شب شده بود. بعد از اون همه رقص دیوونه وار و کارائوگه، همه کاملا مست بودن.

چنگ نالید "من خیلی داغمم!!" پیراهنشو در آورد و پرت کرد روی یانلی بیچاره که کنارش نشسته بود.

یانلی با قیافه‌ی گيج اطرافشو نگاه کرد "کی میخواست لخت برقصه؟"

"من میخوام برم دستشویی" ییبو تقریبا جیغ زد و از جاش بلند شد. تلاش میکرد که تعادل خودشو حفظ کنه. تقریبا به در رسیده بود که شخص قد بلندی بهش برخورد کرد. سرشو بلند کرد که با نگاه خیره و خشمگین جان رو به رو شد.

"اینجا چه خبره؟؟؟!!" جان با دیدن صحنه‌ی عجیب و غیر طبیعی رو به روش فریاد زد. کل اتاق به شدت آشفته و به هم ریخته بود و غذاها و بطری‌ها همه جا پخش و پلا شده بودن. پسر لختی روی پاهای یه نفر دیگه خوابیده بود در حالی که پیراهنش از سر یانلی آویزون بود.
جان سعی کرد تکون بخوره که ناگهان صورتش بین کف دست‌های ییبو اسیر شد.

"شوهر من اینجاس! اون خیلی خوشتیپه مگه نه؟ گاگا به خاطر من اومدی اینجا؟ بیا با هم بنوشیم و برقصیم" ییبو لبخند پهنی زد، لپ‌های جان رو فشار داد و کاملا ساکتش کرد.

"شوهر منم اینجاس!" یانلی ناگهان فریاد زد و به سمت یوبین بیچاره که هنوز دم در ایستاده بود، دویید. یانلی محکم بغلش کرد و تقریبا نزدیک بود که یوبین پخش زمین بشه.

"خانوم شیائو لطفا! دارید چیکار میکنید؟" یوبین جرات نداشت به جان نگاه کنه. میدونست که جان چقدر حامی خواهرشه و روش حساسه...

"یانلی ولش کن" جان به سختی تلاش می‌کرد تا پاپی‌ای که محکم بهش چسبیده بود و از گردنش آویزون شده بود رو از خودش دور کنه. در نهایت هایکوان که از بقیه هشیارتر بود به کمک جان اومد تا از دست ییبو خلاص شه و یانلی رو به اتاقش ببره.

"ببخشید آقای جان... قرار نبود انقدر بنوشیم و مست کنیم..."

"اگه برنامه‌ی من عوض نمیشد حتی نمیتونم تصور کنم چه بلایی سر شما و خونه‌ام میومد... ولی اشکال نداره، بیشتر از این سرزنشتون نمیکنم. مراقب دوستات باش. شما دو نفر هم امشب میتونید همینجا بمونید"

"ازتون خیلی ممنونم" هایکوان تعظیم کرد و به سمت ییبو و چنگ رفت.

******


با ناگهان فرو رفتن تو آغوش کسی، جان جان از خواب بیدار شپ. متوجه اتفاقات اطرافش نبود تا اینکه صدای ییبو رو کنار گوشش شنید.

"پو! تو کی انقد لاغر شدی؟ دیگه پفی و نرم نیستی..."

"چی؟" جان واقعا حس می‌کرد که با وجود ییبو کارش تمومه، ولی هنوزم نمیتونست جلوی خنده‌شو بگیره. از جاش بلند شد، ییبو رو با احتیاط از تخت بلند کرد  و به سمت در قدم برداشت.
پسر کوچیکتر توی آغوش جان جمع شد و به خواب رفت.
بعد از رسیدن به اتاق ییبو، جان روی تخت گذاشتش و روشو با پتوی گرمی پوشوند. نگاهش به خرس عروسکی بزرگی که کنار ییبو بود افتاد و خندید.

"پس پو تویی! از ديدنت خوشبختم! ییبو تو خیلی بچه‌ای... من باید باهات چیکار کنم؟" جان گونه‌های قرمز رنگ ییبو رو به آرومی نیشگون گرفت و بعد، با لبخندی که روی لبش بود، اتاقو ترک کرد.

BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now