لمسش نکن

761 161 11
                                    


جان، لی شیان رو به اتاقش هدایت کرد و در رو بست. نگاه غمگین لی شیان دور تا دور اتاق میچرخید و سعی داشت احساساتشو کنترل کنه.

"نمیتونم باور کنم از آخرین باری که اینجا بودم سالها میگذره"

"هر دومون دلیلشو میدونیم"

"جان؛ من قبلا بارها برات توضیح دادم، آره میدونم برات سخت بوده که اینو باور کنی ولی من واقعا از هیچی خبر نداشتم. تو برای محافظت از اون رابطه تونو خیلی خوب مخفی کردی ولی آخرش... ما همدیگرو از دست دادیم. تو برای من بیشتر از یه دوست بودی... چطور تونستم..."

"اینا همش مال گذشته ست لی شیان. متاسفانه ما دیگه نمیتونیم چیزی رو تغییر بدیم. امیدوارم باهاش خوشبخت شی"

"فکر میکنم این که میگن نمیشه خوشبختی رو روی درد و رنج یه نفر دیگه ساخت، کاملا درست باشه. ما چند وقته از هم جدا شدیم هرچند من هنوزم دوسش دارم"

"بیا دیگه درباره این موضوع صحبت نکنیم، این هر دومونو ناراحت میکنه. نیاوردمت اینجا تا درباره‌ی جی یانگ حرف بزنیم. ارتباط تو با ییبو چیه؟ شما دو نفر بهم نزدیکین؟ هیچ کس حق نداره اونو لمس کنه به جز..."  جان مکث کرد و با قیافه‌ی حسودش به لی شیان نگاه کرد.

"به جز تو؟" لی شیان خندید "حالا میفهمم اون دوست پسری که ییبو با غرور و افتخار توی سالن تمرین ازش حرف می‌زد کیه! خیلی بهم دیگه میاین، اون واقعا دوست داشتنیه"

"اون درباره‌ی من حرف می‌زد؟" جان نمیتونست جلوی لبخند پهنشو بگیره "اون کیوت کوچولو..."

"فکر میکنم تو راجب ما دچار سوءتفاهم شدی، من واقعا از اون خوشم میاد ولی به عنوان یه پسر با استعداد و سخت کوش. حدس می‌زنم هنوزم برات سخته که به بقیه اعتماد کنی ولی این واقعیت که ییبو خیلی دوستت داره رو به راحتی میشه فهمید"

"منم خیلی دوسش دارم لی شیان، نمیتونم به هیچ کس اجازه بدن اونو ازم بگیره"

"نیازی نیست بابت من نگران باشی ولی جان..." لی شیان نمیتونست تصمیم بگیره که این راز رو برملا کنه یا پیش خودش نگه داره "جی یانگ... اون با ییبو اونجوری که باید، رفتار نمیکنه"

"منظورت چیه؟"

"اون یه جورایی بهش حسادت میکنه. قبلا نمیدونستم چرا ولی الان میفهمم که به خاطر رابطه‌ی شماست. ییبو مجبوره خیلی سخت کار کنه، مطمئن نیستم بدنش بتونه تا آخر دووم بیاره"

"لعنتی!" جان مشتشو روی میز کوبوند "و منم اینجا بودم و هیچ کاری نکردم"

"لطفا اول آروم باش. کاری نکن که بعدا بابتش پشیمون شی" لی شیان به آرومی شونه های جانو لمس کرد و جان هم مانعش نشد. لبخندی زد و بعد سمت در رفت.

"لی شیان" جان صداش کرد "ممنون که بهم گفتی و... من تو رو خیلی وقت پیش بخشیدم"

لی شیان با صورت درخشانش برگشت عقب و به جان لبخند زد "ممنونم داداش،این واقعا برام با ارزشه و خیلی برات خوشحالم که اینبار عشق واقعيتو پیدا کردی"

BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now