میخوام بهتر بشناسمت

775 177 21
                                    


بیدار شدن از خواب روی تخت جان، تنها دلیلی بود که باعث میشد ییبو باور کنه اتفاقای دیشب خواب و رویا نبودن. با به یاد آوردن اولین بوسه‌‌ و آغوش‌های محکمشون، ییبو سرشو تو بالش قایم کرد و مثل بچه‌ها شروع کرد به بالا پایین پریدن روی تخت "خوشحالم! خیلیی خوشحالمم"

بعد از اینکه کمی آروم شد، از اتاق بیرون رفت و به دنبال یانلی گشت که تو آشپزخونه نشسته و مثل همیشه مشغول نوشتن فن فیکشن بود.

"صبح بخیر جیه‌جیه" به آرومی موهاشو نوازش کرد و پشت میز نشست "گاگا امروزم میخواد بره سرکار؟"

"آره فکر کنم. صبر کن! بذار نگات کنم... این قیافه‌ی شاد و شنگولِ عجیب چیه؟ شبیه بچه‌هایی شدی که اسباب بازی مورد علاقه‌شونو بهشون دادن؛ شایدم دیشب یه چیزی بهتر از اسباب بازی گرفتی؟! " یانلی لباشو غنچه کرد و منتظر جواب ییبو موند.

صورت ییبو مثل گوجه شده بود "چقدر ذهنت کثیفه.. ما همچین کاری نکردیم..."

"چرا کثیف؟ مگه اشکالش چیه؟ آخرین باری که نگاه خیره‌ی گاگا رو روت دیدم‌ مطمئن بودم که میخواد زنده زنده بخورتت! اصلاً تعجب می‌کنم که چطوری تا حالا باکره موندی!"

"منم تعجب می‌کنم که جان چطوری تاحالا تو رو نبرده دیوونه خونه! راستی چی داری مینویسی؟ " ییبو از جاش بلند شد و نگاهی به صفحه‌ی لب تاب انداخت.

"یکی از هات ترین صحنه‌های مورد علاقم، صحنه‌ی پیشبند"

"پیشبند؟؟"

"آره. همچین صحنه‌ای معمولا تو دراماهای بی‌ال استفاده میشه. خب داستان از چه قراره؟ بعد از یه شب هات با جان، تو وارد آشپزخونه میشی تا یه چیزی درست کنی. هیچ لباسی تنت نیست و فقط یه پیشبند دور کمرت بستی. صبر کن! یه جورایی درست نیس که من تو رو تو همچین حالتی تصور کنم، بذار فرض کنیم که یه شلوارم پات کردی... خب، بعدش گاگا میاد بهت نزدیک میشه و از پشت بغلت میکنه. دستاشو محکم دور سینه و گردنت می‌پیچه و حرفای تحریک کننده دم گوشِت زمزمه میکنه. بعد انگشتاشو پایین‌تر میبره و شروع میکنه به لمس کردنِ..."

"کافیه! فهمیدم بعدش چی میشه" ییبو آب دهنشو به سختی قورت داد و دویید تا یکم آب بخوره.

"بوبو کوچولو، تو به اون چیزی که من میتونم بهت یاد بدم خیلی نیاز داری... الانم دیگه دارم میرم، باید روی شخصیت‌های داستانم کار کنم"

ییبو زمزمه کرد "بعضی وقتا واقعا ازت متنفر میشم" وقتی  می‌خواست برگرده، لمسی ناگهانی‌ دور کمرش حس کرد" یانلی تو چرا... "

"منم" صدای گرمشو کنار گوشش شنید. ییبو به خودش لرزید و دستشو به گوشه‌ی میز تکیه داد تا تعادلشو حفظ کنه.

"گاگا، تو هنوز اینجایی؟"

"دیگه داشتم میرفتم ولی یوهو تشنه‌ام شد" بعد از گفتن این حرف، جان خم شد و همه‌ی فاصله‌ی بینشون رو از بین برد. بدنش کاملا به بدن ییبو فشرده میشد و باعث میشد حس ناشناخته‌ای درونش بوجود بیاد.

BF for Ge Ge (کامل شده) Where stories live. Discover now