╰─────. ゚・🦌
➜#hannibal
⿻با کشیده شدن بازوم ، از کالکسه پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم . نقاب خونسردیم رو روی چهره ام زدم و سمت داخل قصر کشیده شدم. مسیر اشنایی رو طیکردم. همونجایی ک با ویل قدم برمیداشتیم و میخندید. از فکرش چشمام رو کوتاه بستم و سعی کردم توی ذهنم تصورش کنم تا اروم تر بشم . جلوی چشمم نمایان شد ؛ بدن کوچیکش رو اینور اونور حرکت میداد و لبخند عمیقی میزد . برق نگاهش من رو به جلو هدایت میکرد و دستش رو سمتم دراز کرد. میخواست دستم رو بگیره و با خودش جلو بکشه و از قدم های آهسته ام شکایت میکرد. خواستم دستش رو بگیرم که
با هول داده شدنم جلو و حس کردن ضربه ای پشت کمرم ؛ چشمام باز کردم . بالای راه روی منتهی به طبقه پایین ایستاده بودیم و اوتر جلوم با غرور ایستاده بود . سرم کمی بالا اوردم و بهش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم و سرمو سمتش متمایل کردم*
_ نمیدونستم دیدار بعدیمون اینجوری خواهد بود
نگاهم سمت چپش چرخید، ارثور عصبی و کلافه ایستاده بود و انگار میخواست با نگاهش کمکم کنه ، دستش کنار بدنش مشت شده بود و نفسای تیزی میکشید جوری که قفسه سینه اش سریع بالا پایین میشد*
+ میدونستم زیر اون کنایه هایی که با جسارت بهم مینداختی ، چنین افکاری هست
کتاب رو بالا اورد کوتاه تکونش داد توی صورتم پرت کرد . از برخوردش چشمام بستم ؛ نفس عمیقی کشیدم و صورتم رو کمی به چپ متمایل کردم و نگاهم رو سمت زمین جایی که کتابِ ویل بود ، بردم*
_ هر فکری ک شما نداشته باشید جرم نیست اما متاسفانه کوته فکری شما باعث میشه قبول نکنید
+ این حرفا برات گرون تر از مرگ تموم میشه
خونسرد نگاهش کردم و پلکی زدم*
_ گرون تر از مرگ؟
+ توی طول روز متوجهش میشی و شب ها بهش فکر میکنی تا روزی ک تصمیم بگیرم به زندگیت پایان بدم
به سرباز پشت سرم با چشم اشاره کرد تا پایین ببرتم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم سمت ارثور رفت. یه قدم جلو برداشته بود اما وقتی راه افتادم برای دیدن صورتش دیر شده بود *
◇ پدر...خواهشا
+ قبلا راجبش حرف زدیم ارثور ، نزار کاری کنم که نمیخوام
رفتن اوتر رو از پشت حس کردم و با هول داده شدنم پله ها رو یکی یکی قدم برداشتم و پایین رفتم . جلوی سلول ایستادم و نگهبان نیم نگاهی بهم کرد و کلید هارو از جیبش بیرون اورد و در رو باز کرد . اروم بازوم رو گرفت و کمی به چپ متمایلم کرد و داخل هولم داد. نفسمو اروم بیرون دادم و با حرفش سمتش برگشتم*
€ دستبدات
پشت بهش عقب رفتم و دستام باز کرد ، نفس راحتی کشیدم و مچم رو جلو اوردم و چرخوندمش . نگاهی به اطرافم کردم ، تخت اهنی سیاهی کنار دیوار بود و اطرافم با سنگ های مشکی احاطه شده بود . روی زمین چند تیکه کاه ریخته شده بود و بالای سلول پنجره کوچیکی بود. جلو قدم برداشتم و کتم رو دراوردم . با صدای قدم هایی از بیرون، اخم ظریفی کردم و درحالی که پشت به میله های سلول بودم سرم رو کوتاه عقب برگردوندم. با دیدن مردی هیکلی و بزرگ ، تازه متوجه منظور اوتر شدم. چشمام کوتاه بستم و سمتش برگشتم و دستام از هم باز کردم رو بهش و خونسرد لبخند زدم*
_ فکر کنم روز ها رو قراره برام ، طولانی تر بکنی
با قهقه کثیفی در رو باز کرد . با جیرجیر در سلول دستام کنار بدنم بردم و سرم بالا متمایل کردم و بهش خیره شدم*
+ قراره هر روزت رو جهنم کنم
ابرو بالا انداختم و نیشخندی زدم*
_هرکسی دیدگاهی داره
دستش سمتم اورد و یقم رو گرفت انگشتاش دورش قفل کرد و جلو کشیدم*
+ دیدگاه من فیزیکه داکتر
از درد فکم بعد از خوردن مشتش توی صورتم ، ابرو هام بهم گره خورد. سرم رو سمتش بالا اوردم و دومیش رو با درد بیشتری توی صورتم حس کردم. نفس زدم خون جمع شده توی دهنم رو مزه کردم اروم کنارش تف کردم .
سمت دیوار پرتم کرد . روی زمین افتادم و ارنجم روی زمین تکیه دادم تا کامل نیافتم ، با برخورد کفش چرمیش توی دنده هام ناچار شدم ، کف زمینِ با کاه پوشیده شده سلول دراز بکشم و از درد جمع شدم . کف کفششو روی قفسه سینه ام گذاشت ؛ مچ پاشو چرخوند و فشاری روی قفسه سینه ام آورد و با سر کفشش کنار خط فکم رو بالا اورد و پاشنه کفشش رو بیشتر توی استخون قفسه سینه ام فشار داد. صورتم از درد و تنگی نفس جمع شد *
+ به من که داره خوش میگذره تو چی
دستم روی مچ پاش گذاشتم تا کمی از فشارش کم کنم و بتونم نفس بکشم*
_ من هم وقتی صورت عصبی اوتر رو دیدم بهم خوش گذشت
با کنار کفش چرمی سفتش محکم توی فکم کوبید ، سرم به چپ خم شد و چشمام از دردش بستم . به همون درد افاقه نکرد ؛ یقه ام رو گرفت و بالا کشید ، نیمه نشست و زانوش روی شکمم و زیردلم قرار داد و سرم رو بالا تر اورد مشت محکمی روی صورتم زد ، درست جای قبلی
ناله ناشی از دردی توی گلوم کردم . با حس فشار زانوش زیر دل و شکمم؛ پلکام از هم فاصله گرفت و از دردش کمرم رو از زمین فاصله دادم*
نفسم رفت وقت کل وزنش روی زانوش انداخت و محتویات شکمم رو زیرش له میکرد. خونتوی دهنم و کناری تف کردم و نفس زدم و انگشتام با درد بالا اوردم روی گونه ام کوتاه کشیدم و رد خونش رو لمس کردم .انگشتام جلوی چشموم حرکت دادم و مچ دستم مقابل صورتم چرخوندم و انگشتام داخل هم جمع کردم نیشخندی زدم و دستم پایین انداختم. انگشتای بسته ام رو باز کردم و رو یقه ام کشیدم ؛ ربان یقه ام رو باز کردم و توی دستم محکم گرفتمش . با برخورد لگدی توی پهلوم به خودم اومدم و با حس دومیش بدنم جمع شد. خواستم هوا رو ببلعم که با خوردن نوک تیز کفشش توی بینیم، فرصتش رو پیدا نکردم .
با هر مشت و لگد و ضربه اش به گوشه ای میخزیدم و از درد دندون قروچه میکردم. کم کم حرکتاش تکراری شده بودن برام . با سوزش پوستم هیسی کشیدم و خودم رو روی زمین بالا اوردم و سرم بلند کردم و نگاهم رو سمتش بردم .
ترکه ( شلاق کوچیکی) توی دستش بود . با یه دستش ، دسته محکمش رو گرفته بو و با دست دیگه، سر ترکه رو نگع داشته بود . بالا سرم اومد پاهاشو دو طرف بدنم گذاشت . خواستم از زیر دستش عقب برم که باز پاشنه کفشش رو زیر شکمم گذاشت و با همه قدرت فشار داد له شدن روده هام رو حس میکردم و ناله بلندی از درد ، از بین لبای خونیم بیرون اومد. سر شلاق روی گونه ام کشید و فشاری روش داد تا سرم رو سمتش برگدونم.
نیشخند کثیفی زد ضربه هاش رو شروع کرد . چشمام بستم و با حس سوزش هرکدوم و قاطی شدنش با زخم قبلی ، به خودم میپیچدم . سعی کردم توی قصر ذهنم پیش ویل برم . هوای داخل سلول که با خونم معطر شده بود رو نفس کشیدم و پلکام روی هم محکم تر فشار دادم.
افکارم داشتن راهنماییم میکردن. خواستم دستش رو بگیرم. دست ویل رو ، اون انگشتای ظریف و باریک رو لمس کنم و ببوسم .... اما
کفشش روی بازوم گذاشت و به چپ هولم داد به شکم روی زمین خوابیدم . اخمی کردم؛ کل بدنم ، قسمت به قسمتش درد میکرد و نمیدونستم بخاطر کدومش باید ناله کنم . وقتی دستش پشت یقه لباسم برد ، پلکام باز کردم
لباسم رو محکم کشید توی تنم از پشت پاره کرد
دستم کنار صورتم روی زمین بود ، پاش رو روی دستم و استخون هاش گذاشت و محکم فشار داد ، دندونقروچه محکمی از درد کردم و گونه خونیم رو روی زمین کشیدم .
حرارت چیزی رو پشتم حس میکردم، نفسم حبس کردم از حدس اتفاق بعدی خودم رو اماده کردم و پلکام روی هم فشار دادم ؛ با سوزش شدید کمرم و سوخته شدن گوشت و پوست کمرم زیر میله گرد ، داد بلندی زدم و خواستم پیچی به بدنم بدم که فشار کفشش روی دستم بیشتر کرد .
نفس کشیدن برام سخت بود ؛ پلکام رو بستم و سعی کردم به سختی نفس بکشم . با صدای جیرجیر دوباره درب ، گونم روی زمین کشیدم و نیم نگاهی به نور کم سوی بیرون کردم . توی نور، سیاهی سایه ای رو میدیدم که بالا سرم بود .خم شد و با لبه غلاف خنجرش چونه ام رو بالا اورد ، وقتی شروع به صحبت کرد متوجه حضور اوتر شدم.
چونه ام رو به سختی به غلاف تکیه دادم و از درد دنده های خورد شده ام زیر لگد های مرد ؛ اخمی کردم .
فقط درد دنده هام نبود . با وضعی که داشتم حدس میزدم خونریزی داخلی هم دارم که بر اثر لگدا و فشار آورده شده به شکمم بود و سوزش پشتم و درد فک و گونه ام که جای خود داشت.نگاه تارم، واضح شد و به اوتر که با نیشخند نکاهم میکرد خیره شدم*
+ باید ذره ذره بمیری..
غلافش رو از زیر چونه ام عقب برد و گونم روی زمین خورد . نفسی زدم .دوتا سرباز از کتفم گرفتنم و به سختی بلندم کرد ، از درد پیچیده شده توی بدنم ناله بلندی کردم و سرم رو عقب بردم ، وقتی صاف تر نگهم داشتم . سرم پایین افتاد و روی پا وایستادن برام سخت بود ؛ چند تار موهام توی صورتم ریخته بود و دیدن رو برام سخت تر کرده بود. خواستم چیزی بگم که انگشتای اوتر بین موهام پیچیده شد و جلو کشیدتم و غلاف شمشیرشو پایین انداخت. سر تیزش روی بدنم و زیر دلم کشید در حد لمس کردن . کوتاه لرزیدم ؛ درست وسط شکم و زیر دلم رو انتخاب کرد و با یه ضربه داخل شکمم فرو کرد . نفسم بند اومد و دهنم پر از خون شد . تحلیل رفتن انرژی باقی مونده بدنم رو کامل حس میکردم ، وقتی خنجرشو بیرون کشید خیس شدن شکمم و صدای چکه چکه خون رو شنیدم.
پاهام توان ایستادن رو نداشتن . وزنم روی دستایِ دوتا سرباز کنارم انداختم ؛ اوتر موهام رو محکم تر گرفته بود و سرم رو بالا اورد*
+ همینجا بندازیدش تا بمیره. وقتی اخرای جون دادنش بود ، داخل حیاط ، سرش رو بزنید.
موهام رو رها کرد ؛ سرم سنگین شد و پایین افتاد. نفس لرزونی کشیدم و ناواضحه و بیحال نیشخند زدم ؛ سرباز ها کمکم کردن و کنار دیوار نشنوندنم. انگار دلشون برام سوخته بود . اروم در رو بستن و بیرون رفتن .
سرم پایین افتاده بود و شکمم درد میکرد ؛ انگشتام و کف دستم روی زخم شکمم گذاشتم و فشارش دادم .
از دردش غریدم و سرم به دیوار تکیه دادم نفسای لرزونی کشیدم ؛ درد همه بدنم رو گرفته بود و راه فرارم رو پیدا کردم . مسکن همه دردام به ذهنم تزریقکردم. پلک هام رو بستم و باز کردم . با دیدنش جلو روم جا خوردم ، اخمی کردم . چند بار پلک زدم تا مطمئن بشم . با چشمای درشتت و مژه های بلندش رو به رومنشسته بود . نگاهمو اطراف چرخوندم ؛ هنوز داخل سلول بودم حضورش اینقدر واقعی بود که تشخیص واقعیت از رویا برام سخت شده بود.
انگشتای ظریف دوتا دستش رو بالا اورد و روی گونه ام گذاشت و لبخند گرمی زد*
× هنیبال...
لبخندش قلبم رو دوباره زنده کرد. نفس زدم و لبام از هم باز کردم تا چیزی بگم اما بجاش سرفه پر خونی کردم و بدنم لرزید ، از درد اخم کردم و با انگشتام جای زخمم بیشتر فشار دادم .
انگشتش روی لبام گذاشت و اروم سرش رو کج کرد ، عطر شیرینش توی سرم پیچید *
× هیشش هنیبال
چشمای زیباشو بست و سرشو کج کرد اروم انگشتای گرمشو روی گونه ام گذاشت و لمسشوم کرد. لبای نرمشو رو روی لبام گذاشت . نفسم رو حبس کردم ، گرم بودن و شیرین. اروم لبم روی لباش نگه داشتم؛ نمیخواستم تموم بشه ، نمیخواستم حرکتی بکنم تا مبادا حدس دومم برام واضح بشه . سرش رو عقب برد با لبخند نگاهم کرد و انگشتت روی گونه خونیم کشید. دستم و انگشتای لرزونم رو اروم بالا آوردم تا صورتش لمس کنم اما .... وقتی به خودم اومدم، داشتم هوا رو لمس میکردم . صورتش ناپدید شده بود و دیگه گرمای انگشتای کشیده و زیباش روی گونه ام حس نکردم. بجاش درد توی کل وجودم پیچید و یاد اورد تلخی شد که همه اش رویا بود. چشمام بستم سرم رو عقب تکیه دادم و نفسای لرزونی کشیدم *
یادتون نره Vote 🌱
─────────────────
⌂ ⌕ ⊞ ♡ 🦌
CZYTASZ
𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬
Fanfiction ╭════•✧🦌✧•════╮ 𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 ⿻ #Hannigram ⿻ #fanfic ⿻ #gay ➜Name: #germoglio_Damore ➜ship: hannigram - ̗̀ ⋮ season: 2 تعداد پارت هر فصل : 23 ୧ نویسنده : ୧ Aiden ⿻ و من درتمام این مدت...
