17 :Tu sei perfetto🔞

396 42 18
                                        

╰─────. ゚・🦌

#fanfic
#germoglio_Damore

➜#hannibal

⿻ به سختی از جام بلند شدم و دستم لبه دیوار گرفتم و قدم قدم برداشتم . گرمم بود پیرهنم رو دراوردم و از کشیدگی عضلاتم هیسی کشیدم و لباسم رو گوشه ای انداختم ، سمت مبل جلوی شومینه رفتم . دستمو روی پشتیش گذاشتم و اروم وزنمو روش انداختم و نشستم .
دفترمو باز کردم و به طرح هایی که ازش کشیده بودم‌ خیره شدم‌. تکبه سرم رو از صندلی برداشتم نگاه دقیقمو روش دوختم. طرح هایی از ویل درحالی که‌ برهنه بود و روی سکویی دراز کشیده بود و ساعدش روی پیشونیش بود و موهای فرش توی هوا معلق بودن .
یه زانوش جمع کرده و پای دیگه اش صاف بود و پارچه حریری روی پایین تنه اش کشیده شده بودن . تک تک‌ جزئیتاشو کشیده بودم . لب هاش و چشمای درشتش رو نیمه باز رسم کرده بودم.
انگشتام رو روی گونه اش کشیدم و بعد اروم روی گردن سفید و کشیده اش بردم ، لبخند و ارامش وجودم رو پر کرد و کم کم با حرکت انگشتم پایین تر ، رگه هایی از گرما توی بدنم‌ پخش شد. انگشتام روی قفسه سینه اش کشیدم ، روی نیپل های کوچیکش و دایره وار روش حرکت دادم ، به خط شکمش و وی لاین زیر دلش خیره شدم . پشت انگشتم روی شکمش کشیدم و اینبار دوتا انگشتام رو صفحه کاغذ گذاشتم و پایین تنه اش رو کامل لمس کردم و از گرمایی ک توی وجودم داشت پخش میشد نفس سنگینی کشیدم .
به اون بدن بی نقص و خواستنی خیره شدم و‌ این‌ نگاه تا دقیقه ها ادامه دار بود . کاش میتونستم جور دیگه ای تنبیهش کنم تا بهش نشون بدم مال منه
کاش مجبور نبودم اون ترس و نگرانی و اخم رو توی چهره اش به وجود بیارم و فقط ... جور دیگه ای مجبورش میکردم تاوان اشتباهاتشو بده. کاش با ناله هاش راضیم میکرد که ببخشمش و با حس لب هاش و گرماش قلبم رو نرم میکرد. اما سرنوشت جور دیگه ای رقم زده بود...
انگشتام عقب کشیدم و صفحه دیگه ای رو ورق زدم و اینبار ویل رو جور دیگه ای رسم کرده بودم .
کاما برهنه بود و اون پارچه حریری رو ازش محروم کرده بودم . جسارتم توی کشیدن اون بدن بی نقص و ریز و خواستنی هرروز بیشتر میشد ، شاید چون اون توی رویاهام برای من بود و اجازه داشتم هرجوری که میخوام بکِشمش ، لمسش کنم ، ببوسمش یا تنبهش کنم.
اون توی خیالم برای من بود و تحمل نداشتم وقتی پام رو از مرز واقعیت اینور تر میزارم ، برای من نباشه.
اون از همون اول خودش رو توی لایه لایه ها و بطن به بطن قلبم جا داده بود حالا و نه هیچ وقت نمیخواستم دست از حس کردنش بردارم.
اروم برگه سفیدی رو ورق زدم و قلم رو توی دستم گرفتم، بین انگشتام فشارش دادم و اروم نوکشو روی سفیدی کاغد گذاشتم . سفیدی که با سفیدی بدن ویل برابری نمیکرد ، اروم و ظریف مثل خودش بدنش رو رسم کردم دست هاش بازو هاش ، گردن کشیده اش .
بعد رسم کردن شکمش . به دقت تا پایین تنه اش رو رسم کردم و چینی به بینیم دادم ؛ وقتی کاملا پاهاشو رسم کردم و توی حالت دلخواهم کشیدمش لبخندی زدم .
نوبت صورتش بود ، باید نگاهش پشیمون میبود . باید ازم میخواست ببخشمش و از درد زیر شکمش ، با لمس دیک هاردش ، خلاصش کنم . این رو باید توی نگاهش میکشیدم تا شاید بتونم از این حرص قلبم کم کنم .
مژه های مشکی بلندش رو نیمه باز کشیدم و بعد نوبت لبای صورتی نرمش بود . چقدر دوست داشتم لمسشون کنم نه فقط لب هاشو. تک تک قسمت های بدنش رو ، چشماش مژه هاش و گونه هاش . موهای فرش و لب های نرم و شیرینش ، انگشتاش گردنش و ترقوه هاش. نیپل هاش و شکمش ، وی لاینش و دیکش رو بین انگشتام بگیرم و کاری کنم از بین لبای سفیدش ناله بکنه تا اون صدای بهشتیش رو به گوش هام هدیه بدم .
اگه من مردی توی اون صفحه نقاشی بودم ، روی اون بدن سفید که روی تخت وول میخورد میرفتم. بهش خیره میموندم و زبونم رو روی لبم میکشیدم و انگشتام تک تک وجودش رو لمس میکردن و چشیدن نقطه به نقطه پوست گردنش و شکمش و بدنش از لب هام محروم نمیکردم
اینقدر اون لب ها رو بین لب هام میبوسیدم و میمکیدم تا صدای نفس نفس های خفه اش به گوشم برسه و از ته گلوش التماس کنه تا بزارم نفس بکشه. انگشتام دور مچ کوچیکش میبردم و بالا سرش دست هاشو قفل میکردم و محکم مچشو میگرفتم و روش بالا می اومدم. به مژه های نیمه بازش و لبای کبودش خیره میشدم و زبونم رو برای لمسشون پیشقدم میکردم.
گردنش سفید بود اما نه بعد از حلقه لب هام دور نقطه به نقطه اشون . کبودی ها بزرگی روشون ایجاد میکردم و برای اینکه بیشتر اذیتش بکنم زبونم رور وی نبضش فشار میدادم و اون هم بدن نحیف سفید و نرمشو زیرم تکون میداد. من هم زبونم رو روی ترقوه هاش میکشیدم و بعد روی نیپل هاش. زبونم رو روی اون‌ نیپل های نرم و صورتی میکشیدم دایره وار میلیسیدمشون و بعد از اینکه لبامو دورشون حلقه میکردم ، محکم میک میزنم و با نیپل دیگه اش بازی میکردم تا وقتی که انگشتاشو بین موهای بلندم حس بکنم و قوس کمرشو زیر بدنم لمس کنم . به شکمش چنگ میزدم از لذت و نیپلای صورتیشو بین دندونام میگرفتم و باعث میشدم ناله بکنه و مژه هاشو روی هم از درد و لذت فشار بده.
انگشتام روی شکمش میکشیدم و وی لاینشو لمس میکردم با سر انگشتام به نرمی و از لرزش بدنش نیشخند میزدم . وقتی از کبود کردن‌ نیپلاش دست میکشیدم از روش بلند میشدم و چنگی به رونش میزدم و پاهاشو دورم حلقه میکردم و از بالا، به سفیدی بوم بدنش که با لبام‌ به رنگ‌ قرمز و کبود‌ درش اورده بودم ، خیره میشدم. وقتی گونه اش رو از لذت و بی قراری روی تشک میکشید و موهای فرش روی ملافه تیره تخت حرکت میکرد نگاهش میکردم . وقتی باسن سفیدشو روی پاهام میکشید تا لمسش کنم ، اونوقت بود که منم چنگی به دیکش میزدم تا ناله دردناکی رو از گلوش خارج بکنه و انگشتام روی دیکش حرکت میدادم، اینقدر نرم و اروم اینکارو میکردم تا فقط به بی قراریش اضافه بکنم و‌ سر انگشتام روی سرش فشار میدادم . به نفسای بریده بریده اش گوش میدادم و وقتی از لبای از هم بازش ناله و نفس میرد چشمام میبستم و میغریدم. شاید روی بدنش میرفتم و مجابش میکردم بغلم کنه و از روی تخت بلندش میکردم و درحالی کی بی قرار با بدن گرم و دیک‌ هاردش روی خودم میکشیدتش، توی اتاق حرکت میکردم روی مبل میشستم. مجبورتش میکردم جلوم وایسه و اون هم از خجالت سرخ میشد اخمی میکرد و از درد زیر دلش بی قرار ناله میکرد ، پاهاش از لذت و درد دیکش میلرزیدن و مجبور بود همونجوری بمونه . تا وقتی باسنش با گرمای شعله ها گرم بشن و نتونه دیگه روی پاهاش وایسه . اون قطعا زانووهاشو بهم مچسبوند و خودش رو جمع میکرد و نفس میزد و من روی مبل میشستم و بهش با نیشخند خیره میشدم .‌ وقتی نق میزد و با نگاه پاپی ایزش ، ملتمسانه بهم خیره میشد ، بهش اجازه میدادم سمت شومینه برگرده و بیاد روی پاهام بشینه . وقتی برمیگشت باسن نرم و سفید_ سرخ توی دیدم قرار میگرفت و برای به فاک دادنش هورنی ترم میکرد. وقتی روی پاهام میشست میتونست هارد شدن دیکمو حس بکنه و مطمئن بودم برای شیطنت که شده هم ، باسنشو روی دیکم میکشید
منم کامل بالا میکشیدمش دستمو دور شکم سفیدش حلقه میکردم و عقب تر میکشیدمش به خودم تکیه میدمش تا پماهاش از زمین فاصله بگیره دستم زیر رون های پاهاش میبردم و از هم بازشون‌ میکردم و حالا دستمو از بین دستش و بدنش رد میکردم و دیکش رو توی دستم‌ میگرفتم. سرش رو عقب میاورد و موهای فرش روی شونه ام میریخت و جوری ک گونه ام روی کنار موهاش و صورتش کشیده میشد ‌ . انگشتام سراسر دیکش حرکت میدادم و به ناله های عمیقش گوش میدادم و وقتی خودش روی بدنم میکشید و قوسی به کمرش میداد لبام دور لاله گوشش حلقه میکردم و محکم میک میزدم .
انگشتام روی طول دیکش و سرش حرکت میکردن محکم ، و سرعت دستم‌ با هر بار بلند تر شدن‌ ناله هاش بیشتر میشد و بی قرار خورشو روم‌ حرکت میداد و زیر لب اسمم رو ملتمسانه صدا میکرد. من هم حرکت دستمو تند تر میکردم و وقتی به اوج رسیده بود حرکت دستمو اروم میکردم و انگشتام روش دایرع وار حرکت میدادم ، وقتی از درد زیر دلش ناله کشداری میکرد و نقی میزد و خواهش میکرد تا بزارم کام بشه ، انگشتام تند و محکم‌ حرکت میدادم و اون هم عمیق کام میشد و توی بغلم میلرزید و ناله شیرینی از بین لبای صورتیش بیرون می اومد و بیحال تر بهم میچسبید و نفس میزد . منم بوسه ای روی گونه اش میزدم و یه پاشو جمع میکردم و توی بغلم میگرفتمش . سمتم به پهلو برمیگشت و جوری که گونه اش روی قفسه سینه و سرشونه ام باشه و پاهاش بهم چسبیده باشن و از دستا مبل ازون باشن.
موهای فرشو با انگشتام نوازش میکردم و پیشونیش میبوسیدم و دستمو دورش حلقه میکردم تا اهسته بخوابه و با سر انگشتم بازوشو دایره وار نوازش میکردم از عطر موهاش مست میشدم و میخوابیدم.

چشمام باز کردم و نفس عمیق و سنگینی کشیدم دفترم رو بستم و از تلخی ورودم به واقعیت نیشخندی زدم و به رقص شعله های اتیش جلو روم‌ خیره شدم . با صدای ای از بیرون نگاهمو توام با اخم ظریفی سمت بیرون بردم و به در نیمه باز نگاهی کردم . صدا اشنا بود مرلین و ارثور بودن که داشتن رد میشدن و باهم بحث میکردن .
نفس ارومی کشیدم و سرم رو عقب تکیه دادم. توان برگشتن به تختم رو نداشتم و میلی هم نداشتم ، وقتی اون توی اتاقم نباشه که کنار تختم بشینه روش خوابیدن چه فایده داره.
پلک هام روی هم گذاشتم و نفسام سنگین شدن .
با صدای جیر جیر در بود که بی حرکت موندم و تصمیم گرفتم پلک هام رو باز نکنم ، حدس میزدم ویل باشه وقتی عطرش داخل اتاق پر شد فهمیدم فکرم درسته.
کنجکاو بودم چرا اومدا ، وقتی گرمای حرکت دستش جلوی صورتم حس کردم تصور شیرینی حرکاتش پشت پلکام نقش بست و باعث شد قلبم نرم تر بشه .
اروم بالا رفتن پاهام و پایین اومدنشون و قرار
گرفتنشون روی بالشت حس کردم کع باعث شد جا بخورم. وقتی گرمای پتو رو حس کردم نفس راحتی کشیدم . اره اون توله داشت با فکر و قلبم بازی میکرد و من کاری از دستم برنمی اومد . باید به این توجه هاش دلخوش میبودم یا از خنده هاش با کلاارا، دلسرد میشدم.
وقتی دفترمو برداشت اخمی کردم برا اینکه بازش نکنه وانمود کردم دارم بیدار میشم . ترسید ، و این ترسیدنش رو وقتی حس کردم که سریع قدم تند کرد و دفتر رو روی میز گذاشت ولی متوجه نشد قلم زمین افتاده.
لبخندی زدم و منتظر شدم پاورچین بیرون بره ، در که بسته شد اروم پلکام باز کردم و زیر پتو کوتاه جمع شدم لبخند روی صورتم بیشتر شد و خشم قلبم کمتر .
اروم دست ویل رویاهام رو گرفتم و چشمام رو بستم و خوابیدم.

🖤vote یادتون نره🌱
────────────────
⌂ ⌕ ⊞ ♡ 🦌

𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 Donde viven las historias. Descúbrelo ahora