13 :Un angelo di nome Merlino

211 35 3
                                        


Note :
متاسفم اگه این پارت مثل بقیه پارت ها پر هیجان و‌ جذاب نیست . هر داستانی به نقطه ای داره که باید از روش رد شد و من چند روز سر این نقطه مونده بودم که باید با یه لاین مناسب ازش رد میشدم و مطمئنا پارت های بعدی بهتر خواهد بود. مرسی 🖤

╰─────. ゚・🦌

#fanfic
#germoglio_Damore

➜#Will

⿻ با اینحال که ۳ روزه بیدار شده ، داشتم کم کم روی خودم کار میکردم که توی اتاقش تا صبح نشینم و از نگرانی بهش خیره نشم. وقتی بیهوش بود انگار همه چی راحت تر بود. میتونستم به اون صورت جذابش هرچقدر بخوام‌ خیره بشم یا دستش رو بگیرم و انگشتای کشیده اش رو لمس کنم ، یا میتونستم شیطنت حرکت دستام موقع عوض کردن پانسمانش رو کنترل نکنم . میتونستم درحالی کنارش نشسته ام با ارامش کتاب بخونم و تصور کنم توی اغوششم و با نگاه تحسین امیزش بهم خیره شده وقتی براش از دانته میتونم.
آهی از همه محدودیت هام کشیدم و سعی کردم دوباره سدی که خراب کرده بودم رو بسازم. حالا اون بیشتر از هر وقت دیگه ای با نگاهش زیر نظر داشتتم . جوری نگاهم میکرد که انگار درونم رو قلبم رو میبینه و باعث میشد من از ارتباط چشمی باهاش خودداری کنم تا همه‌ احساساتم بیرون نریزم .
کمتر از همیشه حرف میزد و بیشتر ساعت های روز میخوابید این عجیب بود ، تقریبا ۵ ساعتی بود که من روی به روی شومینه نشسته بودم کتاب میخوندم البته فکر میکردم و گه گاهی کتاب میخوندم .
سرم رو بالا اوردم و به در اتاقش خیره شدم ، اروم کتاب رو بستم و به چپ خیره شدم و کنار گذاشتمش روی میز عسلی . بلند شدم و نزدیک پله ها مکث کردم ، انگشتام روی نرده راه پله ها گذاشتم و اروم بالا قدم برداشتم و هر مسیری که برمیداشتم نگاهم بین پاهام و طبقه بالا حرکت میکرد. وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کرد دلشوره قلبم رو اروم کنم. سمت اتاقش رفتم تقه ای به در زدم وقتی جوابی نشنیدم اخمی کردم و یبار دیگه تقه ای به در زدم و اروم شونه ام به در چسبوندم*
× داکتر...داکتر
جوابی نشنیدم و اروم کف دستم رو به دستیگره فشار دادم و پایین اوردمش و در رو اروم و بی صدا باز کردم تا اگه خوابه بیدار نشه. با دیدنش چشمام گرد شد‌، میلرزید سرجاش و سخت نفس میکشید انگار راه گلوش بسته شده باشه و تمام صورتش خیس بود. دستگیره رو رها کردم و سمتش قدم تند کردم ، کنار تختش ایستادم سردرگم و اینکه نمیدونستم چیکار کنم. گیج بودم و دستم رو روی کتفش گذاشتم تا از لرزیدن شدیدش جلو گیری کنم*
× هنیبال...هنیبال
شوکه بودم و گیج و ترسیده نگاهش کردم پتو رو کنار زدم و سرم رو پشتم برگردوندم*
×کلاارااا
دستم رو به سختی گرفت و محکم فشار داد و خفه جوری که بتونه کلمه ای رو ادا کنه ، لباشو باز و بسته کرد و بهم با چشمای نیمه باز خیره شد*
_ ویل....
سرم رو جلو بردم و بهش گوش دادم و نگران مردمک چشمای لرزونش رو دنبال کردم . اروم دستم رو رها کرد و انگشتاشو به یقه لباسم رسوند و محکم گرفتتش و جلو کشیدتم . نفس تیزی کشیدم و حالا توی نزدیک ترین فاصله ای که میتونستم باشم باهاش بودم. اروم صورتش رو گرفتم و انگشتم رو روی گونه اش کشیدم*
× هنیبال...چیکار کنم
چشمام پر شده بود ، داشت ناتوان میلرزید و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم ، فشار انگشتاش روی یقه لباسم داشت کم میشد . اسم عجیبی رو که به اسم دارو بیشتر شبیه بود رو بی صدا لب زد . نفس عمیقی کشیدم و اشک توی چشمام رو با پشت دستم پاک کردم و یبار دیگه تکرارش کردم وقتی سر تکون داد اروم دستم رو روی دستش گذاشتم*
× میارمش...
دستش رو از روی یقه ام رها کرد ،وقتی داشتم از در بیرون میرفتم کلاارا سراسیمه بالا رسید . دستم رو روی شونه هاش گذاشتم اینقدر محکم گرفته بودمش که سر انگشتام سفید شده بود و بهش با نگرانی خیره شدم *
× مراقبش باش من میام
سری تکون داد وقتی شونه هاشو رها کردم کمی عقب رفت و بدنم رو کج کردم و از کنارش رد شدم . پله هارو یکی درمیون طی کردم و پایین‌ رفتم*
+ مای لرد...کجا میرید
پیتر رو نادیده گرفتم از در بیرون دوییدم . نمیدونستم باید کحا برم نمیدونستم باید چیکار کنم . سرم رو سمت چپ و راست چرخوندم و اخمی کردم ، سمت چپ رو انتخاب کردم و توی خیابون ها دوییدم . نگاهم سمت مغازه ها میچرخید و مردمک چشمام دنبال اسم دکتر یا همچین چیزی بود. با دیدن اولین خونه که بالاش اسم دکتر رو نوشته بود ، سمتش رفتم و وقتی پام به لبه چوبی جلوی در گیر کرد سعی کردم تعادلمو حفظ کنم و زمین نخورم ‌. به در رسیدم، مشتمو رو محکم روی در کوبیدم و دادی زدم تا اگه کسی هست در رو باز کنه . اما ... هیچ کس نیومد هیچ نوری روشن نشد
اخمی پر از ناامیدی کردم و لعنتی زیر لب فرستادم و کف کفشمو رروی زمین فشار دادم و دستم رو روی لبه ستون جلوی در گذاشتم و به بیرون خیره شدم و با دیدن دخترک کوچولویی که تنها داره راه میره ، لبخند خسته ای زدم و سمتش دوییدم . اروم جلو رفتم و بازوهاشو گرفتم و نشستم روی یه زانوم جلوش و بهش با لبخند خیره شدم*
×های کیوت گرل
با چشمای درشت و ابیش بهم ترسیده خیره شد. سری تکون دادم و سعی کردم اول نفسمو جا بندازم و بیشتر نترسونمش*
× هی هی نترس ... من کاری بهت ندارم لطفا...میدونی کجا میشه دکتر پیدا کرد؟
مکث کرد وقتی نگرانی توی چشمام دید و سری بی صدا تکون داد و کمی انگشتام از دور بازوهاش شل کردم تا بتونه بچرخه . دستش رو به پشت سرش دراز کرد و خونه ای رو نشونم‌داد. نفس راحتی کشیدم و سری تکون دادم*
× تنکس ...اسمت چیه؟ باید بتونم بعدا پیدات کنم و ازت تشکر کنم
+ ا..بیگل اسمم ابیگله اقا
لبخندی زدم و گونه اش رو نوازش کردم*
× اسم قشنگی داری ابیگل ، همینطور عروسک قشنگی داری
به عروسک توی دستش نگاه کرد لبخند شیرینی زد .‌ اروم بلند شدم و دستمو پشت کمرش کشیدم و اروم نگاهم رو سمت دری که قرار بود سمتش برم ،بردم . اروم قدم تند کردم سمتش و دوییدم . هوای سرد توی صورتم میخورد و نفسام داشت به شماره میوفتاد. وقتی جلوش رسیدم دستام رو روی زانوهام گذاشتم و نفس نفس زدم سرم رو بالا اوردم و موهای فرم رو عقب دادم . بلند شدم با قدمای کوتاه سمت در رفتم و با مشتم محکم روی در کوبیدم ، انگشتای دیگه ام رو روی در گذاشتم و داد بلندی زدم*
×داکتر‌.‌... خواهشا بیاید بیرون....
یاد وضعیت هنیبال باعث شد بغض به گلوم چنگ بزنه و قلبم سنگینی بکنه. پس همه مدت که اروم بود داشت از درد رنج میکشید اما چیزی نمیگفت تا از نحوه مراقب های من ایراد نگیره...
نگاهم رو بالا اوردم وقتی نوری روشن شد یه قدم عقب رفتم . در که باز شد لبخندی زدم و نگران سر تکون دادم *
× اوه گاد...ممنون داکتر که در رو باز کردید. من دنبال دارویی میگردم
اسمشو بهش گفتم و شرایط رو براش توضیح دادم ، چشمای خوابالوش رو بست و چشماش رو با سر انگشتاش مالید و سرش رو بالا اورد ، عینک ظریفش رو از توی جیب روی قفسه سینه لباسش برداشت و روی چشمش زد تا واضح ببینتم*
+ ندارمش اقا متاسفم ...همین امروز تمومش کردم
انگار آب یخ روم ریخته باشن ، شونه هام سنگین شد و یه قدم عقب رفتم . دستی بین موهام کشیدم و سری براش تکون دادم ، پشت بهش برگشتم و نگاه ناامیدم رو به اطراف دوختم . وقتی در رو بست به ستون تکیه دادم و پایین خودم رو کشیدم و روی زمین نشستم . پاهام رو جمع کردم توی شکمم و پیشونیم رو روی زانوم گذاشتم و سعی کردم بغضی که به گلوم چنگ میزنه رو کنترل کنم . اینقدر بی مصرف بودم که نتونستم یه داروی ساده پیدا کنم و اون داشت زجر میکشه.
دستام دور زانوهام قفل کرده بودم و انگشتام تا جایی ک سرشو سفید بشن از حرص روی پاهام فشار دارم .
بیشتر جمع شدم و پیشونیم کمی روی زانوم کشیدم ، با وزش بادی بین موهام و سوزش هوا ، کمی لرزیدم و دستام دور خودم حلقه کردم . از صدای تاخت اسبی سرم رو اهسته بالا اوردم و به شخصی که سوار اسب بود خیره شدم . چشمام ریز کردم و پشت دستم رو روی چشمم کشیدم که اسب جلوی پام ایستاد ‌. مردی که جلوی نور ماه بود و دیدنش سخت بود ، افسار اسب رو عقب کشید که اسب روی دوتاپاش بلند شد و دوباره اروم گرفت*
+ شما میدونید....
صداش اشنا بود اینقدر که بقیه حرفش رو نشنیدم وقتی ثابت و بی حرکت موند تازه شناختمش*
× مرلیننننن
اخمی کرد و چندبار پلک زد و نگاه توام با لبخند بزرگی بهم کرد*
+ ویل...یعنی مای لرد.... اینجا چیکار میکنی
ازوجام بلافاصله بلند شدم و دستم رو روی گردن اسبش کشیدم*
× من باید بپرسم تو‌ اینجا چیکار میکنی ...چیشده میتونیم برگردیم؟
بهم خیره شد و سری به نشونه منفی به طرفین تکون داد*
+ نه...
کیفش ک دور کمرش بود رو از دسته گرفت و بالا اورد ، نفسی زد و لبخند پهنی زد*
+ گایس فرستادتم تا دارو بیارم ، مادرت بهش گفته بود اینجا هیچ دارویی نداری و جا گذاشتی البته چندتاشم اضافیه که گایس یادش رفته بود بهت بده.
با شنیدن اسم دارو برق از سرم پرید ، چقدر احمق بودم چقدر که یادم رفته بود هنیبال برای خوب شدنش فقط نیاز به عوض کردن پانسمان نداره و...
نگاه بهت زده رو سمت زمین بردم*
× برای همینه که چند روزه مدام ازم میپرسه گایس چیز دیگع ای گفت یا نه....
مرلین با خنده اخمی کرد و افسار اسب عقب کشید*
+ راستی نگفتی چرا بیرون نشستی نمیدونی خطرناکه... این وقت شب
با حرفش زین اسب رو گرفتم و پشتش سواروشدم و بازوهاشو گرفتم تا نیوفتم*
× هنیبال ۳ روزه بهوش اومده اما امشب حالش بد شد مدام میلرزید و سخت نفس میکشید.
از یاداوری صورتش و بدی حالش نفس تیزی کشیدم و به خودم لعنتی فرستادم*
× و بی صدا بهم‌ اسم یه دارو رو گفت و من فقط بیرون اومدم دنبالش اما هیچ کس نداشتش ... تو فرشته نجاتم بودی مرلین
خندید و سرشو سمتم‌ عقب اورد*
+ اوه... خوشحالم به موقع اومدم...
پشت کمرش کوتاه زدم*
× باید عجله کنیم همین الانم خیلی دیر شده
مرلین که داشت به حرفام فکر میکرد اخمی کرد و بهم‌ نگاه کرد*
+ و تو فکر نکردی توی این ۳ روز بهش دارو بدی؟
از اینکه اشتباهم توی صورتم کوبید اخمی کردم و نگاهم سمت دیگه ای بردم*
× من....نمیدونم
خندید و‌ابرو بالا انداخت*
+اگه ارثور بود بهت میگفت عجب احمقی هستی
با حرفش جا خوردم و تک سرفه ای کردم و خیره نگاعش کردم، حرفشو خورد و سری تکون داد*
+ البته اگه‌ ارثور بود
پشت پاشو به شکم‌ اسب کوبید و سمت‌ عمارت به سرعت‌ حرکت کرد ‌. همه مسیر سعی کردم از دریای افکارم و کم کاری هام‌ دور بشم و توی شرایط موجود تمرکز کنم . وقتی مرلین ایستاد بلافاصلع پایین‌اومدم و کیسه رو ازش گرفتم ، پیتر در رو سریع باز کرد . از کنارش رد شدم و بالا رفتم ، حلوی در اتاقش ایستادم
کلارا با حوله خشک پیشونیش پاک میکرد . لبمو با دیدنش روی هم فشار دادم و جلو رفتم ، دارو هاروو از توی کیسه روی میز ریختم و کاغذی که گایس توش گذاشتع بود رو برداشتم و با اخم پرنگی مشغول به خوندش شدم.
دستم روی میز روی دارو ها کشیدم تک تکشون رو با لسم روی کاغد مطابقت دادم و بالاخره داروی اصلی رو پیدا کردم . مرلین بالا رسید ، دارو ازم گرفت و به کلاارا اشاره کرد تا قاشقی رو بهش بده.
دستم پشت کتفش بردم و بلندش کردم نیمه ، زیر لب غرید و چشماش رو باز کرد . وقتی مرلین کمی از دارو رو قاشق ریخت ، لبای کشیده بی رنگشو باز کرد و به نفس سر کشید. بوی تند و تلخی داروش تا جایی ک من بودمم میومد و اگه من بودم دیگع نمیخوردم و خوشحالم اون من نبود.
دومین‌ قاشق رو که خورد ، اروم پارچه ای رو از کلارا گرفتم و روی لبای نرم و کشیده اش اش کشیدم . مرلین عقب رفت تا بتونم راحت تر بخوابونمش روی تخت و پتو رو روش بالا کشیدم. بهش خیره شده بودم ، چشمای همیشه خونسردشو بست و نفساش رفته رفته اروم تر شدن دیگه نمی لرزید و بدنش اروم گرفته بود .‌نمیدونم چیشد که پا به پای نفساش نفس میکشیدم و حالا که‌ ریتمشون‌ اروم شده بود خیالم راحت شد. روی صندلی عقب نشستم و سرم رو روی پشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم .

Vote یادتون نره🌱
────────────────
⌂ ⌕ ⊞ ♡ 🦌

𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 Où les histoires vivent. Découvrez maintenant