╰─────. ゚・🦌
#fanfic
#germoglio_Damore
➜#hannibal
⿻ تنها چیزی که از دیشب نصیبم شد ، یه خواب راحت بعد از ۳ روز سخت بود . و تمام مدت تصویر اون تیله های اشکی جلوی چشمم بود . از ضعف بدنیم غری زدم.
با باز شدن در گوشام رو تیز کردم و اروم سرم رو به چپ که رو به در بود متمایل کردم و یه چشمم رو باز کردم. مرلین بود و سینی ای توی دستش بود . وقتی در رو با یه دستش پشت سرش بست ، سرش رو بالا اورد و با دیدن اینکه بیدارم لبخندی زد*
+ او بیدارید داکتر صبحتون بخیر
صورتش پر از انرژی و شادابی بود . چشماش میخندیدن و مثل همیشه لبخند داشت*
_ صبح بخیر مرلین
اخمی کردم وقتی بدنم رو کمی حرکت دادم و وادارش کردم از جاش جم بخوره و سینی رو روی میز بزاره .
ابرویی توام با لبخند بالا داد و وقتی سینی رو روی میز گذاشت اروم کتفم رو گرفت و کمکم کرد کمی بلند بشم و بالشت کنارم رو برداشت و پشتم گذاشت. اونقدری نیمه نشسته شدم که به زخمم فشار نیاد و وقتی از راحتی سری تکون دادم ، سمت سینی رفت و اروم در بطری رو باز کرد و توی قاشق ریخت و جلوی لبام گرفت. بهش کوتاه نگاه کردم و گردنم کمی جلو بردم و مزه اش کردم و کامل قورتش دادم . از گوشه چشم نگاهش کردم که داشت در شیشه رو میبست و سرخوشانه قاشق رو کنارش توی سینی میزاشت *
_ فکر میکردم همون دیشب برمیگردی
ابرو هاش بالا رفت و خندید و سمتم برگشت و همزمان با پارچه توی دستش بازی کرد*
+ خب با خودم فکر کردم با شیوه ای که ویل تصمیم گرفته بود ازتون مراقبت کنه ، احتملا تلاش های من و ارثور و گایس برای زنده موندتون بی فایده میشه .
خندید و سمت کاسه گرم سوپ رفت و همراه با قاشق تمیزی برش داشت و کنار تخت نشست و کمی همش زد تا از حرارت بیوفته. نگاه خونسردی بهش کردم *
+ اوه باور کنید من اگه اینجا نباشم بخاطر ملاحظتون برای از بین نبردن ذوق و انگیزه ویل برای اینکه چیزای جدید داره یاد میگیره ، میمیرید. درضمن ارثور کلی از این موقعیت ها داشته و با مراقب من الان حسابی سرحاله
سری به نشونه تایید تکون دادم*
_ خیالم راحت شد . ارثور میدونه میمونی؟
با حرفم همونجوری که داشت سوپ رو فوت میکرد نگاهشو بهم دوخت و سرش رو عقب برد*
+ اوه ارثور... من رو فرستاد که دارو هایی رو که فراموش کردید رو بیارم . از طرفی اگه چند روز نباشم ، یاد میگیره خودش کارای خودش رو بکنه
خندید و شونه بالا انداخت*
+ و این براش خوبه تا قدرمو بدونه ، چون خدمتکارای دیگه روی مخش میرن و نمیزاره جز من کسی کاراشو بکنه و منم انتقام ملایمی ازش میگیرم
با حرفش لبخندی زدم*
_ با تنها گذاشتنش؟
با حرفم لبخندش رنگ دیگه ای گرفت و اروم قاشق رو توی سوپ کرد و پشتش رو روی لبه کاسه کشید و جلوی لبم اورد*
_ شاید
سرش رو کمی تکون داد ، لبام رو باز کردم و سوپ رو مزه کردم . گرم و خوش طعم بود ، راه گلوم رو نرم و اروم کرد و باعث شد نفس راحتی بکشم *
_ رابطه خواصِ بینتون کاملا مشخصه مرلین
تک خنده دستپاچه ای زد و قاشق رو دوباره پر از مایع سوپ کرد*
+ مثل شما و ویل؟
بهش توی سکوت طولانی خیره شدم . پلکی زدم و با لبخند ملایمی نگاهم رو سمت دیگه ای بردم*
_ شاید...برای شما عمیق تره
شونه ای با ناراحتی توام با لبخند غمگینی بالا انداخت*
+ بنظر نمیاد ولی خب امیدوارم...
چند قاشق دیگه ای سوپ رو بهم داد و لبخند نرم و ارومی زد*
+ من به نگاه های ویل دقت نکردم اما نکاه های شما بهش... خیلی زیباست
ابرو بالا انداختم و دستم رو روی شکمم گذاشتم*
_ اینقدر واضحا؟
خندید و سری به طرفین تکون داد و برای اینکه اخر سوپ رو بهم بده ، قاشق رو کف بشقاب کشید*
+ نه نه ... من خیلی دقت کردم جوری که با نگاهتون تحسینش میکنید و با لبخندتون انگار میپرستیدش...
اروم قاشق رو جلو اورد. لب هام رو باز کردم و روی قاشق کشیدم و سوپ رو قورت دادم ، قاشق رو توی بشقاب گذاشت و بلند شد و توی سینی گذاشت*
+ متاسفم زیادی دخالت کردم ...
چیزی بهش نگفتم، اون پسر مهربون و دوست داشتنی بود و انگار میتونست حسی که دارم رو درک کنه . شاید چون خودش همینجوری به ارثور نگاه میکرد . انگار هیچ کس دیگه ای توی دنیا نیست که برای اون دیدنی تر از ارثور باشه . سینی رو برداشت و سمت در رفت و سمتم سرش رو برگدوند ، با صداش نگاهم رو بالا اوردم*
+ ولی ویل هم همینجوری نگاهتون میکنه
با حرفش مکثی کردم ، لبخندی زد و لب هاشو روی هم فشار داد و در رو باز کرد و بیرون رفت .
سرم رو روی بالشت عقب بردم و نفس عمیقی کشیدم. حال جسمیم نسبتا بهتر بود و حالا داشت همه چیز به وضعیت اروم تری برمیگشت . به جز من و ویل ، بینمون هزارتا علامت سوال شکل گرفته بود که خودمون خبر داشتیم اما نمیتونستیم باهم حلش کنیم.
با صدای قهقه بلندی از بیرون که بنظر اشنا میومد ، پلکام باز کردم و اخمی کردم ؛ صدای ویل بود. تصور کردم
شاید داره با مرلین وقت میگذرونه اما با شنیده شدن صدای دختر جوانی ، چشمام گرد شد . لبام رو روی هم فشار دادم و پتورو کنار زدم ، فکرنمیکردم بخاطر چنین موضوعی قراره از جام پاشم اونم برای اولین بار .
سخت بود اما میخواستم ببینم اون بیرون چخبره ، بدنم رو به سختی بلند کردم و دستمو روی تشک گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم . کف دستمو روی قفسه سینه ام گذاشتم و از درد دنده هام اخم غلیظی کردم. پاهامو از تخت پایین گذاشتم و دستم به صندلی تیکه دادم و وزنمو روش انداختم . کمی کج شدم تا بیشتر به صندلی برسمو از کشیدگی ماهیچه هام دندون قروچه ای کردم
بالاخره با نفس عمیقی بلند شدم و از درد شکمم خم شدم . صاف راه رفتن انگار سخت ترین کار دنیا بود ، هرچند انگیزه ای که پشتش بود مهم تر از دردش بود.
با قدم هایی که روی زمین کشیده میشدن خودم رو به پنجره رسوندم . قبل اینکه بیوفتم کف دستمو کناره پنجره گذاشتم و کمی خم شدم و ساعد دستم دیگه ام رو طرف دیگه پنجره تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.
ویل توی حیاط با کلارا مشغول قدم زدن و خندیدن بود . اون قبلاً با بورلی هم دوست بود و رفتاراشون رو دیده بودم و عادت داشتم اما... انکار این چیزی فرا تر بود. خنده های ویل و اون جمع شدن لب هاش بعد از خنده اش و شکل گیری لبخند ملایم و خواستنیش ، سرخی گونه هاش و نگاه های زیر زیرکیش از گوشه چشمش به کلاارا ... هیج وقت ازش ندیده بودم. درواقع اینقدر سوپرایزم کرده بود که حواسم نبود مدت طولانیه ایستادم و فرا تر از توانم دارم انرژیم مصرف میکنم .
ویل دستش رو دور شونه های کلارا کشید و داخل باغ هدایتش کرد . نفس تیزی کشیدم انگار نمیتونستم به چیزی جز اون لحظه فکر کنم. لحظه ای که دست توی دست هم از دیدم محو شدن و وارد باغ شدن . کلاارا با لبخند های ریز و خجالتیش و ویل با حس خوشی بیش از حدش. انگار نه انگار که دیشب چقدر پر استرس بوده.
دندون قروچه ای از حرص کردم و صورتم از درد جمع شد ، کف دستم رو روی دیوار کشیدم و به پشتی صندلی تکیه اش دادم . وزنم بی مهاوا روش انداختم و با نفس های بریده بریده روی صندلی نشستم . سرم رو عقب بردم چشمام رو بستم ، نمیدونستم از درد ناله کنم یا حس حسادتی که توی وجودم پیچیده بود رو اروم کنم. توی رفع هرکدومش ناتوان بودم . انگشتام بستم و به شعله های اتیش که جلوی چشمم میرقصیدن خیره شدم . توی لحظه اولین فکری که کردم این بود که حسادت برام جدیده و اون پسر....اون پسر تخس ، کاری کرده توی وجودم مثل همین اتیش شعله بکشه. انگار گلوم رو داشتن فشار میدادن و از تصور اینکه ممکنه کارای دیگه ای هم فرا تر از گرفتن دستای هم بکنن ، پلکام روی هم گذاشتم.
اب دهنمو از درد بدنم صدا دار قورت دادم . اگه اون اینجا بود و موقعیتمون جور دیگه ای بود ، نشونش میدادم که حق نداره جز به من به کس دیگه ای لبخند بزنه . جوری تنبیهش میکردم تا اخر عمرش یادش بمونه .
توی سکوت با نگاه برزخی به اتیش خیره بودم، کف دستمو به دسته مبل تیکه داده بودم و ارنجم رو صاف کرده بودم و آرنج دست دیگه ام رو خم کرده بودم و روی دسته دیگه مبل تکیه دادم بودمش و انگشت اشاره ام رو جمع کرده بودم و جلوی لبم نگه داشته بودم .
لحظه ای چشمام رو بستم تا افکارم رو خاموش کنم و یادم بیاد موقعیتمون چیه .
در اتاق به یکباره باز و رشته افکارم رو پاره کرد ، اخم غلیظی کردم و به مرلین که سرخوش توی چهارچوب در ایستاده بود و دستش روی دستگیره در بود و با نگاهش روی تخت دنبالم میگشت خیره شدم .
یادمه ارثور بارها از اینکه مرلین اعتقادی به در زدن نداره شکایت کرده بود . بنابراین تصمیم گرفتم کارش رو نادیده بگیرم و تک سرفه ای کردم*
_ چیزی شده؟
مرلین با شنیدن صدام از سمت دیگه ای اخمی کردم و وقتی سرش رو توی اتاق چرخوند نگاهم کرد و لبخندش محو شد*
+ او نباید از جاتون پاشید...نه به این زودی
جلو اومد و خم شد ، دستمو رو روی ساعدش گذاشتم و وزنم رو روش انداختم. نحیف بود و تحمل من براش سخت بود ، بلندم کرد و با قدم های کوتاه و کشیده سمت تخت رفتم ، از درد شکمم اخمی کردم. روی تخت نشستم و با کمک مرلین به پشتی تخت نیمه تکیه دادم و پاهام رو روی تشک گذاشتم.*
+ ویل بهم گفته بود این ساعت باید پانسمانتون رو عوض کنم .
بهش برزخی نگاه کردم و سرم رو کمی کج کردم *
_ خودش کجاست
ابرو بالا انداخت وانگار متوجه چیزی ک داشت میگفت نبود و خندید*
+ اوه اون با کلارا رفتن بیرون تا دوری بزنن
دستش رو خم کرد و با انگشت شستش به در اشاره کرد. وقتی سرش رو بالا اورد و نگاهم رو دید. لبخندش روی صورتش خشک شد و لباشو روی هم گذاشت. لباسم رو بالا زد و اروم مشغول باز کردن پانسمانم شد . چشمام بستم و سرم روعقب تیکه دادم و از درد غریدم . وقتی روشو تمیز میکرد . پلکام روی هم فشار دادم ولی مطمئن بودم دارم از درد افکارم رنج میکشم.
وقتی کارش تموم شد و گرمای پتو رو حس کردم ،چشمام رو باز کردم . ترجیح داد چیزی نگه و از در بیرون رفت.
مرلین اومده بود و حالا که قرار بود چند روزی بمونه ، ویل تصمیم گرفته بود از مسئولیتاش شونه خالی بکنه و بجای بودن کنار من ، بره بیرون و با....اون وقت بگذرونه.
هیسی کشیدم و پلکام رو باز کردم . سعی کردم درکمال سختی ، خونسرد بمونم و امید احمقانه ام رو خاموش کنم .*
🖤 vote یادتون نر🌱
────────────────
⌂ ⌕ ⊞ ♡
ESTÁS LEYENDO
𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬
Fanfiction ╭════•✧🦌✧•════╮ 𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 ⿻ #Hannigram ⿻ #fanfic ⿻ #gay ➜Name: #germoglio_Damore ➜ship: hannigram - ̗̀ ⋮ season: 2 تعداد پارت هر فصل : 23 ୧ نویسنده : ୧ Aiden ⿻ و من درتمام این مدت...
