╰─────. ゚・🦌
➜#Will
⿻ از آخرین پله ، پام رو پایین روی سرامیک براق سالن گذاشتم ، از سینی پیشخدمتی که کنارم رد میشد ، شیرینی ای برداشتم و وقتی سمتم برگشت ؛ سرمو کوتاه کج کردم و لبخندی زدم و بی خیال ادامه مسیرم رو پیش گرفتم . با صدای جدی مهربون و گرمی از پشت سرم ، شیرینی خوردن رو متوقف کردم روی پاشنه پام چرخیدم و سمتش برگشتم با لبخند نگاهی بهش انداختم*.
× مادر
+ ویل
به آرومی جلو قدم برداشت انگشت شستشو کنار لبم کشید ، خامه کنار لبم رو پاک کرد و بعد دستمال ابریشمی رو بیرون اورد و باهاش صورتم رو تمیز کرد خواستم سرمو عقب بکشم اما با نگاه معنا دارش بهم خیره شد ؛ خم ظریفی کردم و نفسم رو بیرون دادم . وقتی انگشتای ظریفشو روی لبه کت ام کشید و صافشون کرد لبخندی زدم *
× امیدوارم زود تموم بشه
+ نباید اینقدر از جمع های اشرافی فراری باشی، تو قراره...
پاپیونم رو مرتب کرد *
+ ارل بشی و ازت میخوام امشب ، بهترینت باشی
نمیتونستم باهاش مخالفت کنم و سری تکون دادم و دستشرو به نرمی گرفتم*
×تلاشم رو میکنم
قبل اینکه شروع کنه و مانعم بشه ، یه قدم عقب برداشتم با شیطنت خاصی ابرو بالا انداختم و با خنده کوتاهی عقب رفتم و بعد از در بیرون رفتم .
با خوردن هوای خنک عصرگاهی ، نفس راحتی کشیدم و نکاهی به اطراف کردم ، باد بین موهای فرم پیچید ، باعث شد کوتاه بلرزم . سمت اصطبل قدم برداشتم و دستام رو پشتم قفل کردم. سعی میکردم برای ،
"یک ارل با وقار بودن" تمرین کنم و قدمهام رو کشیده مناسب و کوتاه برمیداتشم و سرم رو ، روبه بالا گرفته بودم. از بین مژه هام نگاه جدی میکردم که با دیدن بورلی، همه ی تمرین ها و نقشه هام برای ارل جذاب بودن بهم ریخت . از اون غرور و شکوه پایین اومد . سمتش رفتم سبد توی دستش رو گرفتم و با لبخند نگاهش کردم *
× هایی بورلی...
□ های ارل
اخمی ملایمی توام با لبخند کردم *
× چقدر باید بگم وقتی تنهاییم ویل صدام کن، خوشم نمیاد اینقدر رسمی خطاب بشم
خندید و از کوله روی دوشش کتابی رو دراورد و با ذوق سمتم گرفت*
□ برات اوردم از کتاب های ممنوعه ... فقط میدونید که باید ..
وقتی کتاب رو دیدم با ذوق و کنجکاوی بهش خیره شدم ، سبد توی دستم محکم تر گرفتم تا مبادا ، از ذوق بیوفته و بهش نزدیک تر شدم و سرم رو کج کردم تا بتونم روی کتاب رو ببینم و بعد بهش از گوشه چشم با لبخند گرمی نگاه کردم*
×مراقبم مراقبم
کتاب رو روی سبد گذاشت و بلا فاصله ابرو بالا انداخت*
□و ارلی مثل شما حتما رسم امانت داری بلد اند؟هوم؟
جشمم چرخوندم و سبد رو دستش دادم و کتاب رو برداشتم*
× بله کنتس هرروز بهم یاداوری میکرد
خندیدم و نگاهی به کتاب کردم خواستم بازش کنم که با صدای سباستین ، داخل لباسم پنهانش کردم و سرم رو سمت مسیر که اومده بودم ، چرخوندم *
+ مای لرد ...
نگاهی به بورلی کردم و صورتشو قاب گرفتم و گونشو بوسیدم کع باعث شد سرخ بشه و با جشمای ک برق میزدن نگاهش کردم*
×تنکیو سوو ماچ
کف کفشمو روی سنگ ریزه ها کشیدم و سمت عمارت برگشتم ، توی مسیر کتم رو مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم تا هیجانم رو کنترل کنم ، هوا تاریک شده بود و مهمون ها ، دونه دونه از کالسکه هاشون پیاده میشدن و به وسیله سباستین همراهی میشدن .
تمرینم رو یادآوری کردم ، باید یک ارل با وقار میبودم.
" قدم های مناسب ، سر روبه بالا ، وگاهی با زیرکی و غرور و تواضع "
وارد شدم و نگاهی به شلوغی اطراف کردم و همینجوری که از سینی گلسی رو برداشتم به مهمون های مادر خوش امد میگفتم*
➜#hannibal
VOUS LISEZ
𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬
Fanfiction ╭════•✧🦌✧•════╮ 𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 ⿻ #Hannigram ⿻ #fanfic ⿻ #gay ➜Name: #germoglio_Damore ➜ship: hannigram - ̗̀ ⋮ season: 2 تعداد پارت هر فصل : 23 ୧ نویسنده : ୧ Aiden ⿻ و من درتمام این مدت...
