29 : Non uccidere nessuno

121 27 30
                                        

╰─────. ゚・🦌

#fanfic
#germoglio_Damore ²

➜#Will

⿻ با از حرکت ایستاده شدن کالکسه چشمامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم ، نگاهی به اطراف کردم و با یادآوری که سر ابیگل روی پاهامه لبخندی زدم اروم موهاشو نوازش کردم و کوتاه به هنیبال که خوابیده بود خیره شدم. حالا برگشته بودم و میتونستم بعد مدتی از دلتنگیم کم کنم و با خیال راحت از مادرم خداحافظی کنم .
سر ابیگل کمی بلند کردم و روی صندلی گذاشتم و کتم رو دراوردم و روش کشیدم . در کالکسه رو باز کردم و اروم بیرون رفتم و نگاهی به حیاط خالی کردم . هیچ کس نبود مکث کردم.. انگار واقعا کسی منتظرمون نبود.. اخمی کردم و پیاده شدم و درو بستم ، سر و گوشی اب دادم و با بررسی اطراف مطمئن شدم که کسی خبر نداره. در خونه رو فشار دادم از اینکه اینقدر بی احتیاط در باز بود ابرویی بالا دادم ‌... درو کامل باز کردم و پشت سرم بستم و از حس گرمای خوب خونه لبخند محوی زدم. اروم داخل قدم گذاشتم و روی پاشنه چرخیدم و نگاهی به سالن خالی خونه انداختم و حالا اخمم از مشکوک بودن این ماجرا توی هم رفته بود.
دستمو روی لبه نرده پله گذاشتم ، سرمو بالا اوردم یه قدم سمت بالا برداشتم و به حرکتم ادامه دادم . بالا رفتم و نفسم از اضطرابی که توی دلم پیچیده بود حبس کردم.
سمت باریکه نور روی زمین که دیده میشد رفتم ، قدم برداشتم و کمی کمرم رو خم کردم و با احتیاط سمت نوری که از بین در و چهارچوب اتاق مادرم،مشخص بود ایستادم. با شنیدن صدای هایی از داخل اتاق، مکث کردم و از فکرای ک یهو داشت توی ذهنم جرقه میزد ، اخمی روی صورتم نشست بالاخره تصمیم گرفتم سرمو بالا بیارم اروم یه چشمم رو نزدیک فضای باز بین در و چهارچوب بردم و نفس لرزونی کشیدم با دیدن تصویر جلوم یخ کردم.... سباستین داشت مادرم رو میبوسید و انگشتاش داشت بدنشو لمس میکرد.
انگار سیلی توی گوشم زدن یا شاید سطل اب یخ رو روم‌خالی کرده بودن ،تماشای این صحنه باعث شد نفسی برای کشیدن کم بیارم . توی قلبم و فکرم خشم موج میزد و از طرفی غم و درد عجیبی داشت دلم رو زیر و رو میکرد ، میخواستم دیگه نبینم میخواستم یکی‌ چشمامو بگیره تا ادامه چنین چیزی رو نبینم ، میخواستم...
داشتم توی فکرم غرق میشدم و همینجور جلوی در نیمه بسته اتاق ایتساده بودم که جلوی چشمام تاریک شد . گرمای دستی رو روی صورتم حس کردم و همینجور گرمای دیگه رو روی بازوی سردم . کل بدنم از شوکه و خشم و ناراحتی گز گز‌ میکرد و اون‌ لمس باعث شد یادم بیاد نفس بکشم.
اروم گرمای نفساش کنار گوشم‌حس کردم و بعد از مطمئن شدن از اینکه خود هنیباله چشمام بستم. " هیش" ای کنار کوشم زمزمه کرد و اروم انگشتاش روی بازوم فشار داد و سرشو کامل بین گردنم برد*
_ ما نباید اینجا باشیم...
سری تکون دادم و از جلوی در یه قدم به چپ‌ برداشتم. تا خواست دستشو برداره بلافاصه انگشتای سردم رو روی دستای بزرگ و گرمش گذاشتم و روی چشمام نگهش داشتم*
× لطفا‌...برشون ندار
اروم بوسه ای روی موهای فرم زد و دستمو گرفت و کمکم کرد پایین برم . با حس بادی از بیرون متوجه شدم داریم‌ از در بیرون میریم، مژه های بلندم کف دستش کشیدم و کمی سرمو عقب بردم و، دستشو کنار کشید و نگاهم کرد و دم گوشم زمزمه کرد*
_ اینجا اصلا امن نیست
اخمم پررنگ تردشد*
× چرا
_ تعجب نمیکنی جرا کسی استقبالمون نیومده
چون پیاممون نرسیده...احتملا اوتر میدونه اینجاییم
با حرفش کل بدنم یخ کرد ، از فکر همه اون اتفاقای گذشته ، دوری ...درد...سختی لرزیدم اب دهنمو نگران و صدا دار قورت دادم و دستشو محکم تر گرفتم*
× هنیبال...
انگشتش روی لباش گذاشت و هیشی گفت . با حرکتش اخم کردم ک محکم توی بغلش کشیدتم و بین دستش جمع شدم و دستام جلوی قفسه سینه هامون بود . عقب عقب رفت و پشت یکی از بوته های جلو ستون عمارتم پنهان شدیم . به دیوار کامل‌ چسبید و محکم ‌تر از هر وقتی توی بغلش نگهم داشته بود ‌. بی حرکت مونده بودم از طرفی‌از اینکه پیش هنیبالم نفس عمیقی کشیدم و از طرفی از شرایط سختی ک توش بودم داشتم عقلمو از دست میدادم و ترس توی تک تک‌اعضای بدنم پیج میزد. وقتی حرکت پاهای چند نفر رو شنیدم همزمان با هنیبال سرمو کمی بیرون آورم و گونه ام روی قفسه سینه اش کشیدم .وقتی از حضور چندین نفر مطمئن شدم سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم . مضطرب بود و مردمک چشماش میلرزید ، اولین بار بود ترسیده شوکه و عصبی میدیدمش. دیگه خونسرد نبود تا منم اروم بشم ‌ حالا همه چیز خیلی پیجیده بود و خیلی داشت سخت مبشد . هنیبال سرشو بالا اورد با دیدن نوری از اصطبل حلقه دستشو از دورم باز کرد و دستمو گرفت . خواستم وول بخورم که کف کفشم روی چوب زیر پام کشیده شد و با صدای ترقی شکست. بیشتر به بغل هنیبال چسبیدم و جمع شدم . استرس توی قلبم موج میزد و دستای هنیبال دورم محکم تر از قبل پیچید . پلکام روی هم فشار دادم که با تکون هنیبال سرمو به اجبار به ارومی بالا اوردم . بهم نوری که اصطبل میومد رو نشون داد . اروم دستمو گرفت و کمرشو و زانوهاشو خم کرد و با احتیاط دنبال خودش کشوندتم و انگشتاشن بین انگشتام محکم کرده بود . تاحالا اینقدر ترسیده ندیده بودمش و این باعث میشد خودم بیشتر بترسم. قبل اینکه مرد به جایی که بودیم برسه سریع سمت اصطبل قدم برداشتیم . همون لحظه بود که از جلوی دیوار کنار رفتیم که مرد اونجایی ک بودیم ، رسید . نفس راحتی کشیدم و نگاهی به هنیبال کردم که خیلی محتاط اطراف رو نگاه میکنه ، جلوی اصطبل صاف ایستاد و دستمو جلوی بدنش کشید و یه دستشو دور کمرم حلقه کرد. بهش چسبیده بودم و گونه ام روی قلبش بود . صدای ضربانشو به وضوح میشنیدم ، اروم سرشو بالا اورد نگاهی به طرفین کرد و داخل هدایتم کرد . دستاش پشت کمرم بود و به نقطه کور و دور از در اصلی بردتم و پشت یکی‌از دیواره های کوتاه و کنار کوه کاه، ایستاد. نگاهی بهش کردم و بعد نگاهی به اونجا. کنار کوه کاه چنگک بلندی بود که به دیوار تکیه داده شده بود و کنارش روی دیوار فانوس روشنی قرار داشت . اروم روی زمین گوشه ترین جای ممکن نشستم و هنییالم پشت سرم قرار گرفت و توی بغلش کشوندتم و تا جایی ک میتونست کاه هارو جلو ریخت تا همه چیز طبیعی باشه ‌. توی اون موقعیت از استرس و هیجان و ترس نفس کشیدن سخت بود اما حجمه کاه ها جلوی صورتم نفس کشیدن رو حتی سخت تر میکرد.
چشمام بستم و اروم چنگی به پای هنیبال زدم تا راه تنفسی رو‌ باز کنه ، وقتی سرشو به سختی سمتم برگدوندن اروم چونمو گرفت و سمت تیکه خالی از کاه برد . از خنکی یهویی که به صورت و بینیم خورد هوا رو بلعیدم ‌ . به سطح زمین نزدیک بودم و داشتم نفس میزد که پایی رو جلوی کاه ها و اون حفره دیدم. کل بدنم یخ کرد و نفسمو حبس کردم . هنیبال دستشو روی شکمم فشار داد و عقب کشیدتم و تا کوچیک ترین تکونی نخورم. چند لحظه ای اینجوری گذشت . پلکام روی هم دادم و از گرما و تنگی نفس داشتم عرق میکردم و میخواستم چنگی به زمین بزنم و برای یه ذره هوا التماس کنم. وقتی صدای قدم های مرد دور شد ، سرمو بلافاصله سمت اون‌ شکاف بردم و هوا رو توی ریه هام کشیدم . از حس‌خنکی هوا توی صورتم وول خوردم و اروم تر شدم ، انگار همه‌ چیز داشت درست پیش میرفت اما ....

𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 Where stories live. Discover now