20 :Crescita delle gemme

206 36 2
                                        

╰─────. ゚・🦌

#fanfic
#germoglio_Damore

➜#Will

⿻ نفهمیدم کی بود که خوابم برد اما گرمایی روی چشمام و نوازشی روی گونه ام باعث شد از شیرینی خواب فاصله بگیرم . اخم ظریفی کردم و گرمایی کسی رو نزدیکم حس میکردم اولش ترسیدم و خواستم بالافاصله چشمام رو باز کنم اما با کمی صبر و تحلیل خوابالویی فهمیدم یه قاتل یا یه دزد بوسه ای روی چشمام نمیزنه یا نوازشم نمیکنه... هنیبال بود . این رو از عطرش شناختم .
وقتی دستش رو زیر زانوم بود و دست دیگه اش رو پشت گردنم کشید ، بلندم کرد از حس معلقی قلبم کوتاه لرزید و اخمی کردم و گونه ام رو روی قفسه سینه اش کشیدم و بهش چسبیدم نامحسوس . باورم نمیشد چنین اتفاقی داشت میوفتاد ، حس میکردم توهم زدم و توی خواب دارم رویا میبینم . این چند وقت اینقدر مرز واقعیت و رویا برام کمرنگ شده بود که بعید نبود همین یه رویای واقعی باشه .
مسیر کوتاهی رو رفت و محکم توی بغلش نگهم داشت ، وقتی صدای باز شدن در رو شنیدم فهمیدم توی اتاق خودش بردتم . از حس نرمی بالشت و گرمی تخت هوم خیلی ارومی کشیدم و گونه ام روش کوتاه حرکت دادم ، پتو رو روم کشید و میتونستم نگاه خیره اش رو روی خودم‌حس کنم.
" همه اتفاقات امروز اینقدر بزرگ و شوکه کننده و سریع بودن که حس میکردم الانه که سکته کنم
. میدونستم قلبم داره تند تر از قبل میزنه و میترسیدم هنیبال بشنوتش و متوجه بیدار بودنم بشه .
نمیخواستم بدونه بیدارم تا مبادا همه این ها تموم بشه ، اگه وقتی خوابم لمسم میکنه میبوستم و پیش خودش نگهم میداره ، ارزو میکردم همیشه خواب باشم تا اون من رو لمس کنه و بغلش ببرتش . گرمای دستش رو توی دستم حس کردم و بعد نوبت حس کردن نرمی لبای کشیده و جذابش بود . مطمئن بودم الانه تکونی میخورم و میفهمه بیدارم اما خوب تونستم سکته نکنم .
انگشتام رو نرم بوسید و زمزمه ای کرد*
_ بیشتر از هرچیزی تورو نیاز دارم ویل...
اون چنین حرفی رو زد ، اون گفت بهم نیاز داره ...قبلش بهم نیاز داره‌‌ . باورم نمیشد و قلبم داشت دور سرم میدویید .
از جاش بلند شد و رفت . نمیتونستم حرکتی بکنم میترسیدم هنوز توی اتاق باشه و این باعث میشد از شدت افکارم گیج بشم و چشمام از این حالت دراز کش و وانمود کردن ، سنگین تر میشد
اون امروز و همه روز ها تلاش میکرد لمسم کنه و بار ها توی حصار بغلش زندانیم کرده بود . امروز موهام رو لمس میکرد و میخواست حتی ببوستم ... امشب توی اتاقش بی ترسی گوش هام و لب هام رو نوازش میکرد و توی دفترش طرح های برهنه ای از من بود، الان هم من رو با نوازش و بوسه ای توی اتاقش اورد و بهم گفت که قبلش من رو نیاز داره. من روی تختش خوابیده بودم و نزدیک بود از شدت فکر و شوک و هیجان قبلم منفجر بهش و ذهنم سکته کنه . حرکت تخت رو حس کردم برگشته بود و کنارم دراز کشید و دوباره هوشیاری به چشمام برگشت. گرمای لمسش روی خط فکم و مژه هام و بعد لب هام حس کردم و سعی کردم ذهنم رو خاموش کنم و فقط این لمس هارو حس کنم . ارامش کل بدنم رو گرفت حالا انگار ارزوم براورده شده بود. جلو اومدی و دستاشو دورم حلقه کرد . لبخند محوی روی صورتم بود و کمی وول خوردم . نمیتونستم خودم رو توی بغلش بیشتر نندازم و منم دستام دورش حلقه نکنم . سخت بود تنها کاری که کردم این بود که گونه ام رو روی بازشو کشیدم و بینیم روی قفسه سینه اش حرکت دادم خودم رو جلو تر‌ جا دادم. از گرمای وجودش که دورم رو گرفته بود مست شدم و ارامش رو یراست به قلبم‌ تزریق کردم . توی حصار دستای مردونه اش بودم و اروم تر از فکر و زمان‌ دیگه ای. از بوسه اش روی موهام فهمیدم چقدر عاشق این کارم. عاشق حس کردن لب هاش روی موهام روی تک تک نقاط بدنم . دلم میخواست منم لمسش کنم و نامحسوس سرم رو جلو بردم و لب هام روی قفسه سینه برهنه اش کشیدم . نفس گرمی روی بدنش کشیدم و لب هام روش نگه داشتم و هربار بیشتر لمسشون میکنم نقطه نقطه شو رو نا محسوس از روی لبام‌ میگذروندم. حالا پلکام میتونستن بعد از چندین شب اروم سنگین بشن و نیاز نبود دیگه فکری بکنم اکثر سوال هام‌جواب داده شده بودن و حالا فردا بود که مهم بود
با همین فکر بود که خوابم برد*

𝑮𝑬𝑹𝑴𝑶𝑮𝑳𝑰𝑶 𝑫'𝑨𝑴𝑶𝑹𝑬 Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang