سلام به همگی
امیدوارم خوب باشید
قبل شروع این پارت باید یه صحبت کوچک داشته باشم
دیشب وسط نوشتن مشکلات بودم که متوجه شدم یکی از اعضای آسترو، دیگه بینمون نیست. هر بار خبر فوت کسی رو میشنوم بهم میریزم، یه جورایی حالم خیلی بد میشه چون به شدت ترس از دست دادن آدمهایی رو دارم که میشناسم و دیشب حالم واقعا بد شد. بخاطر اینکه ذهنم رو آزاد کنم نوشتن رو ادامه دادم و نتیجه شد اینی که قراره بخونید... حتی نمیدونم خوب شده یا بد ... شاید اگر حالم بهتر بشه مجددا ادیتش کنم، وقتی که ذهنم درست کار کرد ولی فعلا خواستم بفرستم چون خیلی ها منتظرش بودن. امیدوارم دوستش داشته باشیدبه نوبه خودم به فن های آسترو تسلیت میگم... میدونم که براشون خیلی سخته.
خب بهتره بریم مشکلات رو بخونیم
U^ェ^UU^ェ^UU^ェ^UU^ェ^U
هانا سر کلاس نشسته بود و داشت به توضیحات خسته کننده معلمش برای درس ریاضی گوش میداد. واقعا درک نمیکرد که چرا ریاضی به این جذابی رو با این لحن کسل کننده توضیح میداد و سعی میکرد قیافه ش رو خوشحال نشون بده! کلافه پوفی کشید. دلش میخواست کتاب «کارکرد کلیه ها» ش رو از تو کیفش دربیاره و بخونه ولی این رو بی احترامی به معلمش میدونست پس تصمیم گرفت بدون علاقه، به ادامه مبحثی که درس میداد گوش کنه.
با ضربه ای که به در خورد، معلم دست از درس دادن برداشت و گفت:"بله؟"
درب باز شد و خانم گو وارد شد و گفت:"امروز بچه ها زودتر تعطیل میشن. بخاطر مشکلی که تو لوله کشی پیش اومده، مجبوریم مدرسه رو زودتر تعطیل کنیم."
معلم گفت:"به والدینشون اطلاع دادید؟"
-:"بله. گفتیم که ساعت 12 بیان دنبال بچه ها."
و بعد توی کلاس رو نگاه کرد و گفت:"هانا، بابای تو گفت تا 12:30 خودش رو میرسونه. منتظرش باش."
هانا سر تکون داد گفت:"بله."
خانم گو مجدد به معلم نگاه کرد و گفت:"ببخشید مزاحم کلاستون شدم."
و با تعظیم کوتاهی از کلاس بیرون رفت. هانا گوشیش رو از توی کیفش درآورد و پیام زد:"بابا میای دنبالم؟"
و پیامش رو فرستاد. سریع پیامش دیده شد و جواب اومد:"آره."
میدونست باباش بخاطر هانا، پیامهای متنی طولانی نمیفرسته. ولی همین که زده بود «آره» یعنی میومد و خیالش راحت شد که خانم گو راست گفته. از بعد جریان لی یول، به کادر مدرسه اعتماد نداشت.
گوشی رو به کیفش برگردوند. ساعت 10:30 بود و باید هنوز مدرسه رو تحمل میکرد.
U^ェ^UU^ェ^UU^ェ^UU^ェ^U
خانم گو، درب کلاس رو زد و وارد شد. همه نگاه ها سمتش برگشت و خانم گو گفت:"امروز بچه ها زودتر کلاسشون تموم میشه. بخاطر مشکلات لوله کشی، مدرسه رو زودتر تعطیل میکنیم."

YOU ARE READING
Fathers' problems (Completed)
Fanfictionزندگی مجردی خیلی سخت نیست ولی زندگی بعنوان یه پدر تنها و مجرد خیلی سخته ... اینکه بتونی یه بچه رو بزرگ کنی و حواست به همه چیز باشه تا اون بچه احساس کمبود نکنه، خیلی سخته. و ما دو تا پدر داریم با افکار متفاوت و روش تربیتی متفاوت ... پارک چانیول ۳۶ سا...