سلااام
این پارت رو تقدیم میکنم به رها و مارکو ... تولدتون پیشاپیش مبارک
( ╹▽╹ )( ╹▽╹ )( ╹▽╹ )
-:"آقای دکتر فشار خون بیمار داره افت میکنه."
-:"آقای دکتر ضربان قلب ..."
-:"خون بیشتری بهش وصل کنید و شرایطش رو لحظه ای بهم بگید. 3 دقیقه دیگه تمومه."
-:"آقای دکتر ... اینطوری پیش بره شرایط بیمار وخیم میشه."
-:"گفتم 3 دقیقه."
و بعد از مکثی گفت:"بخیه."
پرستار سریع بخیه رو به دکتر داد و پس از انجام بخیه، دکتر صاف ایستاد و گفت:"تموم شد."
دکتر بیهوشی به علائمی که نشان از بهبود بیمار داشت نگاه کرد و گفت:"حالش بهتره."
پوزخندی زد و گفت:"گفتم که."
و بعد به کمک جراح نگاه کرد و گفت:"کارهای بخیه ش رو انجام میدی یا لازمه خودم اینجا باشم؟"
-:"انجام میدم آقای دکتر."
-:"پس من میرم. هر چیزی که شد، بهم خبر بدید. امشب بیمارستان شیفتم."
-:"چشم. خسته نباشید."
و به سمت درب خروجی اتاق عمل رفت. پس از خروج گان جراحی رو از درآورد و دستش رو شست و سمت اتاقش رفت. باید دوش میگرفت. دست راستش رو به گردنش گرفت و گردنش رو چند بار خم و راست کرد. 6 ساعت برای عمل، واقعا به مهره های گردنش داشت آسیب میزد. توی راهروی بیمارستان بود که با شنیدن صدای سرد و آشنایی، سمتش برگشت:"دکتر پارک؟"
با لبخند برگشت و گفت:"بله قربان؟"
بکهیون خندید و گفت:"عملت تازه تموم شده؟"
لی یول سرش رو تکون داد و گفت:"بله. دارم میرم اتاقم دوش بگیرم."
بکهیون سر تکون داد و کنار پسرش رفت و گفت:"شنیدم عمل خوبی بوده."
لی یول خندید و گفت:"دیگه چی شنیدی؟"
بکهیون با خنده گفت:"اینکه پسرم خیلی شبیه منه، همون روح سرد من توی بدن پسرم وجود داره، اینکه دستش فرزه و باهوشه، و کلی تعریف دیگه! میگم لی یول؟!"
لی یول متعجب به پدرش نگاه کرد و گفت:"بله؟"
-:"بریم تست DNA بدیم؟ فکر کنم واقعا پسر منی."
لی یول خندید و گفت:"من فکر میکردم مامان هانا اولین رابطه جنسیت بوده بابا."
بکهیون خندید و گفت:"پسره بی شرم!"
لی یول خندید و گفت:"و به هر حال، من فاکتورهای زیادی دارم که بچه بابامم. ولی خب، اینکه 20 سال چسبیده بودم بهت، بی تاثیر نیست."

YOU ARE READING
Fathers' problems (Completed)
Fanfictionزندگی مجردی خیلی سخت نیست ولی زندگی بعنوان یه پدر تنها و مجرد خیلی سخته ... اینکه بتونی یه بچه رو بزرگ کنی و حواست به همه چیز باشه تا اون بچه احساس کمبود نکنه، خیلی سخته. و ما دو تا پدر داریم با افکار متفاوت و روش تربیتی متفاوت ... پارک چانیول ۳۶ سا...