Part 21: دکتربازی

1.7K 429 443
                                    

سوزن سرم رو از دست بکهیون بیرون آورد و کنارش روی تخت نشست. تمام علائمش طبیعی بود. با دست راست صورت و موهاش رو نوازش کرد و با تکون خوردن پلکهای بکهیون، لبخندی زد. وقتی چشمهاش رو باز کرد، با لبخند گفت:"خوبی عزیزم؟"

بکهیون به زور لبخندی زد و گفت:"خوبم."

و بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه، گفت:"هانا کجاست؟"

-:"الان رفت دستشویی و زودی میاد. نگران نباش."

بکهیون نفس عمیقی کشید و گفت:"حالش خوبه؟"

-:"فقط نگران باباشه که یه موقع دوباره مثل پارسال نشه."

بکهیون تلخندی زد و گفت:"دارم حس میکنم بابای به درد نخوری ام."

-:"برای همین میگم بیا با من ازدواج کن. من بابای خوبی میشم."

بکهیون خندید و گفت:"خفه شو کریس."

کریس خندید و همون موقع هانا اومد داخل اتاق و با جیغ گفت:"باباااا!"

و سریع خودش رو به تخت رسوند و باباش رو بغل کرد و با گریه گفت:"بابایی خوبی؟ بابا هانا خیلی نگرانت بود. بخاطر همین هی میرفت دستشویی. بیدار شدی هانا نبود که نگران نشدی؟"

بکهیون لبخندی زد و با دست چپش، موهای دخترش رو نوازش کرد و گفت:"عمو کریس گفت هانا رفته دستشویی و من خیالم راحت شد. الان خوبی؟"

هانا از باباش فاصله گرفت و با چشمای اشکی گفت:"الان که بابا باهام حرف میزنه، خوبم."

بکهیون لبخندی زد و سعی کرد بشینه و وقتی نشست، دستهای زخم شده دخترش رو دید و اخم کرد و گفت:"دستات که نمیسوزه؟"

هانا سریع دستهاش رو مخفی کرد و گفت:"نه. هیچی نشده. تو ناراحت نشو. عمو کریس حواسش بهم هست."

بکهیون به کریس نگاه کرد و کریس گفت:"حواسم هست. نگران نباش."

بدن بکهیون درد بدی داشت. سعی کرد بخاطر درد اخم نکنه و رو به هانا گفت:"عزیزم، میشه بری بیرون من با عمو کریس حرف بزنم؟"

هانا سر تکون داد و سریع از اتاق بیرون رفت و در رو بست. بکهیون رو به کریس گفت:"بدنم درد داره!"

-:"یکمش بخاطر ضربه ی افتادنته و یکمش هم بخاطر اسپاسم عصبی عضلانیته! منتظر بودم بیدار شی تا بعدش یکم ماساژت بدم و کرم بزنم بهت تا بهتر بشی."

بک سر تکون داد و گفت:"باشه. فعلا فکر کنم باید یکم راه برم."

-:"دستشویی داری؟"

بک خندید و کریس گفت:"کولت کنم؟"

-:"نه. خودم میام."

با صدای نفر سوم، سمت در برگشتن:"بکهیون خوبی؟"

چانیول بود. نگران نگاهش میکرد. بکهیون لبخندی زد و گفت:"من خوبم. ببخشید نگرانت کردم."

چانیول سریع خودش رو به تخت رسوند و کریس رو هول داد کنار و کنار بکهیون نشست و گفت:"مهم اینه تو الان خوبی. چیزی لازم نداری؟ غذا آماده است برات بیارم؟"

Fathers' problems (Completed)Where stories live. Discover now