سوزن سرم رو از دست بکهیون بیرون آورد و کنارش روی تخت نشست. تمام علائمش طبیعی بود. با دست راست صورت و موهاش رو نوازش کرد و با تکون خوردن پلکهای بکهیون، لبخندی زد. وقتی چشمهاش رو باز کرد، با لبخند گفت:"خوبی عزیزم؟"
بکهیون به زور لبخندی زد و گفت:"خوبم."
و بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه، گفت:"هانا کجاست؟"
-:"الان رفت دستشویی و زودی میاد. نگران نباش."
بکهیون نفس عمیقی کشید و گفت:"حالش خوبه؟"
-:"فقط نگران باباشه که یه موقع دوباره مثل پارسال نشه."
بکهیون تلخندی زد و گفت:"دارم حس میکنم بابای به درد نخوری ام."
-:"برای همین میگم بیا با من ازدواج کن. من بابای خوبی میشم."
بکهیون خندید و گفت:"خفه شو کریس."
کریس خندید و همون موقع هانا اومد داخل اتاق و با جیغ گفت:"باباااا!"
و سریع خودش رو به تخت رسوند و باباش رو بغل کرد و با گریه گفت:"بابایی خوبی؟ بابا هانا خیلی نگرانت بود. بخاطر همین هی میرفت دستشویی. بیدار شدی هانا نبود که نگران نشدی؟"
بکهیون لبخندی زد و با دست چپش، موهای دخترش رو نوازش کرد و گفت:"عمو کریس گفت هانا رفته دستشویی و من خیالم راحت شد. الان خوبی؟"
هانا از باباش فاصله گرفت و با چشمای اشکی گفت:"الان که بابا باهام حرف میزنه، خوبم."
بکهیون لبخندی زد و سعی کرد بشینه و وقتی نشست، دستهای زخم شده دخترش رو دید و اخم کرد و گفت:"دستات که نمیسوزه؟"
هانا سریع دستهاش رو مخفی کرد و گفت:"نه. هیچی نشده. تو ناراحت نشو. عمو کریس حواسش بهم هست."
بکهیون به کریس نگاه کرد و کریس گفت:"حواسم هست. نگران نباش."
بدن بکهیون درد بدی داشت. سعی کرد بخاطر درد اخم نکنه و رو به هانا گفت:"عزیزم، میشه بری بیرون من با عمو کریس حرف بزنم؟"
هانا سر تکون داد و سریع از اتاق بیرون رفت و در رو بست. بکهیون رو به کریس گفت:"بدنم درد داره!"
-:"یکمش بخاطر ضربه ی افتادنته و یکمش هم بخاطر اسپاسم عصبی عضلانیته! منتظر بودم بیدار شی تا بعدش یکم ماساژت بدم و کرم بزنم بهت تا بهتر بشی."
بک سر تکون داد و گفت:"باشه. فعلا فکر کنم باید یکم راه برم."
-:"دستشویی داری؟"
بک خندید و کریس گفت:"کولت کنم؟"
-:"نه. خودم میام."
با صدای نفر سوم، سمت در برگشتن:"بکهیون خوبی؟"
چانیول بود. نگران نگاهش میکرد. بکهیون لبخندی زد و گفت:"من خوبم. ببخشید نگرانت کردم."
چانیول سریع خودش رو به تخت رسوند و کریس رو هول داد کنار و کنار بکهیون نشست و گفت:"مهم اینه تو الان خوبی. چیزی لازم نداری؟ غذا آماده است برات بیارم؟"

YOU ARE READING
Fathers' problems (Completed)
Fanfictionزندگی مجردی خیلی سخت نیست ولی زندگی بعنوان یه پدر تنها و مجرد خیلی سخته ... اینکه بتونی یه بچه رو بزرگ کنی و حواست به همه چیز باشه تا اون بچه احساس کمبود نکنه، خیلی سخته. و ما دو تا پدر داریم با افکار متفاوت و روش تربیتی متفاوت ... پارک چانیول ۳۶ سا...