ماشین رو خاموش کرد و به چانیول نگاه کرد. آروم پرسید:"خوبی؟ مطمئنی نرم داروخانه یه دارو بخرم؟ پماد؟"
چانیول آروم خندید و گفت:"نه آقای دکتر ممنونم. نیاز به دارو نیست. با بوس خوب میشه."
و با شیطنت به بکهیون نگاه کرد. بکهیون خندید و گفت:"قول نمیدم بوست کنم دوباره کاری نکنم."
چانیول خندید و گفت:"8 سال رو سرم خالی کردی بس نبود؟"
بکهیون چشماش رو درشت کرد و گفت:"با یه دور 8 سال رو سرت خالی کردم؟"
چانیول دستش رو سمت دستگیره ماشین برد و گفت:"خشک شدی دکتر! باید تقویتی بزنی بتونی بری مراحل بعدی."
و در حالیکه بخاطر درد صورتش جمع شده بود، از ماشین پیاده شد. بکهیون تکخندی زد و از ماشین بیرون رفت و گفت:"کمک نمیخوای؟"
چانیول که لنگ لنگ و کوتاه راه میرفت گفت:"من فرق دارم یا دخترا؟"
بکهیون سوالی نگاهش کرد و چانیول گفت:"من یادم نمیاد هیچ کدومشون بعدش لنگ بزنن."
بکهیون با اخم نگاهش کرد و گفت:"میشه دیگه راجبشون حرف نزنی؟ عصبیم میکنه!"
چانیول بهش نگاه نکرد و گفت:"اون موقع که نمیخواستم حرف بزنم که هی میپرسیدی!"
بکهیون نگاهش رو دزدید و چانیول دستش رو گرفت و گفت:"دیگه نمیگم. خوبه؟"
بکهیون چیزی نگفت. به پله ها که رسیدن چانیول با ناله به مسیر نگاه کرد و گفت:"چطوری برم بالا؟"
بکهیون خندید و گفت:"کولت کنم؟"
چانیول چپ چپ نگاهش کرد و گفت:"نه ممنون."
و دونه دونه پله ها رو بالا رفت. به وسط پله ها که رسید، لی یول رو بالای پله ها دید که نگران نگاهش میکنه. با لبخند گفت:"هی پسر بابا چطوره؟"
لی یول گفت:"خوبم! خوبی بابا؟"
و نگران بهش نزدیک شد و دست پدرش رو گرفت. بکهیون پشت چانیول ایستاده بود و با لبخند به پدر و پسر نگاه میکرد. چانیول گفت:"خوبم. یکم کمرم درد گرفته."
لی یول گفت:"بهت گفتم زیاد کار نکن. الان بریم اتاق خودم ماساژت میدم خوب بشی."
بکهیون آروم خندید و لی یول متوجهش شد و گفت:"سلام آجوشی."
بکهیون لبخندی زد و گفت:"سلام عزیزم. "
لی یول که نگران باباش بود گفت:"بریم بابا. بریم کمکت کنم لباسات رو عوض کنی."
و دست پدرش رو محکمتر گرفت. چانیول لبخندی زد و گفت:"چرا از وقتی دستم رو گرفتی حس میکنم انرژیم بیشتر شده؟"
لی یول با ذوق به باباش نگاه کرد و گفت:"چون لی یول منبع انرژی باباشه؟"چانیول خندید و گفت:"لی یول منبع انرژی باباشه."
و با هم از پله ها بالا رفتن. وقتی به اتاق چانیول رسیدن، بکهیون گفت:"لی یول، من به بابات کمک میکنم لباساش رو عوض کنه. نگرانش نباش."

ESTÁS LEYENDO
Fathers' problems (Completed)
Fanficزندگی مجردی خیلی سخت نیست ولی زندگی بعنوان یه پدر تنها و مجرد خیلی سخته ... اینکه بتونی یه بچه رو بزرگ کنی و حواست به همه چیز باشه تا اون بچه احساس کمبود نکنه، خیلی سخته. و ما دو تا پدر داریم با افکار متفاوت و روش تربیتی متفاوت ... پارک چانیول ۳۶ سا...