10 سال بعد
به همراه معلم وارد کلاس شد. معلم آروم روی میز زد و گفت:"بچه ها بچه ها، گوش کنید."
همه به معلم و دختر زیبایی که کنارش بود، نگاه کردن. معلم با لبخند گفت:"این همکلاسی جدیدتونه. بخاطر یه پروژه، 3 ماه اول سال رو نتونسته به مدرسه بیاد ولی خب، از امروز به مدرسه ما منتقل شده."
یکی از دخترا گفت:"سال قبل کدوم مدرسه بودی؟"
هانا بدون اینکه تغییری تو ظاهرش ایجاد بشه گفت:"سال قبل، ما کره نبودیم."
یکی از بچه ها متعجب گفت:"کجا بودید؟"
-:"آمریکا."
معلم مجددا کلاس رو ساکت کرد و گفت:"بهتر نیست قبل اینکه ازش سوال بپرسید، خودش رو معرفی کنه؟"
بچه ها سکوت کردن و معلم به هانا نگاه کرد و گفت:"خب عزیزم، خودت رو معرفی کن."
هانا به بچه ها نگاه کرد و گفت:"بیون هانا هستم. بقیه چیزایی هم که باید میگفتم رو قبل معرفی ازم پرسیدید."
معلم به زور لبخندی به دختر خشک کنارش زد و گفت:"اون آخر فقط یه صندلی خالی هست. اگر اذیت میشی، جای بچه ها رو باهات عوض کنم."
هانا به جای خالی نگاه کرد و گفت:"اگر اذیت شدم بهتون میگم. ممنون."
و تعظیم کوتاهی کرد و سمت صندلی خالی رفت. پسری که سرش روی میز بود، کیفش رو روی صندلی که خالی بود گذاشته بود. هانا گفت:"هی تو، کیفت رو بردار."
پسر بدون اینکه حرفی بزنه و یا سرش رو بالا بیاره، انگشت وسطش رو به هانا نشون داد. هانا پوزخندی زد و گفت:"اینطوریه؟"
و کیفش رو از روی صندلی برداشت و انداخت روی زمین کنارشون. صدای شکستن از توی کیف اومد ولی پسر باز هم تکون نخورد. هانا بیتفاوت روی صندلی نشست و وقتی دفترش رو جلوش گذاشت، دختری که جلوش بود، یه نامه روی دفترش گذاشت. هانا متن نامه رو خوند:"با بغل دستی ات در نیفت. رئیس کله خرابهای مدرسه است. اذیتش کنی، اذیتهای اکیپیشون شروع میشه."
هانا متعجب به کله کچل پسر کناریش نگاه کرد و بعد زیر برگه با خودکار صورتی نوشت:"ممنونم که گفتی."
و برگه رو سمت دختر برد. دختر سریع گرفت و با دیدن نوشته هانا، برگشت و بهش لبخند زد. معلم درس دادن رو شروع کرد و هانا سعی کرد تمام دقتش رو به جای خر و پف های گاه و بیگاه پسر کنارش، به درس معلم بده. الان میفهمید که چرا اون صندلی خالی بود. نشستن کنار همچین آدمی واقعا سخت بود.
وقتی زنگ تفریح شد، هانا دفترش رو بست و تا سرش رو بلند کرد، با حدود 7 جفت چشم مشتاق روبه رو شد. متعجب گفت:"چیزی شده؟"
یکی از دخترا گفت:"تو بیون هانایی، مدلی نه؟"
هانا سر تکون داد و گفت:"آره."

YOU ARE READING
Fathers' problems (Completed)
Fanfictionزندگی مجردی خیلی سخت نیست ولی زندگی بعنوان یه پدر تنها و مجرد خیلی سخته ... اینکه بتونی یه بچه رو بزرگ کنی و حواست به همه چیز باشه تا اون بچه احساس کمبود نکنه، خیلی سخته. و ما دو تا پدر داریم با افکار متفاوت و روش تربیتی متفاوت ... پارک چانیول ۳۶ سا...