Part 27: دیگه یه خانواده ایم

1.7K 411 364
                                    

ساعت 11 صبح بود که به خونه رسید. میدونست بچه ها مدرسه ان و چانیول سر کار. به اتاقش رفت و لباسش رو عوض کرد و به چانیول پیام داد:"من رسیدم خونه و دارم میخوابم."

پیام رو ارسال کرد و روی تخت دراز کشید. صدای پیامک گوشیش باعث شد گوشیش رو از روی پاتختی برداره و بهش نگاه کنه «اگر بیام و ببینم تو اتاقمون نیستی تا صبح تنبیهت میکنم».

بکهیون خندید و پیام زد «باشه الان میرم اتاقمون. فقط دیگه پیام نده. واقعا دارم از خستگی میمیرم."

و به زور از جاش بلند شد و سمت اتاقشون رفت. نیاز داشت بخوابه. وقتی روی تخت دراز کشید، چشماش رو بست و خیلی سریع به خواب رفت.

⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩

با حس خیسی روی گونه ش، از خواب بیدار شد. چشماش رو باز کرد و با هانایی رو به رو شد که جلوش روی تخت نشسته بود و با لبخند نگاهش میکرد. لبخندی زد و گفت:"از مدرسه برگشتید؟"

هانا گفت:"آره بابا. دلم برات تنگ شده بود."

بکهیون دستش رو باز کرد و گفت:"منم دلم برات تنگ شده بود."

هانا سریع تو آغوش باباش دراز کشید و بغلش کرد و گفت:"آخیش."

بکهیون خندید و موهاش رو بوسید و چشماش رو بست و گفت:"بابا خسته است. میخواد بخوابه."

هانا گفت:"هانا هم خسته است میخواد بخوابه."

و صدای نفر سوم رو شنیدن:"آجوشی، لی یول هم میتونه باهاتون بخوابه؟"

بکهیون سمت در برگشت و گفت:"معلومه که میتونه. بدو بیا."

لی یول با لبخند سمت تخت رفت و کنار هانا روی تخت دراز کشید و دست بکهیون رو گرفت و چشماش رو بست. بکهیون بهشون لبخند زد و گفت:"خب دیگه، همگی با هم میخوابیم."

و چشماش رو بست. باید تا وقتی که چانیول برمیگشت، خستگیش برطرف میشد. دلش برای چانیولش تنگ شده بود.

⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩

وقتی وارد اتاق شد، با دیدن سه نفری که تو آغوش هم خوابیدن، لبخندی زد و سمت کمد لباسهاش رفت و لباساش رو برداشت و به سرویس بهداشتی رفت تا لباسش رو عوض کنه. اونا خیلی وقت بود که خانواده بودن. همین باعث میشد که لبخند بزنه. اون عاشق خانواده اش بود.

وقتی لباسش رو عوض کرد، به اتاق برگشت و خودش رو به زور تو فاصله کمی که بین بکهیون و لبه تخت بود، جا داد و دستش رو دور بکهیون حلقه کرد. براش سخت بود که این دو روز از بکهیون دور بوده و میخواست جبران کنه. با تکون خوردن بکهیون تو بغلش، لبخندی زد و بعد صداش رو شنید:"تازه اومدی؟"

Fathers' problems (Completed)Where stories live. Discover now