CB6104_FL تولدت مبارک
این قسمت تقدیم به تو( ◜‿◝ )♡( ◜‿◝ )♡( ◜‿◝ )♡
برگه ها رو روی تخت پخش کرده بود و روی زمین نشسته بود و عصبی و کلافه به برگه ها نگاه میکرد. در اتاق باز شد و چانیول و پشت سرش بچه ها وارد اتاق شدن. نگاه خسته اش رو به اون سه نفر داد و گفت:"فردا آخرین روزه."
چانیول گفت:"برام مهم نیست فردا آخرین روزه! شف پارک و کمک آشپزها پارک و بیون، برای دکتر بیون غذای خوشمزه درست کردن. پس فکرشم نکن بپیچونی و نیای بیرون که غذا بخوریم."
بکهیون با زاری گفت:"نیم ساعت دیگه."
لی یول گفت:"ولی بابا، غذا سرد میشه."
هانا هم گفت:"بابا منم گشنمه. بعدش بیا سراغ کاغذات."
بکهیون گفت:"شما بخورید. من بعدش میخورم."
چانیول دست به سینه نگاهش کرد و گفت:"مثل اینکه مجبورم از زور استفاده کنم."
و سمت بکهیون رفت و گفت:"میای؟"
بکهیون ملتمسانه نگاهش کرد و گفت:"نه. بذار اینو تموم کنم بعد."
چانیول پوزخند زد و خم شد و دستش رو زیر بازوهای بکهیون انداخت و سمت خودش کشید. بکهیون به روتختی چنگ زد و گفت:"یول خواهش میکنم."
چانیول با خنده گفت:"به نفعته رو تختی رو ول کنی وگرنه همه برگه هات پخش زمین میشه."
بکهیون گفت:"چانیول اذیت نکن."
-:"زود باش پسر، ول کن! چون من بیخیال بلند کردنت از زمین نمیشم و تا الان هم بهت لطف کردم که اخطار دادم روتختی رو ول کنی."
بکهیون با زاری روتختی رو ول کرد و چانیول همزمان بکهیون رو سمت خودش کشید و بلندش کرد و گفت:"همینه. از اول باید پسر خوبی میبودی."
بکهیون بهش چشم غره رفت و چانیول لبهاش رو روی لبهای بکهیون گذاشت و بوسیدش و لی یول با جیغ گفت:"بابا، من و هانا اینجاییم."
چانیول ازش فاصله گرفت و رو به لی یول گفت:"خب؟"
-:"بهتر نیست جلوی ما اینطوری نباشید؟"
-:"نه. عشق رو باید تو لحظه ابراز کرد!"
بکهیون ازش فاصله گرفت و سمت لی یول رفت و گفت:"بهتره بریم پسرم. بابات وقیحه!"
لی یول دست بکهیون رو گرفت و هانا گفت:"وقیح یعنی چی؟"
لی یول گفت:"غیرفرخیهته!"
چانیول خندید و دنبالشون حرکت کرد. وقتی به سالن غذاخوری رسیدن، بکهیون با دیدن غذاهای روی میز گفت:"واو، چقدر گشنمه!"
و روی صندلی نشست. همه نشستن و هانا گفت:"بابا، تو اینستاگرام داری؟"
بکهیون در حالیکه توی بشقابش غذا میریخت گفت:"آره. یه دونه دارم. کریس چند سال پیش مجبورم کرد بسازم."

YOU ARE READING
Fathers' problems (Completed)
Fanfictionزندگی مجردی خیلی سخت نیست ولی زندگی بعنوان یه پدر تنها و مجرد خیلی سخته ... اینکه بتونی یه بچه رو بزرگ کنی و حواست به همه چیز باشه تا اون بچه احساس کمبود نکنه، خیلی سخته. و ما دو تا پدر داریم با افکار متفاوت و روش تربیتی متفاوت ... پارک چانیول ۳۶ سا...