Part 19: عصبانیت بیون

1.6K 427 250
                                    

روی تخت توی اتاق بکهیون نشست و گفت:"خب، آماده م، حرف بزنیم."

بکهیون لبخندی زد و با استرس دستهاش رو بهم وصل کرد و با انگشتهاش بازی کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:"خیلی سخته حرف زدن چرا؟"

و معذب خندید. چانیول دست راستش رو روی دست چپ بکهیون گذاشت و گفت:"راحت باش بکهیون. ما یا میتونیم با هم حرف بزنیم و به نتیجه برسیم، یا نمیتونیم. هر دومون عاقل و بزرگسالیم و هیچ کدوم قصد اذیت کردن اون یکی رو نداریم. پس راحت حرفت رو بزن."

بک سرش رو پایین انداخت و دست راستش رو روی دست راست چانیول گذاشت و لمسش کرد و گفت:"برام کنار اومدن با این احساسات سخته. یه لحظه میبوسمت و لحظه دیگه میگم این اشتباهه. ولی ته دلم، ته قلبم و ته مغزم میگن، این اشتباه نیست. ولی باز افکار وسواس گونه بهم حمله میکنه و باعث میشه عصبی بشم."

پوزخندی زد و سرش رو سمت چانیول برگردوند و بهش نگاه کرد. چانیول بخاطر فکر کردن، کمی اخم کرده بود. بکهیون ادامه داد:"من همیشه یه آدم منطقی بودم. از اون تیپ شخصیتی هایی که همیشه روی یه خط مستقیم راه رفتم. بچگی ها باهوش بودم و فقط درس میخوندم. وقتی تلاش خانواده م رو دیدم برای پیشرفتم، بیشتر تلاش کردم تا ناامیدشون نکنم. وقتی دانشگاه قبول شدم، با هیچ کس توی رابطه نرفتم و فقط درس خوندم تا زودتر پیشرفت کنم و بتونم خانواده م رو ساپورت کنم و زحمتاشون رو جبران کنم. وقتی هایون رو دیدم، ازش خوشم اومد، بهش حس خوب داشتم، باهاش ازدواج کردم و بعد به دنیا اومدن هانا و از دست دادن هایون. خیلی زود سعی کردم سرپا بشم تا لگد نزنم به تلاشهای خانواده م و خودم و الان اینی شدم که میبینی. برای من زندگی یه خط مستقیم بود. نه آدمی بودم که روابط احساسی برام مهم باشه، نه کسی که بخوام یه روز شیطنت کنم. ته ته ته خلافم، تو زمان دوستی با کریس بود و دوران نوجوونی. اونم فقط یکی دوبار شیطنت کردم و بعد عذاب وجدان گرفتم و سعی کردم تکرارش نکنم. من خیلی اورثینکم چانیول. اگر فکر کنم کاری خلاف کارهای قبلیم هست، دیوونه م میکنه و تو، خلاف روند زندگیمی. پس عصبی میشم ولی نمیتونم ترکت کنم. حسی که به تو دارم جنسش با حسی که هایون داشتم متفاوته. دوست دارم با تو چیزهای جدیدی تجربه کنم. دوست دارم ببوسمت، شیطنت کنم، اذیتت کنم، باهات سفر کنم و خیلی کارهای دیگه! ولی میترسم از اینکه کاری که میکنم درست نباشه. از اینکه اشتباه باشه میترسم. حتی همین الان که کنارتم، فقط میتونم به بوسیدنت فکر کنم ولی جلوتر از اون، هنوز حتی نمیتونم باهاش کنار بیام. میفهمی چی میگم؟"

چانیول سر تکون داد و گفت:"میفهمم بکهیون. فکر نکن اینکه بهت گفتم با احساساتم کنار اومدم، یعنی برای من هم، همه چیز راحته. نه ابدا اینطور نیست. برای من هم سخته. من تا به حال با پسری نبودم، حتی پسری رو نبوسیده بودم. شاید اگر اون خواب رو نمیدیدم، تا ابد به تو هم فکر نمیکردم. ولی نتونستم بک، حس کردم تو رو میخوام، دوستت دارم و نمیتونم بدون تو ادامه بدم. ما چند ماهه باهمیم. همدیگه رو میشناسیم. هیچ کدوم آدمهایی نیستیم که بخوایم به خودمون و بچه هامون صدمه بزنیم. پس بیا یه کاری بکنیم."

Fathers' problems (Completed)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang