Part_26

376 77 11
                                        


نامجون : جیمین مراقب خودت باش و بعد از اینکه رسیدی خبر بده خیالمون راحت شه
جیمین :چشم هیونگ خیالت راحت در ضمن مامان و بابا فرودگاه منتظر من هستن نگران نباش
با شنیدن صدای اپراتور که پرواز جیمین رو اعلام میکرد جیمین از همه خداحافظی کرد و سمت گیت رفت و بعد از رد شدن از گیت سوار هواپیما شد
بالاخره هواپیما تو فرودگاه سئول فرود اومد و بعد از تحویل گرفتن چمدوناش سمت خروجی رفت که با استقبال پدر و مادرش روبرو شد دستی تکون داد و سمتشون رفت و خودشو تو آغوششون انداخت و گفت: آبا و اوما دلم براتون تنگ شده بوده
پدر جیمین اون رو به خودش فشرد و گفت :ما هم عزیزدلم دلمون خیلی برات تنگ شده بود شبی نبود که اومات برات بی قراری نکنه اما نه شرایط ما واسه برگشت اوکی بود و نه شرایط تو برای اینکه بیای پیشمون
جیمین از آغوش پدر و مادرش بیرون اومد و گفت :وااای انقدر حرف دارم باهاتون بزنم انقدر اتفاق افتاده که دوست دارم باهاتون در میون بذارم دلم میخواد یه هات چاکلت دست پخت ماما باشه و بشینم کنارتون و اتفاقات این چند وقت رو باهاتون در میون بذارم .
اومای جیمین گفت :ما هم دلمون برا حرف زدن باهات و شیرین زبونی هات تنگ شده عزیزدلم رفتیم عمارت بابابزرگت بعد معرفیت و استراحت کردنت مثل قبل برات هات چاکلت درست میکنم و باهم میخوریم و حرف میزنیم پسر کوچولوم
جیمین با اعتراض گفت :اوما من دیگه کوچولو نیستم
اومای جیمین :تو برای من و آبات همیشه کوچولویی و کوچولو میمونی هنوز روز اولی که به آغوشت کشیدم و تو با لبخند شیرینت نگاهم کردی یادم نمیره
جیمین با حرفهای اوماش لبخندی زد و دیگه بحث رو ادامه نداد .جیمین همراه آبا و اوماش از فرودگاه خارج شد و سمت ماشین پدرش و راننده کنارش رفت و راننده با دید جیمین تعظیمی کرد و با گفتن خوش اومدید ارباب جئون در رو براش باز کرد و جیمین از دیدن این همه تشریفات با تعجب تشکر کرد و همراه اوما و آباش عقب ماشین سوار شدند و راننده با بستن درب پشت فرمون نشست و حرکت کرد جیمین با دیدن ماشین عقبی که همراه باهاشون روشن شد و چهار مرد کت و شلواری سوارش شد گفت :آبا مشکلی هست که از بادیگارد استفاده میکنید ؟؟؟
آبای جیمین با نگاهی به همسرش و دیدن پوزخندش که براش این معنی داشت دیدی گفتم جیمین همون ساعت اول متوجه میشه گفت :نه عزیزم مشکلی وجود نداره ولی تو کره پدر بزرگت خیلی فرد مهم و پرنفوذیه و به همون نسبت هم دشمن های زیادی داره واسه همین همه از محافظ استفاده میکنیم بهتره تا وقتی کره ای بهش عادت کنی چون با شناخته شدن چهره ات هویت تو هم برای همه آشکار میشه و به همون نسبت خطرات اطرافت بیشتر میشه و بهتره از بادیگارد استفاده کنی
جیمین :اما آبا من که حتی فامیلیم هم فرق می‌کنه دیگه فکر نکنم لازم باشه بادیگارد داشته باشم و اینکه من از پس خودم برمیادم
اومای جیمین با نگاهی به همسرش گفت :مشکل همینه جیمین تو از هیچی خبر نداری به همون اندازه که تو کره خاندان جئون قدرتمنده خاندان پارک و کیم هم هست و دشمن زیاد داره و تو برای همین از اینجا دور بودی و یه جورایی نقطه ضعف هر سه خاندان حساب میشی و محافظت ازت بیشتر از بقیه است مخصوصا اینکه تو تنها امگای مجرد سه خاندانی و میترسم بشی وسیله ی آسیب زدن به هرسه تا خاندان که راستش من برام خودت مهمی پس از الان بهتره همش با محافظ باشیم هم ما و هم تو که محافظت از تو بیشتره
جیمین با چهره ای متفکر گفت :باشه
که همون لحظه ضربه ی شدیدی به ماشین خورد و باعث شد آبا و اوماش در آغوشش بکشن و آباش رو به راننده گفت :چی شده؟؟
راننده :قربان درحال تعقیبمون هستن و بهمون حمله شده سه تا ماشین مشکی دارن تعقیبمون میکنن و بادیگارد ها باهاشون درگیر شدند
آبای جیمین با شنیدن این حرف سریع شماره ی برادرش رو گرفت و با برداشتن گوشی توسط برادرش گفت :جیهون بهمون حمله شده نیرو بفرست
جیهون توی عمارت کنار پدرش و تهکوک نشسته بود و با شنیدن این حرف سریع بلند شد و گفت :لعنتی دقیق کجایین الان با محافظ و بچه ها خودمون رو میرسونیم
مینهو با استرس گفت :دقیق نمیدونم لوکیشن زنده از طریق گوشی برات میفرستم زود بیایین ایو و جیمین پیشمن و دست و پام بسته است برای هرکاری
با صدای جیغ ایو و تیری که توی آینه طرف راننده خورد مینهو با گفتن لعنتی دارن بهمون شلیک میکنن تلفن از دستش افتاد و خانواده اش رو در آغوش گرفت و گفت :چیزی نیست نفسای من اتفاقی نمیوفته الان کمک میرسه
جیهون با شنیدن صدای تیر و حرفهای برادرش گوشی رو قطع نکرد ، بلکه فقط با برداشتن اسلحه و نگاه به تهکوک گفت :سریع باشید محافظا رو بردارید بریم ،مینهو و خانواده اش توی خطرن

...
Pov:نامجون

نامجون بعد از رسوندن جیمین به فرودگاه با همسرش به سمت خونه رفت و بعد از رسوندن جین به خونه سمت شرکت رفت امروز کار زیادی داشت ،جلسه با سهامدارها که توی نبود پدرش داشتن بازی در میاوردن و سر و سامان دادن به پروژه ی جدید ، هنوز به شرکت نرسیده بود که گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره جین با تعجب جواب داد و گفت :جانم عزیزم اتفاقی افتاده
جین با صدای گرفته و نفسی منقطع گفت : نامی عزیزم
نامجون نگران از دور برگردان برگشت و به سمت خونه تغییر مسیر داد و گفت : جانم عزیزم اتفاقی افتاده ؟؟
جین با نفس نفس گفت :بهت گفته بودم چقدر دوست دارم ...آخ ...گفته بودم اگه پیشت نباشم همیشه تو قلبمی نه عزیزدلم
نامجون با نگرانی گفت :جین عزیزم اتفاقی افتاده ؟ عزیز دلم چرا اینجوری حرف میزنی؟ چیزی شده تو این ۱۰ دقیقه ای که گذشته؟ خواهش میکنم جواب بده!
جین :چیزی نیست.....نفسم ...فقط انگار باید این خبر رو توی این شرایط و به جای روبرو از پشت تلفن و راه دور بهت بدم نفسم ...نمیدونم میتونی حتی واسه اولین بار ببینیش یا نه ؟
نامی من ....من باردارم ....میخواستم توی یه موقعیت بهتر بهت بگم اما انگار دیگه موقعیتی نیست
نامجون با پایان حرف جین به خونه رسید و وارد شد با دیدن خونه ی بهم ریخته و جین که گوشه ی پذیرایی غرق در خون و چاقویی تو شکمش بود سریع به سمتش رفت و به آغوشش کشید و شوکه شده گفت :چیشده نفسم چه خبره اینجا ؟؟؟
جین : من ...
نامی ترسیده گفت حرف نزن با درآوردن پیرهنش و گذاشتنش روی زخم چاقو با ۹۱۱ تماس گرفت و وضعیت و آدرس رو گفت و گوشیش رو به گوشه ای پرت کرد و با گریه شروع به نوازش جین کرد و گفت :نفسم چیزی نیست زندگی الان کمک میرسه فقط نخواب قربونت برم چی گفتی بهم عزیزدل دارم بابا میشم آره زندگی
جین ؛آره اما انگار قرار نیست باهم ببینیمش انگار می‌دونه منم بدون اون نیستم داره کمک می‌کنه برم پیشش
نامجون :نگو اینجوری نفسم تو و کوچولومون خوب میشین بعد باهم براش اتاقشو آماده میکنیم و خبر داشتنش رو به همه میدیم
جیم :نامی من حسش... میکنم... انگار ...... آخرشه.... بهم...‌ یه قولی بده !
نامجون :جانم چی؟؟؟
جین با چشمانی که داشت بسته میشد گفت :زندگی کن
نامجون ترسیده جین رو تکون داد و گفت :جین عزیزم صدامو می شنوی ....

فلش فوروارد

جیهون با رسیدن به منطقه ای که لوکیشن نشون میداد از ماشین پیاده شد، باورش نمیشد ماشینی که توی جاده بود و چیزی جز لاشه ای پر از جای گلوله ازش نمونده ماشین برادر کوچکترش باشه خشکش زد و برای ایستادن به ماشین خودش تکیه کرد پاهاش بهش یاری نمیداد به ماشین برادرش نزدیک بشه دور ماشین پر از خون بود و بوی سوختگی و خون مشامش رو آزار می‌داد طاقت نزدیک شدن به ماشین رو نداشت انگار میترسید با نزدیکی به ماشین چیزی رو ببینه که داره بهش فکر می‌کنه، تهکوک هم دست کمی از جیهون نداشتن انگار میترسیدن با نزدیکی به ماشین به جای جیمینشون چیزی ببینن که حتی دلشون نمی‌خواد ....

ووت و نظر یادتون نره
شرط آپ ۱۲۰ ووت

Ice Omega Où les histoires vivent. Découvrez maintenant