Part_27

409 78 5
                                        


نامجون همچنان مشغول صدا زدن جین بود که صدای آمبولانس به گوشهاش رسید ، پس سریع جین رو به آغوشش کشید و از در حیاط بیرون رفت که دو مامور اورژانس رو دید که  با برانکارد داشتند به سمت خونه میومدند و با دیدن جین خونین که در آغوش نامجون بود سریعتر به سمتشون رفتند و جین رو روی برانکارد گذاشتند و شروع کردند به انجام معاینات پزشکی و تلاش برای جلوگیری از خونریزی بیشترش .
مامور ۱ :نبضش ضعیفه و خونریزی شدیدی داره به بیمارستان خبر بده خون آماده کنن،  سمت نامجون برگشت و گفت :چ اتفاقی افتاده؟؟؟
نامجون :نمیدونم برگشتم خونه با همسر غرق در خونم مواجه شدم راستی حامله است کمکش کنید
مامور 2 رو به مامور ۱ کرد و گفت :محل برخورد عمیقه امکان داره رحمش هم آسیب دیده باشه بهتره سریع به بیمارستان برسونیمش با بلند کردن برانکارد به حرفش پایان داد و به سمت آمبولانس رفتند نامجون هم سوار آمبولانس شد و دست جفتش رو میون دستهاش گرفت .وقتی به بیمارستان رسیدند جین زخمی رو روی تخت گذاشتن و سریع به سمت اتاق عمل بردنش با رسیدن به اتاق عمل بدون مکث واردش شدن و نامجون نگران پشت درب اتاق عمل سر خورد و نشست ،باورش نمیشد جفتش توی یکساعت گذشته به این شدت آسیب دیده و داره از دستش میده هنوز توی شوک بود که با صدای پرستار بخودش اومد ,شما همراه بیماری هستید که الان به اتاق عمل بردند ؟؟؟
نامجون ؛بله
پرستار :بهتره کارهای عمل و رضایت عمل رو انجام بدید با این حالی که من ازتون میبینم پیشنهاد میکنم زنگ بزنید به یکی از بستگانتون که برای کمک بیان پیشتون ؟
نامجون :با حرف پرستار از جاش بلند شد و دستش رو  برای درآوردن گوشیش توی جیبش کرد که متوجه شد گوشیش همراهش نیست و رو کرد به پرستار و گفت :کجا باید بیام و میشه از تلفن بیمارستان استفاده کنم ؟؟؟
پرستار :دنبالم بیاین
به سمت رسپشن رفتند و با برداشتن برگه های رضایت نامه عمل اونها رو امضا کرد و تلفن رو به سمت خودش کشید و شماره یونگی رو گرفت ؟؟
یونگی با دیدن شماره ناشناس با تردید جواب داد و گفت :بفرمایید
نامجون با شنیدن صدای یونگی طاقت نیاورد و با گریه گفت :یونگی میشه بیای خواهش میکنم جینم داره از دست می‌ره
یونگی با شنیدن صدای داغون نامجون پرسید:نامجون تویی؟؟کجایین ؟؟چیشده ؟؟؟مگه شرکت نیستی چرا با گوشیت تماس نگرفتی ؟
نامجون :خودمم یونگی فقط بیا ،توضیح میدم برات بیمارستان مرکزی لطفا خودتو برسون
یونگی بعد از تماس نامجون با عجله با هوسوک تماس گرفت و قضیه رو بهش گفت و ازش درخواست کرد به بیمارستان بیاد و خودشم سمت بیمارستان رفت .

<<داخل بیمارستان >>

هوسوک و یونگی که تازه رسیده بودن به سمت اطلاعات رفتن و بعد از پرسیدن مکان جین سمت اتاق عمل رفتند و جلوی درب اتاق عمل با نامجونی مواجه شدند که روی زمین نشسته و سرشو به دستاش تکیه داده و شونه هاش داشت میلرزید، انگار تو یه روز نامجون پیر شده رو میدیدن ،یونگی به سمتش رفت و کنارش نشست و گفت چی شده رفیق ؟؟؟
نامجون با دیدن یونگی نتونست تحمل کنه سرشو به شونه یونگی تکیه داد و گفت: دارم از دستش میدم، دارم عشق زندگیم و ثمره ی زندگیمون رو باهم از دست میدم
هوسوک :چی شده مگه ؟ جین صبح با من حرف زد و هیچ مشکلی نداشت ؟
نامجون: چاقو خورده
هوسوک :چی ؟ چاقو؟چطور ممکنه؟
نامجون :در خونه پیادش کردم رفتم سمت شرکت که بهم زنگ زد و گفت خودتو برسون خونه، برگشتم و دیدم کنار پذیرایی با یه چاقو تو پهلوش افتاده و اونجا بهم گفت دارم بابا میشم باورت میشه ؟نمیدونم خوشحال بشم از بابا شدنم یا بشینم گریه کنم از اینکه هر دو رو دارم با هم از دست میدم ،یونگی چیکار کنم؟ چه جوری نجاتشون بدم؟
یونگی : آروم باش ، جین و بچه ات با هم سالم از اون در بیرون میان
در همین حین در اتاق عمل باز شد و دکتر بیرون اومد و نامجون و سپ سمتش رفتند که نامجون سریع گفت : حالشون چطوره دکتر
متاسفم تمام تلاشمون کردیم اما جفتتون از جایی نزدیک رحمش ضربه خورده نتونستیم ...
نامجون شوکه چند قدم عقب رفت و سرش به دوران رفت نتونست طاقت بیاره و تو بغل یونگی بیهوش شد...

<<از نگاه تهکوک >>

باورشون نمیشد این لاشه روبرو همون ماشینی باشه که قرار بود موچی با خانواده اش باهاش به عمارت بیان جرات نزدیکی به ماشین رو نداشتن میترسیدن چیزی ببینن که نباید .
جیهون با کمک جونگکوک به سمت ماشین برادرش رفت و داخل ماشین رو نگاه کرد و با دیدن صحنه مقابلش روی زانو هاش افتاد ، باورش نمیشد که اون برادرش باشه که با تمام بدنش خودشو سپر خانواده اش کرده و باعث شده بدنش چیزی جز سپری برای گلوله هایی که سمت خانواده اش رها شده بود نباشه جونگکوک به آرومی نزدیکش شد و نبض عموشو گرفت خودشم میدونست قرار نیست چیزی حس کنه اما با امیدی ناچیز گردن عموشو لمس کرد با حس نکردن چیزی اشک از چشماش سرازیر شد به آرومی عموشو از بدن جیمین و زن عموش کنار کشید و نبض زن عموشو گرفت و متوجه شد ضعیفه سریع بلندش کرد و

از ماشین خارجش کرد که تو همین حین آمبولانس سر رسید ، بخاطر تیری که توی سینه زن عموش خورده بود و خونریزی ای که داشت سریع پیراهنش رو درآورد و روی زخمش گذاشت و فشرد که مامور امبولانس به سمتش اومدن و سریع ایو رو روی  برانکارد گذاشتند و به سمت آمبولانس رفتند .جونگکوک به سمت ماشین برگشت و جیمین رو دید که بیهوش توی ماشین افتاده تمام بدنشو وارسی کرد و متوجه شد با سپر شدن زن عمو و عموش زخمی نشده اما انگار از ترس و شوک بیهوش شده بود سریع در آغوشش کشید و تهیونگ رو صدا زد و گفت :من جیمینو میبرم بیمارستان مواظب پدرم باش و به اینجا رسیدگی کن
تهیونگ اشکش رو پاک کرد و گفت :باشه

<<از دید یونگی>>

یونگی باورش نمیشد که چنین اتفاقی افتاده نگاهی به نامجون بیهوش روی تخت کرد و سمت ای سی یو رفت هوسوک بیرون از ای سی یو منتظر بود ، نگاهی بهش کرد و گفت: وضعیتش چطوره؟؟؟
هوسوک :دکتر گفت خون زیادی ازش رفته ۲۴ ساعت آینده خیلی مهمه و متاسفانه توله اشو از دست داد و مسائل دیگه ای هم هست که بهتره بعد از بهوش اومدنش بهش رسیدگی بشه الان الویت گذروندن این ۲۴ ساعت آینده برای جینه.
یونگی :امیدوارم هوسوک ،میگذرونه بهتره شرایط رو به خانوادشون اطلاع بدیم تا بیان پیششون
یونگی به سمت سالن انتظار بیمارستان رفت تا با خانواده جئون و کیم تماس بگیره وضعیت داشت از دستش خارج میشد با شماره عمو مینهوش تماس گرفت که متوجه شد خاموشه با جیمین تماس گرفت که با خاموش بودنش مواجه شد و خواست شماره دیگه ای رو بکیره که صدای تلویزیون توجهش رو جلب کرد
هم اینک خبری فوری را به اطلاعتون میرسونیم صاحب شرکت بزرگ دارویی جئون و همسرش سهامدار بزرگترین بیمارستان ...که  در کره بودند در راه فرودگاه که برای دیدار با فرزند کوچکشون امده بودند مورد سوقصد قرار گرفتند جئون مینهو در این سو قصد با برخورد سه تیر جون خودشو از دست داد و همسرش با وضعیت بدی در نزدیکترین بیمارستان بستری شد و خبری از حال پسرشون دردسترس نیست.
ووت و نظر یادت نره.

Ice Omega Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt