єℓιѕѕα:
بعد از گوشمالی حسابی که شوگا و ار ام به تهکوک دادند البته تهکوکی که حق خودشون میدونستند این گوشمالی را دور هم نشسته اند مشغول خوردن شام شدند بعد از شام داخل پذیرایی رفتند هرکی جایی نشست که جیم نگاهی بهشون کرد و گفت :خوب میخوام بدونم اگه من جای جیمین بیدار نمیشدم تاکی قرار بود این رفتار ادامه داشته باشه هیچ کس هیچ اعتراضی نکنه ؟؟
یونگی : راستش جیمین شخصیت مستقلی داره فکر میکنی از ما کمک خواست و دریغ کردیم ؟؟؟
جیم : قبول دارم جیمین هیچ وقت از کسی کمک نمیخواد اما باید بیشتر هواستون بهش باشه
نامجون : حتما از این به بعد نمیذاریم اذیت شه.
جیم رو کرد به وونهو و تهکوک گفت :و شما سه نفر در ستون یاد گرفتید ؟؟؟دیگه حق ندارید بدون خواست خودش بهش نزدیک شید یا باعث آزارش شید فهمیدید ؟؟؟
وونهو : حتما من هیچ وقت قصد آزار رسوندن بهش نداشتن برعکس میخواستم باعث خوشحالیش شم اما انگار برعکس شد ببخش جیم دوست ندارم گرگ جیمین ازم عصبانی باشه
جیم پوزخندی زد و گفت :معلومه که دوست نداری اگه بخوای با جیمین باشی منم باید ازت خوشم بیاد اما فعلا فکرشو از سرت بیرون کن و بدون فرصتی که جیمین بهت داده را هم سوزوندی .
وونهو هوووف کلافه ای کشید و گفت :اما این جوری نمیشه
جیم :چرا میشه و این را من تعیین میکنم
وونهو ما امید گفت :باشه
جیم گفت :و شما دونفر هم همین طور
تهکوک نگاهی بهم کردند و گفتند :باشه
جیم نگاه مشکوکی بهشون کرد و گفت :باشه همین؟؟؟؟
تهیونگ :اره باشه بعد این اتفاق به خودمون قول دادیم دیگه اذیتش نکنیم به عنوان هیونگاش مواظبش باشیم
جیم :مطمئن باشم ؟؟؟
جونگکوک : مطمئن باش
جیم بعد پایان حرفش از جاش بلند شد و گفت من میخوام برم بخوابم خسته ام بکی میشه کمکم کنی؟؟؟و هیونگا میشه پس فردا برگردیم تا اون موقع هم زخمم خوب میشه میخوام زودتر برم پیش آپا و اومام دلم براشون تنگ شده
نامجون با گفتن اگه از دید بقیه مشکلی ندارد به بقیه نگاه کرد و با دیدن تاییدشون گفت :باشه عزیزم استراحت کن پس فردا خونه ایم
با بکهیون به سمت اتاق رفتند و بعد از تعویض پانسمان جیمین توی تخت دراز کشیدن. که جیم گفت :بکی تو باهام به کره نمیای ؟؟؟
بکهیون : راستش الان نه هنوز کار دارم اما یه ماه بعد از رفتن تو منم میام تا اون موقع کارهام هم اوکی شده
جیم :باشه
بک رایحه آرامش بخشش را آزاد کرد و گفت ؛جیم نمیخوای بذاری جیمین بیدارشه الان که همه چیز حل شد ؟؟؟
جیم خمیازه ای کشید و گفت :چرا جیمین هر وقت خواست میتونه جامو بگیره تا وقتی خودش بخواد من اینجام فعلا بخوابیم؟؟
بکی :بخوابیم عزیزم
صبح روز بعد
جیمین با خوردن نور آفتاب تو صورتش از خواب بیدار شد و به آرامی دست بکی را از گردن جدا کرد چیز زیادی یادش نمیومد یعنی راستش آخر این چیزی که یادش بود دعوای تهکوک و خوردن پنجه تهیونگ تو پهلوش بعد بیهوشی بود ولی انگار خیلی از این موضوع گذشته بدتر از اون پوزخندی پر از شیطنت و غرور جیم بود انگار دوباره جاشو گرفته و کاری کرده باید بیرون میرفت و میفهمید قضیه از چه قراره به آرامی از اتاق بیرون رفت و سمت آشپزخانه رفت و هوسوک هیونگ در حین خوردن قهوه دید و گفت :سلام هیونگ صبح بخیر
هوسوک :سلام عزیزم صبح تو هم بخیر بهتری؟؟؟ انگار جیم بالاخره رفته
جیمین: بهترم هیونگ جیم کاری خاصی کرده آخه از وقتی بیدارشدم انگار خیلی خوشحاله و منم یه حس آرامش خاصی دارم
هوسوک لبخند شیطونی زد و گفت : اگه مشت زدنش به وونهو و گوشمالی تهکوک توسط شوگا و ار ام به خواست جیم کار خاصی ندونیم نه کار خاصی نکرده و بشدت آروم بوده .
جیمین شوکه پرسید چیکار کرده ؟؟؟؟
جین که تازه وارد آشپزخانه شده بود و متوجه موضوع شد گفت :هیچی سه تا آلفای خون خالص را امگات گوشمالی داده واسه همین خوشحاله
جیمین ؛من الان چیکار کنم ؟؟؟؟چجوری باهاشون روبرو بشم
جین :کار خاصی نمیخواد بکنی گرگت حق داشت اونام اینو میدونند الان با آرامش بشین صبحونه ات را بخور دیروز بعد ضربه ای خودی و خون زیادی از دست دادی
جیمین شوکه گفت :باشه هیونگ
بعد از خوردن صبحونه به پذیرایی رفت شروع به مطالعه کرد میدونست با این وضعیت جسمانی کاری ازش بر نمیاد راستش با اتفاق دیروز میدونست تا یه مدت دستش به نقاشی نمیره و الان چاره ای جز مطالعه نداره
جیمین غرق مطالعه شده بود که با نشستن دست کسی روی شونه اش سمت عقب چرخید و تهیونگ با دیدن حالت چشماش متوجه شد جیمین برگشته ازش پرسید :خوبی موچی؟؟؟
جیمین با دونستن کار جیم با خجالت گفت :ممنونم خوبم تو خوبی هیونگ ؟؟؟
تهیونگ لبخندی زد و گفت :منم خوبم عزیزم نیازی به خجالت نیست حقمون بود زیاده روی کرده بودیم اگه بلایی سرت میومد چی؟؟؟هیچ وقت نمیتونستم خودمو ببخشم .
جیمین لبخندی زد و گفت :من خوبم هیونگ
تهیونگ : خداراشکر جیمین قول میدم دیگه اذیتت نکنم مثل نامجون و شوگا باشم برات و راستش این یه قول هم از طرف خودم و هم جونگکوک هست
جیمین با خوشحالی گفت :باشه هیونگ
بالاخره این سفر پر از ماجرا تموم شد و سمت خونه برگشتند اما اگه جیمین میدونست قرار تو اینده چ اتفاقی بیفته هیچ وقت از تموم شدن این سفر خوشحال نمیشد پایان سفری که مصادف میشد با شروع فصل زندگی پر از غم و مصیبت جیمین فصلی که دو راه برای امگای قصه مون نداره یا باید بزرگ شه و روی پای خودش وایسه یا بذاره مشکلات و درد ها از پا دراش بیاره باید منتظر بمونیم ببینیم امگای زیبای قصه مون کدوم راه انتخاب میکنه ؟؟؟
منتظر فصل۲ امگای یخی باشید
دوستدار شما :الیسا
VOUS LISEZ
Ice Omega
Loup-garouمیگن افسانه برگرفته از واقعیتن این حرف همیشه برام خنده دار بوده میگفتم چرته محضه اما الان بهش رسیدم که نه برگرفته از واقعیت هاست اگه ازم بپرسین چطوری بهش ایمان اوردم فقط یک کلام میگم من خود افسانه ام افسانه ای که مسبب ظهورش مرگ پدر و مادرم و حیل...
