-2-

925 111 39
                                        

[بخاطر اتفاق افتاده ازت معذرت میخوام لیام! لطفا روی پیشنهادم فکر کن. منتظر جوابت میمونم.]

درست بعد از پیامی که از طرف مرد گرفت، مجبور شد کل ماجرا رو برای نایل تعریف کنه و به دستور دوست و مربی عزیزش اینجا باشه!

دادگستری کشور!!.

ماسکش رو بالاتر کشید و از کنار کار آموز‌هایی که برای آموزش جمع شده بودند گذشت. پیدا کردن اتاق دادستان مشهور سخت نبود، اما شلوغی جمعیت و ترس شناخته شدنش باعث شده بود با بی‌دقتی راه خودش رو دور کنه و وارد راه‌روی اشتباهی بشه.

"ببخشید آقا نمیتونید وارد بشید. برای چی اینجایید؟"

با شنیدن صدای مردی از پشت سر، نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی به تابلوی بالای در انداخت. "اسناد محرمانه"
آفرین لیام کاملا راه رو درست اومدی!.

-"با آقای مالیک قرار ملاقات داشتم."

"از این طرف لطفا."

با نهایت احترام پسر رو سمت اتاقی که خواهان زیادی داشت هدایت کرد و لیام با وارد شدن به راهرو، شگفت زده به جمعیتی که روی صندلی نشسته بودند خیره شد.

تعداد خبرنگارهایی که اونجا جمع شده بودند انگشت‌های دست‌هم رد میکردند و استرس وارد رگ‌های پسر شد.
یک اشتباه کافی بود تا چهره محبوب خودش رو زیر سوال ببره و سیل شایعه رو پشت سر خودش به راه بندازه!

"میتونید وارد بشید."

با شنیدن صدای مرد سرش رو به نشونه تایید خم کرد و بدون توجه به نگاه‌های خیره‌ای که روش زوم شده بودند وارد اتاق شد و در رو سریع بست.

+"چه عجله‌ای برای ورود داشتی!"

رها شدن از رایحه‌های عجیب غریب و مخلوط شده‌ی بیرون، حالش رو بهتر کرد اما تو دام چیز بدتری افتاد! بوی چوب خیس زیر بینیش پیچید و کاری کرد که ناخواسته نفس‌ها‌ش رو عمیق‌تر کنه.

-"باید میگفتی بیرون خبرنگار هست!"

نگاه زین از کاغذ‌های زیر دستش جدا شد و عینکش رو از روی چشم‌هاش برداشت. همزمان با بلند شدن از پشت میز، لیام‌ قدم‌هاش رو سمت مرد برداشت و با هرقدم نزدیک شدن به مرد، دستش رو محکم‌تر مشت کرد.

رگ‌های برجسته شده دستش نشون از عصبانیت جمع شده پسر میداد و زین با دیدن حالت پسر، منتظر برای خوردن مشتی که سرش تهدید شده بود، سرجاش ایستاد.

با از بین بردن فاصله باقی مونده، یقه مرد اسیر انگشت‌های پسر شد و نگاه خونسردش رو به عنبیه‌های شکلاتی‌رنگش دوخت.

+"میتونم ازت شکایت کنم!"

با صدای آروم مرد، دست پسر نیمه راه از حرکت ایستاد و لحظه‌ای نگاهش رنگ استرس به خود گرفت.
حالت خونسردِ آلفای رو به روش کاری میکرد که آتش خشمش شعله‌ور تر بشه!

Nemo (ziam)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora