SPY

110 29 6
                                        

𝐀𝐮𝐭𝐡𝐨𝐫: LIO

_قربان
+آوردینش؟
_بله، تو انباره
_خوبه.
دستهاش رو درون جیبهای شلوارش گذاشت و به سمت درب انبار حرکت کرد. چند وقتی بود که متوجه شده بود تمام محموله هاشون لو میره.
فهمیدن اینکه یک جاسوس توی باندش وجود داشت زیاد سخت نبود، قطعا امکان نداشت تو چندتا معامله اخیر خیلی اتفاقی هر بار پلیس سر بزنگاه برسه و کل محموله نابود بشه.
و امروز بالاخره تونسته بود اون موش کوچولو رو گیرش بندازه.
نه نه، درست ترش روباه بود، یک روباه کوچولوی ناز و دلربا و حیله گر.

به محض رسیدنش به انبار تونست ببیندش که روی زمین زانو زده و دستاش با طناب قرمز رنگی از پشت به هم بسته شده بود و سرش رو پایین انداخته بود.
به چی فکر میکرد؟ اینکه چه خوب تونسته بود هانتر بزرگ و فریب بده؟
شاید تو وضعیت فعلیش فقط به فکر این بود که چطور فرار کنه؟
+خب، خب، خب. پس روباه کوچولوی جاسوس باند بلک هانتر تویی .
صدای خندش توی سکوت زیر زمین اکو شد.
به سمت افرادش چرخید.
_گم شید بیرون. من یه اختلاط با جاسوس کوچولومون بکنم.

و در همون حین کتش رو از تنش دراورد و روی تکیه گاه صندلی فلزی وسط انبار اویزون کرد و آستین های پیرهنش رو تا بالا مرتب تا کرد.
بعد از مطمعن شدن خروج همه به سمت درب انبار حرکت کرد و بعد از قفل کردنش به جای قبلش برگشت.
صدای قدم های محکمش به تنهایی برای کیونگسو ترسناک بودن چه برسه به اینکه بخواد به صورتش نگاه کنه.
جونگین روبروی کیونگسو روی دو پاهاش نشست و چونه کیونگ رو در دست گرفت و سرش رو بالا آورد.
حالا هر دو چشم در چشم بهم خیره شده بودن.
یکی با مردمک های لرزان و خیس و دیگری با چشم های به خون نشسته.

+باورم نمیشه تمام مدتی که من داشتم بهت ابراز علاقه میکردم تو، تو دلت بهم میخندیدی و از بازی کردن باهام لذت میبردی.
_جون....
با سیلی که تو گوشش خورد ساکت شد.
+دیگه حق نداری اسم واقعیمو به زبون کثیفت بیاری. من لعنتی به تو اعتماد کردم. تو قلبم، مغزم، زندگیم، عمارتم، باندم همه جا راهت دادم و کل وجودم و بهت دادم. ولی تو، تو عوضی چیکار کردی؟ خیانت. نه در واقع تو خیانت نکردی از اولم به همین قصد اینجا بودی. من احمق بودم که گول اون ظاهر مظلوم و قشنگتو خوردم.

_با.‌‌باور کن... اونجور که فکر میکنی نیست..... بذار ....بذار برات توضیح بدم..... خواهش میکنم‌.
+نچ، نچ، نچ مثل اینکه قوانین هانتر رو یادت رفته بیبی.
از جاش بلند شد و ایستاد.
حالا کیونگسو با همون چشم های خیس و اینبار سری بالا گرفته برای دیدن جونگین نگاهش میکرد.
+مهم نیست هویتت چی باشه.
دست برد پشت کمرش.
+مهم نیست از طرف کی باشی.
کلت نقره ای رنگ رو از قلاف جاسازی شده پشت کمرش خارج کرد.
+مهم نیست چجوری یا با چه روشی.
از پر بودن خشابش مطمئن شد و تفنگ و آماده کرد.
+همین که خیانت کنی یا حتی فکر خیانت به من به سرت بزنه حکم مرگتو با دستای خودت امضا کردی.
به سمت پیشونی کیونگ نشونه رفت.
کیونگسو با چشمای تر و غمگین، ناامید برای آخرین بار تو چشمهای جونگین نگاه کرد.

Kaisoo OneshotStories to obsess over. Discover now