Stalker

220 40 14
                                        

Our Dialogue
Dialogue: Iva
Author: Fatiii_frj

با صدای ساعت از خواب بیدار شد و انگار که بدنش بدونِ استخوانه و ژله ای طور از روی تخت سُر خورد پایین اومد، کمی هم  کف اتاق غلت زد و بالاخره  به زور  ازجا  کَنده شد. صدای مادرش که  به گوش  رسید، دستی به صورتش  کشید. چشمهاش هنوز بسته بود و چهره‌اش با خواب آلودگی کِش اومد. باقدم‌های‌ سستی به سرویس رفت و تازه وقتی مشتی آب به صورتش  پاشید، کمی احساس  سرزندگی کرد. سریع خارج شد و  لباس‌هاش رو  تن کرد. کیفش رو روی دوش انداخت و انگار که صدای غرغرهای  مادرش رو میوت کرده باشه، بی‌توجه بهش، بدونِ  اینکه صبحانه بخوره از خونه بیرون زد.

با قدم‌هایی شل، پاهاش رو روی آسفالت می‌کشید و زمین و زمان و دنیا رو برای این توفیق اجباری لعنت میکرد که موتوری با سرعت زیاد از کنارش رد شد و بوقی زد که از جا پروندش! فحش بلندی نثارش کرد و غرغر کنان به ادامه‌ی سلسله لعنت هاش می‌پرداخت تا به ایستگاه اتوبوس برسه که نگاهش به پسر گردی افتاد و برای لحظه‌ای قدم برداشتن فراموشش شد. دهنش کِش اومد و با آب دهنی راه افتاده برای چند ثانیه همونطور باقی موند. پلکی زد و با تکون دادنِ سرش دوباره از نو به قدم‌زدن پرداخت.

_چی فکر کردم با خودم؟ مثلا قراره چی بشه؟ پففف معلومه که هیچی! هر روز، همون روتین مسخره است دیگه.

کنار ایستگاه اتوبوس ایستاد و زیر چشمی، نگاهی به کسایی که منتظر بودن انداخت.
اون پسر گرد هم مثل خودش منتظر بود. هم مسیر بودن؟ به اون چه حالا؟ همین که سرِ پسر کمی به سمتش چرخید، نگاهش رو به خیابون داد و بند کیفش رو کشید قوز کرد. اگه هم مسیر بودن چی؟ تازه به این محل اومده بودن؟ هنرجوی جدید بود؟!
« بابا به تو چههههه »

تو سرش داد زد و اخم هاش درهم کشیده شد. دوباره زیر چشمی نگاهی به پسر و کله‌ی نیمه کچلش انداخت و نفس عمیقی کشید. با رسیدنِ اتوبوس سریع پرید، کارتش رو زد و با قدم های بلندی خودش رو به آخر اتوبوس رسوند. اینجا به درِ خروج نزدیک تر بود. یک دستش رو به میله گرفت و دست دیگه اش رو داخل جیب کرد.

یک صندلی کنارِ در خالی بود که پسر گرد مد نظرش همون رو برای نشستن انتخاب کرد و بیخ گوشش نشست. به زور لبخند موذیانه اش رو جمع کرد تا فکر نکنن منحرفی، چیزیه.
«سرِ صحبت رو باز کنم؟ »
«بپرسم ازش؟! »
«الان اینجوری واستادم، کول به نظر میام؟»
«حالا مگه مهمه کول به نظر بیام! بپرسم ببینم مقصدش کجاست؟! »
«آخه لباس مدرسه تنشه مثل من، معلومه هم مسیریم دیگه»
«حالا ازش بپرسم چیزی نمیشه! »

دهن باز کرد و همین که سرِ پسر سمتش چرخید ادای خمیازه‌ای در آورد و بینی بالا کشید و شونه‌ای هم بالا داد تا کول‌تر به چشم بیاد! انقدر درگیر بود و تو مغزش برای خودش اراجیف میگفت که هیچ متوجه نشد ایستگاه هنرستان رو رد کرده. وقتی به خودش اومد که اتوبوس تو ایستگاه بعدی متوقف شد و بدونِ اینکه ذره‌ای به روی خودش بیاره، با خیال راحت به مکالمه ی ذهنیش رسید.
«پس هم مسیر نیستیم!»
«واقعاً مدرسه میره پس؟»
«این اطراف مدرسه ی نزدیک کجاست مگه؟!»
«برم دنبالش ببینم کجا میره؟!»
«نه بابا مگه من استاکرم!»

با توقف اتوبوس، خیلی کول تعادلش رو حفظ و بند کیفش رو گرفت روی شونه جا به جا کرد.
پسر حالا سرش رو تو دفترچه ای که خدا میدونست چی توش نوشته شده، کرده بود و اخم‌هاش متمرکز درهم رفته بودن! ظاهر سردش به شدت خونسرد بود و ذره‌ای از احساسات درونش نشون نمیداد. برای لحظه‌ای گوشیش رو چک کرد، ایستگاهی که باید پیاده میشد، دید و دکمه ی قرمزِ پیاده شدن رو زد.

Kaisoo OneshotCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang