tired

164 37 39
                                        

Our Dialogue
Dialogue: Iva
Author: Naj

-هی بچه‌ها من می‌رم بیرون تا سیگار بکشم.

خودش‌هم می‌دونست فقط الکی بهونه‌ای جور کرده تا بتونه کنار جونگین باشه.

-چیزی می‌خوای؟
-نه اومدم سیگار بکشم و یکم هوا بخورم. تو چی؟ براچی اومدی بیرون؟
-حوصله‌ی اون جمع رو نداشتم، خیلی سر و صدا می‌کنند.

کیونگسو سیگار نصفه و نیمه‌اش رو زیر پاش له کرد و ته مونده‌ی دود توی گلوش رو به هوا فرستاد، باید حرفی می‌زد، دیگه خسته بود از این انتظاری که هیچ‌وقت قرار نبود به پایان برسه.

-اون پسره جذاب نبود، نمی‌دونم چرا دوستش داشتی.
-چون قیافه همه چیز نیست!
-پس چرا دوستش داشتی؟
-نمی‌دونم یادم نیست ده سال گذشته...
-سعی کن یادت بیاد کیم فاکینگ جونگیننن!
-چرا؟
-چون من مدل موی اون و تمام دوست پسرهات رو کپی کردم تا فقط توجه تو رو بگیرم و حالا میگی بخاطر ظاهر نبوده؟؟

جونگین ناخواسته پوزخندی زد، سرش رو به نشانه‌ی تاسف تکون داد و از موتورش فاصله گرفت.

-فکر کردی متوجه نشدم؟ چندبار بهت گفتم من فرصتی برای عاشقی ندارم؟
-چرا؟ تو فقط گفتی ما به درد هم نمی‌خوریم؛ ولی از همون سال و سال‌های بعدش دوست‌پسرهای مختلفی عوض کردی که هرکدوم نهایت ۳ماه همراهت بودن.
-خوبه که آمار دوست‌پسرهام رو بیشتر از خودم داری.

پک آخر رو به سیگارش زد، قصد اون فرار از جمع توی سالن نبود، اون فقط نمی‌خواست جایی باشه که کیونگسو با نگاه‌های گاه و بی‌گاهش همیشه اون رو تحت نظر داشت.

-کجا می‌ری؟
-پیش پسرها.
-پس منظورت از اون جمع پر سرو صدا، کیونگسویی بود که زیرنظرت داشت؟
-آره، نمی‌خوام جایی باشم که توهم اونجایی.

مثل همیشه صاف توی چشم‌هاش نگاه کرد و با حرف‌های سرد و یخیش، ضربه‌ای عمیق به قلب اون پسر بیچاره وارد کرد، مگه اون چی می‌خواست جز ذره‌ای توجه از سمت اون؟

-کیم جونگین...

لحظه‌ی آخر جلوی دری که نیمه‌باز نگه داشته بود، متوقف شد چون بغض صدای کیونگسو چیزی نبود که بتونه بهش بی‌اعتنا باشه‌.

-نمی‌دونم به چه دلیل مزخرفی، هردفعه بیشتر از قبل قلبم رو زیر پات له می‌کنی؛ ولی بدون من خسته شدم، توی این ده سال حتی اگه به اندازه‌ی یه نخ سیگاری که همیشه بعداز مشروب می‌کشی، من رو می‌خواستی، الان این‌طور بهم آسیب نمی‌زدی. من واقعا خسته شدم، فردا می‌رم پیش رئیس، گروهم رو عوض می‌کنم. شاید اگه جایی باشم که هیچ‌وقت نبینمت، بتونم راحت‌تر فراموشت کنم.

بی‌توجه به اشک مزاحمی که از چشم‌هاش پایین چکید، برگشت و سوار موتورش شد. کافی بود، هرچی که تلاش کرده بود. توی تمام این‌سال‌ها سعی کرد با کارهایی که می‌کنه از اون پسر مواظبت کنه؛ ولی دیگه نمی‌تونست لبخند بزنه و برای رابطه‌های وان‌نایت یا حتی سه‌ماهه‌ی اون، آرزوی خوش‌بختی کنه‌.

Kaisoo OneshotCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang