Our Dialogue
Dialogue: Iva
Author: Naj
هرج و مرج در همه جا پیچیده بود، گرگینههایی با خون اصیل یک به یک به دست خونآشامها قتل عام میشدند و کاری جز فرار و در نهایت کشته شدن نداشتند. همهی اینها از زمانی شروع شد که خونآشامی فهمید، نوشیدن خون یک گرگینه اصیل باعث ازبین رفتن تنها ضعفشون یعنی نور خورشید میشه.
قدرتی که اونها رو از سایه نجات میداد و باعث میشد تا نه تنها ابرقدرت دنیای سایهها بلکه ابرقدرت تمام دنیا باشند.
بعداز کشته شدن تمامی گرگینههای اصیل حالا خبر رسیده بود که تنها یک گرگینه هست که اونهم سالهاست تنهایی رو به موندن در کنار پک یا سایر موجودات این دنیا ترجیح داده بود.
هوا به قدری سرد بود که بخار نفس خونآشام مثل دود سیگار در هوا بالا میرفت.
-میگن اون طرف جنگل نمورا جایی نزدیک کوه، گرگینهای با خون اصیل پنهان شده.
-کافی نیست؟ کشتن اینتعداد گرگ به اندازهی بیشتر از خونآشامهای متولد نشده بهمون دارو و قدرت داده.
-متوجه نیستی؟ گرگینهها با نداشتن خون اصیل دیگه الفای رهبری ندارن تا هدایتشون کنه، در نتیجه مطیع قدرت بالاتر از خودشون میشند.
-کافیه سهون، دست از سر این یکی بردار.
-چیه؟ ندیده بهش دل دادی کیونگسو؟
-حرف دهنت رو بفهم، اون فقط مثل من تنهاست، پس به اندازهی کافی داره زجر میکشه.
-پس چطوره به این زجر پایان بدی؟ تو قدرت بالاتری نسبت به بقیه داری، پس ماموریت کشتن این گرگینه رو به تو میسپارم.
رفت. سهون رهبر خونآشامها اون رو با دنیایی سوال، تنها گذاشت. از نظرش این کار بیرحمانه بود؛ ولی دستور، دستور بود و باید اطاعت میشد.
****
جنگل نمورا رو بهخاطر حس زندگیای که همیشه بهش میداد دوست داشت، تلفیقی از صدای باد، شاخههایی که انگار با هر تکون میرقصیدند و خیلی چیزهای دیگه بهش میفهموند این جنگل هنوز زندهست و درحال نفس کشیدنه.
به سرعت قدمهاش رو از بین درختان و خاکی که به تازگی با بارون خیس شده بود، برداشت و بالاخره به عمارتی تاریک رسید. عمارتی که میشد از هزاران کیلومتر اونورتر بوی مرگ رو ازش استشمام کرد.
آهسته و آروم و دربین سایهها خودش رو به داخل حیاط عمارت رسوند. نور زرد ضعیفی نشون میداد که هنوز یکنفر در این مکان زندهست و قصد زندگی داره. یه حس عجیب توی سینهاش پیچید، این عمارت، این نور ضعیف و شخصی که هنوز ندیده بود بهش حس آشنای مرگ و تنهایی رو رقم میزد.
نزدیک پنجره شد، مردی با ظاهری زیبا، موهای بلند طلایی، چشمهایی همرنگ موهاش و با بدنی عضلانی نیمه برهنه از جلوش رد شد. کیونگسو محو این زیبایی شده بود و نمیتونست چشم ازش برداره، باید به سهون چی میگفت؟ گرگینهای هست که دلش نمیاد حتی خنجرش رو بهش نشون بده؟
زیر لب زمزمه کرد:《پس گرگینهی تنها تویی... کیم جونگین》
با رفتن جونگین به اتاقش، کیونگسو قصد داشت بره که صدایی از نالهی دردناک اون گرگ شنید. خواست قدمی برای کمک به سمتش برداره که یادش افتاد برای ماموریت و جاسوسیش اینجاست. به ناچار عقب کشید، در سایهها ناپدید شد و به سمت عمارت خودشون برگشت.
YOU ARE READING
Kaisoo Oneshot
Short Storyوانشات های کایسویی با ژانرهای مختلف تقدیم نگاهتون. با ووت و کامنت نویسنده رو حمایت کنید تا کارهای بیشتر بگیرین.
