2 part of life

211 42 26
                                        

Our Dialogue
Dialogue: Iva
Author: Naj

Our DialogueDialogue: IvaAuthor: Naj

Ops! Esta imagem não segue nossas diretrizes de conteúdo. Para continuar a publicação, tente removê-la ou carregar outra.

پارت اول- خداحافظی

پسربچه با چشم‌های ناراحت به چهارچوب در تکیه داده و به جمع شدن وسایلی که نشون از خداحافظی طولانی می‌داد، نگاه می‌کرد.

-با آپا دعوات شد؟
-اینطور نیست
-پس برای چی می‌خوای از اینجا بری؟
-اینطور نبود که اینجا خونه‌ی من باشه من فقط چند روز مهمون‌‌‌...
-اگه اینجا مهمونی پس چرا با آپا روی یه تخت می‌خوابیدی وقتی این‌همه اتاق داریم؟!

مرد با دیدن چهره‌ی ناراحت بچه، دست از کار کشید. هردو دستش رو برای به آغوش کشیدنش باز کرد و اون رو دعوت کرد.

-بیا اینجا.
-می‌شه نری عمو کیونگی؟

کیونگسو با انگشتش به نوک بینی پسر ضربه‌ای کوتاه زد.

-چقدر بگم بهم نگو عمو؟ مگه من چند سالمه؟
-هیونگ؟
-چشم‌هات چرا انقدر غمگینه؟ من فقط از این خونه می‌رم، قرار نیست که تا آخر عمرم از کره برم بیرون.

پسر بچه اما این رو نمی‌خواست، دوست داشت مثل هر روز کیونگسو باشه تا وقتی از مدرسه برمی‌گرده، تمام اتفاقات روزش رو با ذوق تعریف کنه و بعد با خوراکی‌های خوشمزه‌ی هیونگ دوست‌داشتنیش جشن بگیره‌.

-پس کی از مدرسه که برگشتم پیشمه؟
-قراره پرستار جدید بیاد.
-من فقط تو رو می‌خوام، من رو هم با خودت ببر.
-تو رو کجا ببره؟

صدای جونگین، هردو رو از خلسه‌ی شیرینشون بیرون کشید. کیونگسو پسر بچه رو روی زمین گذاشت و مشغول جمع کردن وسایلش شد.

-نگفتی هه‌بوم، کجا می‌خوای بری؟
-تو که هیچ‌وقت نیستی! من هم پرستار جدید نمی‌خوام. می‌خوام برم با هیونگ زندگی کنم.
-مگه قراره هیونگ جایی بره؟

کیونگسو که تا اون موقع ساکت بود، با شنیدن این حرف پوزخندی زد و با چشم‌های سردش به اون مرد خیانتکار نگاه کرد. نه ذره‌ای شرم، نه حتی ذره‌ای پشیمونی توی اون چشم‌ها نبود. حق با بکهیون بود، جونگین از اول هم احساسی بهش نداشت و فقط برای مراقبت بهتر از پسرش سعی کرد احساسات اون رو به بازی بگیره.

-کیونگسو می‌شه بدونم برای چی داری وسایلت رو جمع می‌کنی؟
-چون دیگه نمی‌خوام اینجا بمونم به اندازه‌ی کافی ازم استفاده شده‌.
-هیونگ؟ مگه دستگاهی که ازت استفاده کنیم؟ آپا منظور هیونگ چیه؟
-پسر قشنگم نمی‌خواد بره کارهای درسیش رو انجام بده؟
-آخه؟
-باید با هیونگت چندتا حرف بزرگتری بزنیم.
-نذار بره لطفا.‌‌..
-فعلا برو تو اتاقت‌.

جونگین کتش رو از تنش بیرون کشید و روی پشتی صندلی‌ انداخت. کمی عصبی بود چون کیونگسو بدون صحبت داشت برای خودش و رابطه‌اشون حکم صادر می‌کرد.

-خب؟
-حرفی نمی‌مونه.
-حداقل نباید به عنوان پرستار پسرم، علت رفتنت رو توضیح بدی؟
-حق با شماست جناب کیم.

سردی کلام کیونگسو، تا عمق استخونش نفوذ کرد، اصلا به این بیان عادت نداشت و دلش می‌خواست مثل همیشه فقط حرف‌های شیرین اون پسر رو بشنوه.

-آقای کیم؟
-حواسم به لحنت پرت شد، نشنیدم چی گفتی‌. از کِی انقدر سرد شدی سو؟
-لطفا...
-بگو چرا انقدر سرد شدی!

خونسردی نگاه و لحن حرف جونگین، داشت رفته رفته روی اعصاب پرستار تاثیر می‌ذاشت، هر دفعه که می‌خواست اون صحنه رو فراموش کنه طور دیگه‌ای توی چشم‌هاش ظاهر می‌شد. کلافه دستی توی موهاش کشید، در یه حرکت تی‌شرتی که رو تخت تا شده بود رو برداشت و به سمت جونگین پرت کرد.

-چطور می‌تونی هنوز انقدر آروم باشی؟ وقتی دیدم اون پسری که به عنوان منشیت استخدام کردی چطور روی پاهات نشسته بود و خودش رو برات تکون می‌داد.
-اجازه می‌دی برات توضیح بدم یا با قضاوتی که کردی برای رابطه‌امون حکم هم صادر شده؟
-خیلی وقیحی کیم جونگین. دیگه چیزی بین ما نیست و همه چی همین‌جا تموم می‌شه.
-می‌دونی که رابطه دونفره‌ست و هردو نفر باید براش تصمیم بگیرند نه؟
-تو با خیانتت، زودتر از من تصمیمت رو اعلام کردی.

جونگین جلو رفت، خواست کیونگسو رو به آغوش بکشه که پرستار فوری کنار کشید و قدمی به عقب برداشت.

-دلم نمی‌خواد تو بغل کسی باشم که دیگه برای من نیست.
-داری اشتباه می‌کنی.

خونسردی جونگین داشت جاش رو با عصبانیت عوض می‌کرد، اما اون اسن رو نمی‌خواست. نمی‌خواست روزهای خوب و خاطرات شیرینی که با کیونگسو ساخته بود به این راحتی از بین بره، نمی‌خواست با کلمه‌ای که از عصبانیت گفته می‌شه، زخم بزرگی رو روی دل عزیزکرده‌اش جا بذاره؛ برای همین بدون برداشتن کتش از در بیرون رفت و قبل از خروج به کیونگسو گفت:
《باید باهم حرف بزنیم؛ اما نه توی عصبانیت، این رابطه انقدری سطحی نیست که بخوایم به راحتی تمومش کنیم.》

کیونگسو اهمیت نداد، هردفعه با یادآوری اون صحنه چشم‌هاش پر می‌شد و قلبش درد می‌گرفت. جونگین رفت که توهینی صورت نگیره ولی کیونگسو می‌رفت تا دیگه رابطه‌ای نباشه. اون تا سرحد مرگ جونگین و پسرش رو دوست داشت اما دیگه توی این خانواده جایی برای موندن نداشت پس باید می‌رفت، شاید جونگینش با اون پسر خوشحال‌تر از کیونگسو بود.

به اتاق پسربچه رفت، ساک لباس‌هاش رو پشت در گذاشت. همونطور که پیش‌بینی می‌کرد فرشته‌ی دوست‌داشتنیش موقع انجام تکالیفش، روی کتاب‌هاش خوابش برده بود. لبخندی از ته دل زد، آروم و بی‌صدا سرش رو بوسید و از در بیرون رفت. نگاه آخر رو به سالن خونه انداخت و با کشیدن چمدونش، برای همیشه از اون خونه با نامه‌ای که برای جونگین روی میز گذاشته بود خداحافظی کرد.

"موندن تو جایی که اولویت اول نباشی، مثل جهنمه، من توانایی زندگی توی جهنم رو ندارم کیم جونگین. می‌رم تا با اولویت جدیدت خوشحال باشی، می‌رم نه به‌خاطر اینکه تو و عشقی که توی قلبم بود رو به راحتی فراموش کردم. نه می‌رم تا خوشحالی عشقی رو ببینم که برای همیشه توی قلبم محرمانه نگهش می‌دارم. خداحافظ معشوق خیانتکار من"

Kaisoo OneshotHistórias para pegar e não largar. Descubra agora