Our Dialogue
Dialogue: tamana
Author: Naj
هوای شب، توی اون روستای نزدیک کوهستان بیشتر از همیشه سرد بود و برفی که میبارید، قصد سفیدپوش کردن کل زمین رو داشت.
-ارباب... قسم میخورم اون دختر... فقط... از اجرای من خوشش...
-بسه... نمیخوام چیزی درموردش بشنوم سو! بهت گفته بودم زبونی که بخواد برای تحسین از تو باز بشه رو میبرم! دستی که بخواد برای لمس تو دراز بشه رو قطع میکنم! کیونگ؟! فراموش کردی که بهت گفته بودم تو مال منی؟ و تو دقیقا جلوی چشمهای من به اون هرزه لبخند زدی؟
کیونگسو مثل همیشه وقتی میترسید دستهاش رو توی هم قلاب میکرد، سرش رو پایین میانداخت و با فشار نوک انگشتهای پاش به زمین، قصد داشت توی اون فرو بره. بدنش سرد شده بود و نوک انگشتاای پاش از فشار و سرما روبه کبودی میرفت.
ارباب با دیدن حالت ترسیدهی پسر، پوزخندی زد، قلموش رو توی مرکبی که از قبل آماده شده بود برد و شروع به نقاشی اون بدنی که داشت از ترس به خودش میپیچید کرد.
-تکون نخور!
-بله... بله ارباب... فقط...
-فقط؟
-هیچی.
جونگین میدونست با برفی که میبارید، نگه داشتنش توی فضای بیرون و مقدار برفی که روی شونههای لختش نشسته بود، برای سلامتی اون پسر خطرداشت؛ اما هربار که به اون اربابزادهی لوس فکر میکرد، بیشتر از سری قبل عصبی میشد و این تنبیه رو حق بازیگر دورهگرد میدونست. ارباب کسی بود که متنهای نمایشهای تکنفرهی کیونگسو رو مینوشت و اون رو برای صحنههای احساسی آماده میکرد تا تمام متن طبق تصورش پیش بره. هرماه سوار بر ارابهای که تجهیز شده بود از لوازم نمایشی و انواع و اقسام پودرهای رنگی برای تزیین صورت زیبای پسر، روستا به روستا میچرخیدند و هنر خودشون رو به اجرا میگذاشتند.
کیونگسو میدونست ارباب وسواس عجیبی نسبت به خودش داره؛ ولی هربار که تعریفی میشنید بیاختیار لبش به لبخند و تشکر باز میشد؛ اما این بار داستان متفاوت تموم شد چون اون دختر، دخترِ فرماندار و بانوی شماره یک اون بخش محسوب میشد.
کیونگسو نمیدونست با تشکرش، دختر به سمت ارباب میره و اون بازیگر رو برای خدمتکار مخصوصش شدن، درخواست میکنه!
ارباب عصبی ولی با صورتی بیحس، دختر رو مودبانه رد میکنه و ازش میخواد که اجازه بده تا اونها هنرشون رو به همین شکل ادامه بدند. دختر که از جواب رد اون شخص ناراحت شده بود، خواست به همراهانش دستور دستگیری صاحب اون نمایش رو بده که با دیدن نگاه نگران بازیگر محبوبش، پشیمون شد.
این اتفاقات، تبدیل به سوءتفاهمی بزرگ شد و الان باعث برهنگی کیونگسو در وسط حیاطی پوشیده از برف شده بود. از سرما و ترس میلرزید تا ارباب از این تنبیه تصویری بکشه که برای مدتها توی ذهن کیونگسو موندگار شه.
-ارباب...
لبهاش از سرما میلرزید و خوب نمیتونست حرف بزنه، با این حال سعی کرد دوباره اون فرد سختگیر رو متوجه خودش کنه.
-ارباب کیم...
-چیشده سو؟
-من... من رو... ببخشید.
-حرفهای جالبی میزنی، انقدر توی بازی حرفهای شدی که بخوای دل من رو به رحم بیاری؟
-نه... نه... من هیچوقت جلوی... شما... بازی نمیکنم.
جونگین بلند خندید، اون پسر ترسو شیرینی مخصوص خودش رو داشت. نقاشیش دیگه تموم شده بود، فردا اون رو رنگآمیزی و به یکی از بهترین آثارش تبدیل میکرد.
انگشتش رو جلو برد و بهش اشاره کرد تا وارد اتاق بشه.
-در رو ببند. اگه توی این سرما، مریض بشم، آیندهی خوبی رو برات تصور نمیکنم کیونگسو.
-معذرت... میخوام...
ارباب به سمت ظرفی که از ذغالهای بزرگ درحال سوختن پرشده بود نزدیک و با زیر و رو کردنشون باعث شد، شعلهی کوچکش کمی جون بگیره تا اتاق رو اونطور که باید گرم کنه.
-با اون تکه ملافه خودت رو خشک کن و به رختخواب بیا.
کیونگسو اما با هجوم گرما به بدن سردش، کرخت شده بود و احساس گزگز رو در سر انگشتهای دست و پاش حس میکرد. میدونست از سرما بینیاش بیحس شده و با کشیدن نفسش به سمت بالا سعی داشت تا خرابکاری جدیدی به بار نیاره.
-چرا تکون نمیخوری؟
-نمی... نمیتونم.
هنوز میلرزید، انگار سرما تا مغز استخونش نفوذ کرده بود.
ارباب سری از تاسف تکون داد، از کنار ظرف ذغال بلند شد و با برداشتن اون تکه ملافه بهسمت اون پسر دردسرساز رفت.
-فکر کنم دیگه یادت میمونه بعداز اجرا چطور باید با مردم برخورد کنی.
-بله... متاسفم.
-تنبیهت تموم شده، بعداز خشک کردن موهات میتونی لباسهات رو بپوشی. آتشدان رو امشب کنارت میذارم.
-ممنونم.
ارباب بعداز خشک کردن موهاش، کمک کرد تا لباسهاش رو بپوشه. جورابهای سفید، لباس خواب ابریشمی نباتی، موهای بلندی که تازه باز شده و در اطرافش ریخته بود و اون چهرهی سفیدی که از گرمای لذت بخش اتاق رنگ تازهای گرفته بود رو درکنار موهای لخت مشکیش، تصویر زیبایی ساخته و ارباب رو مست خودش کرده بود.
-تو خیلی زیبایی کیونگسو. این زیباییت طوری حریصم میکنه که فقط برای خودم میخوامت.
کیونگسو که دیگه اثری از اون ارباب ترسناک نمیدید، سرش رو کج کرد و خودش رو توی آغوش امن ارباب جا کرد.
-من برای شما هستم ارباب. هیچکس نمیتونه این رو تغییر بده.
جونگین، مست شده از آغوش لذت بخش پسر کوچکتر، تمام عصبانیتش رو فراموش کرده، دستش رو زیر چونهی بازیگر عزیزش گذاشت و بعداز بوسیدن اون لبهای ملتهب سرخ، جونی دوباره گرفت.
-من رو عصبانی نکن کیونگسو، نمیخوام بلایی سرت بیارم که بعدا پشیمون بشم.
-چشم؛ تحمل تنبیه وقتی شیرین میشه که میدونم بعدش اینطور ازم مراقبت میکنید.
-من مطمئنم عاشقت نیستم، من جنونوار تو رو میخوام کیونگسو.
VOUS LISEZ
Kaisoo Oneshot
Nouvellesوانشات های کایسویی با ژانرهای مختلف تقدیم نگاهتون. با ووت و کامنت نویسنده رو حمایت کنید تا کارهای بیشتر بگیرین.
