Our Dialogue
Dialogue: Iva
Author: Naj
-جونگین من بهت علاقه دارم.
-متاسفم.
-چ... چرا؟؟
-من عاشق باباتم!
-تو... تو همین الان به دخترم چی گفتی؟؟ میخوای بمیری؟
مرد تعمیکار عصبی با آچاری که در دست داشت، از پشت ماشین بیرون اومد.
-آقای دو گوش کنید، من... من فقط به دخترتون حقیقت رو گفتم.
-چطور میتونی قلبش رو با این مزخرفات بشکنی؟
-قلبش رو نشکستم.
مرد با اخمهایی که به سختی به هم گره خورده بود، به دخترش و بعد به جونگین نگاه کرد.
-تمام این مدتی که برای تعمیر ماشینت میاومدی اینجا، فقط به خاطر من بود؟
جونگین سری تکون داد و خیلی آهسته موهای نیمه بلندش رو کنار زد.
-دخترم تو چیزی توی این مرد دیدی که حالا بهش اعتراف کردی؟
-راستش نه... اما من ازش خوشم اومد چون اون ظاهر مردونه و جذبهی خاصی داشت.
-میدونی که جونگین ازت خیلی بزرگتره؟
-بابا، فکر نمیکنم الان سن و سال برای تشکیل زندگی مهم باشه.
کیونگسو شقیقههای دردناکش رو ماساژ داد. چی باید به اون دختر ۱۸سالهی احمقش میگفت؟ و از همه مهمتر، با حرف جونگین حالا جلوی دخترش معذب شده بود.
-از گاراژ من برو بیرون کیم جونگین.
-ولی من باید حرفهام رو بهت بزنم، من هیچ حرکت اشتباهی نکردم که دخترت رو به اشتباه بندازه...
-میدونی بدترین قسمتش چیه؟ اینه که من دخترم رو بیشتر از خودم میشناسم.
آچار توی دستش رو روی زمین رها کرد و به سمت دفترش رفت. این چه سرنوشتی بود؟ توی سن ۴۵سالگی، همکلاسی آیدلش اومده بود بهجای تعمیر ماشینش از اون تقاضای دوستی داشت.
-عشق؟ توی این سن؟
خندید، خواست برای خودش قهوه بریزه که دستی دور کمرش پیچید.
-چرا من رو از خودت میرونی؟ بهت گفتم توی تمام این ۲۰سال فقط دنبال تو میگشتم، از اون روزی که از من خداحافظی کردی تا به خواستهی مادر پیرت عمل کنی تا امروز فقط دنبال نشونهای از تو بودم.
نفس عمیقی کشید، دلش نمیخواست بغض کنه؛ اما دوری این سالها واقعا روی قلبش سنگینی میکرد.
-کیونگسو... من رو از خودت نرون. حالا که پیدات کردم حقمه که طعم آرامش رو بچشم.
کیونگسو که تا به اون لحظه ساکت به حرفهایی که خیلی وقت بود بهش نیاز داشت، گوش میکرد. برگشت، اون رو به عقب فرستاد و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
-جونگین، داستان من و تو همون بیست سال پیش تموم شد. نباید خودت رو اینهمه وقت معطل میکردی که الان حقت رو از من طلب کنی.
مرد بلندتر سرش رو بالاگرفت تا قطرات اشک راهش رو به سمت پایین پیدا نکنه.
-عذر میخوام... انقدری از نبودنت خسته بودم که ندونسته حرف زدم.
-چرا تا الان ازدواج نکردی؟
-چون نمیتونستم حتی یکلحظه تو رو از ذهنم بیرون کنم، هرکی که سمتم میاومد به دنبال نشانهای از تو بودم. ولی هیچکسی تو نبود... من...
KAMU SEDANG MEMBACA
Kaisoo Oneshot
Cerita Pendekوانشات های کایسویی با ژانرهای مختلف تقدیم نگاهتون. با ووت و کامنت نویسنده رو حمایت کنید تا کارهای بیشتر بگیرین.
