وقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه
+18
_داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
داستان از نگاه زین: اتاقم، چقدر دلم براش تنگ شده بود،مشکی و تیره و تاریک مثل قلبم، ساکت مثل چشمام و شلوغ مثل ذهنم اونا چه فکری کردن که یه دختر الکی خوش رو آوردن تا به خیال خودشون از من نگهداری کنه من بچه نیستم و هنوز انقدر حقیر نیستم که یه دختر بچه نوزده ساله ازم پرستاری کنه _بکششون _خفه شو _اونا خانوادت نیستن اون دخترم دوستت نیست اینا فقط خیالن _تو خیالی، تو واقعی نیستی _من هستم من هستم من هستم من هستم من هستم من هستم من هستم تا جایی که توان داشتم داد زدم خفه شو از سرم برو بیرون سرمو محکم کوبیدم به کمدم و تا جایی که توان داشتم خودمو کوبیدم به اینور اونور تا صداهای تو سرم رو نشنوم مامان بابا دوییدن تو اتاق ، بابا بزور خوابوندم رو تخت و میخاست دستامو ببنده داد زدم من دیوونه نیستم مامان مثل همیشه گریه میکنه. اون دختره با ترس اومد تو اتاق، هنوز داشتم داد میزدم صدا ها ساکت نمیشن کاترین یهو داد زد صداش از من بلندتر بود،ساکت شدم و نگاش کردم،مامان و بابا ام مثل من شکه شده بودن گفت:خواهش میکنم برین بیرون میخوام با دوستم تنها باشم. این فسقلی چه فکری کرده که دوست منه؟ من هیچ دوستی ندارم بابا گفت:کاترین الان نه، اون حمله عصبی بهش دست داده و تا دکترش نیاد نمیشه با کسی تنها بمونه داد زدم:من اون دکتر کله دیکی رو نمیخام میکشمششش دختره ی کله شق دوباره حرفشو تکرار کرد و اطمینان داد که چیزی نمیشه، با تردید از اتاق رفتن بیرون من موندم و یکی که از خودم وضع مخش خراب تره نشست جلوم و با حالت نگران گفت:چرا به خودت آسیب میزنی
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
_چرا باید بهت مربوط باشه؟ یکم فکر کرد و گفت:چون من یه ادم دیوونم و تو سالمی ، پس من باید اینجوری کنم نه تو خیلی زرنگه، میخواد بهم اعتمادبنفس بده ازینش خوشم اومد حداقل مثل اون دکتر بی مغز نیست. گفتم:میدونی تو سرم بهم میگن بکشمت؟ _مرگ دیر یا زود سراغ همه میاد چه اهمیتی داره؟وقتی دلخوشی ای نباشه مرگ مثل هدیس _بخاطر همین سه بار خودکشی کردم ولی هرسری اون عوضیا نمیزارن بهش برسم _میخوای یکاری کنیم که لج شون دراد و بفهمن نمیتونن همیشه مارو آروم کنن؟
داستان از نگاه کاترین: با اینجور آدما باید مثل خودشون برخورد کنی تا بهت اعتماد کنن،زین چندساله که خودشو زندانی کرده تو این عمارت و هیچ دلخوشی ای نداشته پس فکنم دلش برای هیجان تنگ شده باشه وقتی بهش پیشنهاد یه کاره لج درار دادم چشماش برق زد و لبخند شیطنت تمیزی زد، انگار نه انگار که دو دقیقه پیش چشماش کاسه خون بود و رگ گردنش زده بود بیرون بخاطر داد و بیداد هاش. با لحن جوکر گفتم: میتونیم فرار کنیم و بدوییم سمت تپه ها رو گل ها دراز بکشیم و جایی که هیچکی صدامونو نمیشنوه داد بزنیم. خندید و گفت: باید برای تو دکتر خبر کنن، ولی پیشنهادت خوبه حداقل ازین بیکاری بهتره _باشه فقط صبرکن من برم لباس راحت بپوشم که بتونم باهاش بدو ام قبول کرد و از اتاقش رفتم، به تریشا گفتم قضیه ی سرگرمی رو ، اول مطمئن نبود ولی قبول کرد و قول داد که زین نفهمه بهشون خبر دادم