خب قبل از شروع پارت جدید یه توضیح کوتاه درباره ی شخصیت الما بدم بهتون، یه دختر ضربه خورده که هیچوقت توجهی از سمت کسی ندیده و چون لیام یکم بهش توجه کرد میخواد براش جبران کنه، به مرور زمان کسایی که یه قطب دیوونه دارن عاشق الما میشن، خب برو بریم
داستان از نگاه الما:
ساعت ده صبح بیدار شدم و دیدم توی اتاق هتل خوابیدم، من جای باکلاسی نمیشناختم که لیام رو ببرم اونجا ، اونم چیزی یادش نبود که منو ببره یجای باکلاس واسه همین آوردمش یجای معمولی رو به پایین، یه تخت داشت اتاق بخاطر همین لیام روی مبل خوابید، حتی وقتی مست کرده بود مشخص بود که جنتلمن ، همچین آدم با شرافتی باید به هرچیزی که میخواد برسه، خوش بحال اون دختر که لیام عاشقشه، دلم میخواد خیلی زود ببینمش
لیام رو چنبار صدا زدم ولی بیدار نشد ، خودش مجبورم کرد از روش همیشگیم ینی ریختن آب یخ استفاده کنم
مرد گنده جیغ زد پرید، بعد با حالت ترسید گفت: تو کی ای؟ اینجا کجاست؟
_جنابالی دیشب مست کرده بودی و عادیه که الان چیزی یادت نباشه
_بین ما چیزی ام اتفاق افتاد؟
_نه من با هرکی بهم میگه سلام نمیخوابم
_چرا ما اینجاییم؟ من باید برم
_پیش زین؟
صداشو برد بالا: تو کی هستی؟ زین رو از کجا میشناسی؟
_اگه بتمرگی و یه قرص بخوری که حالت بهتر شه خودت یادت میاد.
لیام عذاب وجدان داشت، میترسید از کاری که میخواستیم بکنیم ولی هی بهش میگفتم این نقشه ی منه پس تو هیچ کاره ای.
مثل پیرزنا تند تند غر میزنه
_لیام بنظرت ناجور نیست اگه به عنوان یه دختر که تو خیابون باهاش اشنا شدی بیام خونتون و بعد بخوام با زین لاس بزنم؟
_اره هست
انگشت هاشو گذاشت روی گیج گاهش، منم داشتم با دوناتم ور میرفتم که یهو لیام گفت: تو باید خودتو یه روان درمانگر معرفی کنی
_ولی هرکی منو ببینه میفهمه سنم کمتر ازیناس
_چون باهوش بودی چندسال زودتر رفتی دانشگاه و تازه فارغ التحصیل شدی بخاطر همین به پول نیاز داری تا مطب بزنی و قبول کردی که به زین کمک کنی به شرط اینکه پول خوبی بهت بده
_بعد به من میگفتی نقشه شیطانی نکش !
قهوه شو سر کشید و گفت: بعضی وقتا شرایط بد از آدمای خوب ام هیولا میسازن
داستان از نگاه لیام:
با دختری که فقط چند ساعته میشناسمش نقشه ی جدا کردن داداشم از عشقش رو کشیدم و الان داریم خرید میکنیم که الما در نقش یه خانم دکتر سنگین و با وقار بیاد توی اون خونه، من چه مرگم شده؟ نمیخوام به زین آسیب بزنم نمیخوام کاترین رو ناراحت ببینم ولی الان خودم دارم زیر آسیب های ناراحت کننده ای له میشم که دلیل شون ام وفادار بودنم به اربابمه ، راسته که میگن این دنیا برای آدمای خوب جهنمه، باید یجوری با وجدانم کنار بیام، الما قابل اعتماد بنظر میاد و دلیلی ام نداره بخواد بهم دروغ بگه، اگه قلب زین رو تصاحب کنه صاحب کلی مال و ثروت میشه و یکی هست که شبانه روز بهش توجه کنه پس به نفع خودشه باهام همکاری کنه و زیر آبی نره
وقتی خرید های الما تموم شد یه ماشین گرفتیم تا دربست ببرتمون خونه و ناهار رو توی خونه ی جدیدش بخوره، استرس تمام بدنم رو تسخیر کرده بود و فقط به اینکه چجوری الما رو معرفی کنم فکرمیکردم، هرچی به خونه نزدیک تر میشدیم استرس منم بیشتر میشد، حالت تهوع گرفته بودم.
بالاخره رسیدیم، الما جلوی در خونه وایساد و سوت زد بعدش گفت: پسر اینجا خونتونه؟
_اینجا اندازه ی دستشوییه عمارت زین ام نیست، بطور موقت اینجاس
_پس وضعش خیلی توپه
_باباش اندازه ی موهای سرت برج و خونه و مال و اموال داره.
با تعریفایی که از وضع مالی زین کردم مطمئنم الما بیشتر تحریک شد تا صاحب همه ی این اموال بشه
یکی از کارگرا در رو باز کرد و رفتیم تو، الما مثل جوجه اردک پشت سرم راه میومد واسه همین زیر لب بهش گفتم: اعتمادبنفس داشته باش تا باورت کنن
از مایکل(یکی از بادیگاردا) پرسیدم: آقا کجان؟
_توی اتاق تلویزیون هستن و کاترین خانم هم پیششونه
سرمو تکون دادم به معنی اینکه مرخصه و اون رفت، سرمو برگردوندم سمت الما و گفتم: اگه پشیمون شدی همین الان میتونی بری طبقه ی بالا و خیلی عادی اینجا زندگی کنی ولی اگه هنوز سر حرفت هستی دنبالم بیا تا صاحب صد تا خونه مثل اینجا بشی.
_وقتی حرفی میزنم پاش وایمیسم
باهاش دست دادم و رفتم سمت tv room
کاترین روی پای زین نشسته بود و مشغول لب گرفتن بودن، بااینکه برام سخته بی تفاوت باشم ولی مثل همیشه عین کوه یخ جلوشون وایسادم و از گلوم صدایی دروردم که متوجه حضورم بشن، کاترین سریع از روی پای زین بلند شد و جفت شون صاف وایسادن چون یه زن غریبه رو همرام دیده بودن
زین گفت: لیام از دیشب ندیدمت نگرانت بودیم پسر.
اره مشخصه خیلی نگران بودین چون دیشب صدای ناله هاتون و الانم بوس های اتیشی تون نشون میده به فکر منین،دلم میخواست اینو بهش بگم ولی باید ساکت بمونم، با لحن سرد همیشگیم گفتم: من حالم خوبه آقا
_این خانم کیه
_ایشون الما البرت ، روان درمانگر هستن
_اونوقت با این خانم روان درمانگر جوان کجا اشنا شدی؟
_چند وقت بود توی فیسبوک میشناختمش ولی درباره ی شما باهاش صحبتی نکرده بودم، امروز قرار گذاشته بودیم برای صبحانه همدیگه رو ببینیم، حرفا که داغ شد منم مشکل تون رو برای خانم البرت گفتم، ایشون تضمین کردن توی یک ماه حالتون خوب میشه
زین با حالت عصبی گفت: مشکل من برای یه روز دو روز نیست که با یک ماه حل بشه، من اینجوری بودم و میمونم
کاترین با لحن گرم گفت: عزیزم ولی امتحانش ضرر نداره ، میتونیم شانس مون رو امتحان کنیم
_منو همینجوری که هستم بخوا
_وقتی شانس بهتر شدنت هست پس نباید از دستش بدیم
_پدر مادر من تمام دکتر ها و دارو ها و روش هارو زیر و رو کردن تهش به این نتیجه رسیدن من باید بستری شم و اینو به خودت گفتن.
منو کاترین ساکت بودیم که الما شروع کرد: شما بیمار نیستین، شما فقط خشم فرو خورده دارین که ریشه توی گذشته تون داره، چنبار خواستین حرف بزنین ولی کسی گوش نداده؟ چنبار خواستین نظر خودتونو بدین ولی برای کسی مهم نبوده؟ چنبار دعوای پدر مادرتون رو دیدین؟ چنبار انقدر نادیده گرفته شدین که دیگه اعتمادبنفس حضور توی جمع رو نداشتین؟
دهن منو کاترین و زین باز مونده بود، زین گفت: خب فکرمیکنم این یکی با اینکه سنش کمه ازون دکترای پیر بیشتر میفهمه، جواب همه ی سوالات میشه خیلی زیاد خانم البرت، میتونین کارتون رو شروع کنین.
بعدش رفت از اتاق بیرون، کاترین دستمو گرفت و با خوشحالی گفت:ممنون لیام
بعد رفت سمت الما و باهاش دست داد و گفت: امیدوارم روزای خوبی رو کنار هم داشته باشیم
الما لبخند زد و گفت: حتما همینطور پیش میره،روزای خیلی خوب.
کاترین رفت دنبال زین، با دهن باز مونده برگشتم سمت الما و گفتم: تو واقعا دکتری یا با ارواح در ارتباطی که اینارو میدونی؟
_هیچ کدوم، من توی همه ی شرایطی که تعریف کردم، حضور داشتم، خیلی زیاد ام حضور داشتم، رفتار تند زین رو که دیدم فهمیدم اونم مثل من قربانی خانواده شده
_چیشد که فهمیدی مشکل از خانوادشه؟
_وقتی توی خانواده نادیده بگیرنت، برای ثابت کردن حرفات به بقیه، عصبی میشی و صداتو میبری بالا و وقتی یه غریبه میبینی بجای سلام کردن و احوال پرسی نسبت بهش گارد میگیری.
_نمیدونم چی بگم الما فقط اینو بدون که تو دختر قوی ای هستی
_ممنونم
به الما اتاق لویی رو دادم، تا طبقه ی پایین و جدا از بقیه اتاقا باشه که حس مستقل بودن و استقلال کنه، نیم ساعت گذشت که صدامون زدن واسه ناهار، الما و من رو به روی هم بودیم و کاترین بغل الما بود، زین ام روی بزرگترین صندلی نشسته بود، جو بین مون سنگین بود ولی با حرفای دخترونه و مهربون کاترین داشت گرم میشد ، کاترین شیطون و بازیگوشه و از بچگیش کاملا زندگی کرده و خوش گذرونده واسه همین روحیه ی کاترین رو میتونم رنگ آبی کمرنگ و صورتی کمرنگ توصیف کنم، اما الما از حرفاش و پخته بودنش معلومه که سختی های زیادی رو کشیده، رنگ الما خاکستری، زین زود عصبی میشه و از بچگیش شاهد دعواهای زیاد مامان باباش بوده بخاطر همین روحیه ی جنگندش رنگ قرمز داره، من چه رنگی ام؟ من آدمی ام که از بچگیم کار کردم تا رو پای خودم وایسم و همیشه از همه اطاعت کردم و حتی به خودم اجازه ی عاشق شدن رو نمیدادم، انقدر برای خودم زندگی نکردم که حتی الان فکرمیکنم دوست داشتن یه دختر اشتباه عه، اما من اول از کاترین خوشم اومد نه زین! پس اون حق منه، برای یک بار ام که شده باید حقمو بگیرم، من چه رنگی دارم؟
داستان از نگاه کاترین:
خانم البرت خیلی ساکت و مهربونه ، بنظر میاد دکتر باهوش و کار بلدی که با چنتا جمله تونست رضایت زین رو جلب کنه و از همه مهمتراینکه تونسته با لیام که سال تا سال یه کلمه حرف نزده دوست بشه، نمیدونم اونا دوستن یا نه ، ولی بنظرم شیپ خوبی میشن، یه پسر آروم ولی جدی با یه دختر آروم ولی لطیف!
بعد از ناهار لیام رفت اتاق خانم البرت تا برای زین لیست کارهای روزانه شو بنویسن، چون لیام بیشتر از هرکسی زین رو میشناخت ، بجای من رفت پیش خانم البرت تا برای زین یه برنامه ی خوب بنویسن ، تا اونجایی که من سر دروردم باهم یوگا و آب درمانی و مهارت های کنترل خشم و اینجور چیزا رو کار میکنن که اطلاعات زیادی ازشون ندارم، خوشحالم که لیام هست چون اون واقعا نگران زین و میخواد اونو مثل یه پسرعادی بین بقیه ببینه، بنظرم زین خوش شانسه که لیام رو داره، باید ازش تشکر کنم ولی فعلا باید یکم وقت مو با زین بگذرونم تا حس نکنه توی روند درمانش تنهاش میزارم، خیلی ذوق دارم برای آینده، در زدم ولی جوابی نشنیدم، صدای آب میومد پس زین حمومه، در اتاق رو باز کردم و رفتم تو، خواستم منتظر بشینم تا زین بیاد ولی وقتی از حموم بیاد حتما میگیره میخوابه، برای اینکه اون رو سرحال بیارم و بهش روحیه بدم چیکار میتونم بکنم الان؟
اگه بخام برم براش کیک بپزم و وقتی از حموم بهش بدم ، باید زین یک ساعت توی حموم بمونه تا کیکم حاضر شه
اگه بخوام براش نقاشی خودمو خودش رو بکشم بازم وقت زیادی میخوام
هر کاری که فکرمیکنم به تایمی که دارم نمیخوره بجز یچیز.
بدون اینکه در بزنم ، در حموم رو باز کردم و با عشوه رفتم سمت وان، زین اول پوکر فیس مونده بود ولی وقتی دونه دونه لباس هامو دروردم و انداختم یه گوشه ، نیشخند زد و اشاره کرد که برم توی وان، رفتم رو به روش نشستم و پاهامو باز کردم، زین یه نگاه بهم انداخت و لبشو لیس زد، به حالت چهار دست و پا خیلی آروم ولی با نگاه وحشیانه رفتم سمتش، نشستم رو پاش و موهامو محکم گرفت و شروع کرد به بوسیدنم
_خب این پارت ام تموم شد💕 وت و کامنت یادتون نره، قراره خیلی اتفاقای جالبی بیوفته ها
YOU ARE READING
Crazy +18
Randomوقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه +18 _داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
