زندانی

2.8K 157 5
                                        

داستان از نگاه کاترین:
پنج روز ازون تکست که به زین دادم میگذره و هنوز ازش خبری نشده فکرکنم دیگه قصد نداره مزاحمم باشه شاید دلش سوخته یا از یکی دیگه خوشش اومده ولی یه حس خیلی قوی بهم میگه این آرامش قبل از طوفان.
پنج روز بود که بیرون نرفته بودم و فقط با لورا حرف زده بودم ولی حتی اونم نمیتونه درک کنه چه حس مزخرفی دارم ، یجور بلاتکلیفی هستش.
داشتم دندونم رو مسواک میزدم و به این ماجرا ها فکرمیکردم که یهو یادم افتاد سه روز دیگه تولدمه و هنوز هیچ برنامه ای نریختم، سریع دهنمو شستم و رفتم اشپزخونه پیش مامانم
_مامان نظرت چیه برای تولدم مهمونی بگیرم؟
_منو بابات میخواستیم برات یه تولد خانوادگی بگیریم ولی بنظرم اگه با دوستات باشی بیشتر بهت خوش میگذره پس خودت برنامه ریزی کن عزیزم
_خب فکرکنم باحال باشه اگه توی ساحل چنتا میز بزاریم و روشون رو از مشروب و خوراکی پر کنیم و بزنیم برقصیم
_من که نمیدونم توی ذهن شما جوونا چی میگذره ولی اگه بنظرت باحاله پس از نظر دوستاتم خوبه
_مرسی مامان من میرم زنگ بزنم به لورا
بدو بدو از پله ها اومدم بالا و خیلی خوشال خودمو پرت کردم رو تخت، لورا اومد خونمون و دوتایی مهمونامو دعوت کردیم، لباسی که هم مناسب تولد باشه هم ساحلی باشه ندارم پس بنظرم بعد این همه وقت تو خونه موندن خوبه که بریم خرید.

هنوز موفق نشدم لباس مورد علاقمو پیدا کنم ولی لورا یه صندل کرمی و شلوارک لی و تاپ خیلی خوشگل کرم گرفت ، دلم می‌خواد یکم زرق و برق لباسم بیشتر باشه، داشتم غر میزدم که لورا گفت: وقتی گشنت میشه ‌اینجوری بدخلقی میکنی بیا بریم رستورانی جایی بشینیم وقتی خستگی مون در رفت دوباره میریم میگردیم دنبال لباس جنابالی
_باشه فقط مهمون تو دیگه؟
_بمیر بابا
نشستیم و منتظر شدیم گارسون بیاد اما خبری نشد لورا پاشد رفت سمت پیشخون منم با ناخنم با ریتم میزدم روی میز ، یه پسر بچه با ظاهر شلخته اومد تو و با عجله اومد سمتم خیلی مظلوم گفت: خانم منو خواهرم یتیم هستیم و سرپرستی مون با عموی الکلی مونه، اون خواهرم رو اذیت میکنه، الانم می‌خواد بزور ببرتش خواهش میکنم بیا کمک مون کن، کسی جز شما اینحا نیست.
با عجله دوییدم بیرون و دیدم زین داره موهای یه دختر بچه رو ناز میکنه و وقتی مارو دید نیشخند زد و به دوتا بچه ها پول داد و اونا خندیدن دوییدن رفتن، خشک شده بودم سر جام، فکر اینیکی رو نکرده بودم‌‌، لورا از رستوران بیرون اومد تا ازم بپرسه چرا اومدم بیرون ولی اونم تا زین رو دید ماتش برد، اومدم عقب عقب برم که خوردم به یکی، پشتمو نگاه کردم دیدم یه مرد که قدش خیلی خیلی از من بلند تره و هیکل درشتی ام داره با کت و شلوار مشکی پشتم وایساده، زین نشست توی ماشین و رفت اومدم به لورا چیزی بگم که یه دستمال اومد جلوی صورتم و دیگه جز جیغ لورا چیزی نشنیدم.

چنبار پلک زدم ولی هنوز دیدم تاره، من کجام؟ دور و برم رو نگاه کردم، اینجا کجاست؟به یه صندلی چوبی بسته شده بودم، توی یه اتاق که همه چیز توش سفید یا چوبی بود، داره یادم میاد چه اتفاقی افتاد،از رستوران اومدم بیرون و زین رو دیدم، اون رفت و بعد من بیهوش شدم و صدای جیغ، وای ینی لورا حالش چطوره؟ به کسی خبر داده؟ پلیس دنبالم میاد؟ از همه مهمتر من الان کجام؟
حدود نیم ساعت همونجا بودم و حتی میترسیدم از خودم صدا در بیارم که بفهمن من بهوش اومدم، نمیدونم چی در انتظارمه ولی حتی نمیتونم گریه کنم.
صدای کلید اومد و در باز شد، نمیتونستم پشت سرمو ببینم ولی استرس بدی داشتم، توقع اینیکی رو نداشتم! لیام رو دیدم که خیلی بی حس داره نگاهم میکنه
_اوه خداروشکر که پیدام کردی لیام لطفا زودتر منو ازینجا ببر
_باید به آقا خبر بدم که بیدار شدی
_چی؟ تو ، تو ، تو
نمیتونستم حتی حرف بزنم از بغض
_کاترین برایان من از بچگیم در خدمت اقا بودم و هیچوقت بخاطر کسی که چنبار دیدمش ایشون رو کنار نمیزارم الانم گریه زاری نکن چون وقتی آقا بیان نباید اینجوری ضعیف بنظر برسی.
منو باش توقع داشتم کی کمکم کنه، صدای پاشنه کفش اومد، صدا داره نزدیک تر میشه، با هر قدمی که بهم نزدیک تر میشه توی دلم بیشتر خالی میشه، اومد رو به روم وایساد ، سرمو انداخته بودم پایین و نگاهش نمیکردم
دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو اورد بالا، توی چشمام نگاه کرد و نیشخند زد ، قدرت داد و بیداد کردن رو نداشتم فقط اخم کرده بودم
_بیبی گرل وقتی چیزی رو که میخوام بهم ندی اینجوری میشه ،اخم نکن تقصیر خودته
تا جایی که میتونستم بلند گفتم: تقصیر منه که نمیتونستم دوستت داشته باشم؟ مگه همه چی باید بر وقف مراد تو باشه؟؟
_با من اینجوری حرف نزن بیبی گرل
_به من نگو بیبی گرل، دوتا فیلم دیدی جوگیر شدی؟
_من هرچی بخوام صدات میکنم و تو ام گستاخی نمیکنی چون تنبیه میشی، من ارباب تو ام و هرچی بگم گوش میدی وگرنه تنبیه میشی، منو ددی یا ارباب یا آقا صدا میکنی وگرنه تنبیه میشی،فکر فرار نباش وگرنه تنبیه میشی
_میخوای نفس ام نکشم؟؟ تو چت شده؟
_این بی ادبی رو میزارم به حساب گیج شدنت ولی اینو بدون تو عروسک منی ، من نمیزارم چیزی که مال منه به چیزی جز من فکرکنه پس همه توجه تو باید به من باشه و ارضا کردن روحم
_زین من به هیچ وجه حاضر نیستم وارد این بازی کثیف تو بشم.
اومد جلوی صورتم داد زد: دهن خوشگلتو ببند چون دلم نمیخواد پر خون بکنمش
ناخوداگاه یه قطره اشک از چشمم افتاد، با انگشتش اشکمو از روی صورتم ور داشت و رد خیس اشک روی صورتم رو بوس کرد و خیلی آروم گفت:باید به این شرایط عادت کنی لاو
بعد با صدای بلند گفت: لیام ساعت هفت شده ولی کاترین هنوز ناهار نخورده، به خانم آندرسون بگو غذاشو بیاره تو اتاق.
بعد رفت، اون واقعا عقلشو از دست داده
یه پیرزن تپل با لپای گلی اومد تو اتاق و دستامو باز کرد تا غذامو بخورم، یکم خوردم و وقتی سیر شدم تازه خون به مغزم رسید ، بهترین فرصت برای فراره، بااینکه دلم نمیومد ولی الان باید فکر خودم باشم نه این پیرزن، بهش گفتم: میتونم یه لحظه بلند شم؟ اخه پاهام خواب رفتن چند ساعته که نشستم
_دخترم برای من مسئولیت داره آقا خواستن که شما روی همین صندلی بمونین
_من اگه ازین اتاق ام برم بیرون بازم مطمئنم چنتا بادیگارد اون بیرون منتظرمن و نمیزارن فرار کنم پس نگران چی هستی؟
بلند شدم و به بدنم کش و قوس دادم، چنگالی که توی ظرفم بود رو برداشتم و با تموم نیرویی که داشتم دوییدم، پیرزن پشت سرم شروع جیغ و داد کرد، چنتا محافظ اومدن سمتم ولی بخاطره ریزه میزه بودنم از زیر دست شون رد شدم داشتم میرسیدم به در که یهو یکی از پشت هولم داد، خوردم به دیوار و سریع دستامو پشتم نگه داشت و چنگال رو انداخت زمین ، تلاش کردم دستامو آزاد کنم ولی منو محکم تر چسبوند به دیوار، زیر گوشم گفت: بیبی گرل تلاش بی فکری بود، فقط تنبیه برای خودت خریدی و دیگه نمیتونی حتی واسه غذا خوردن از دستات استفاده کنی باید مثل یه بچه ی ضعیف دهنت غذا بزارن
اینو گفت و خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد، برامادگی دیک شو میتونستم حس کنم که چسبیده به باسنم و این حس خوبی نیست
_زین خواهش میکنم فاصله مونو حفظ کن
_میخواستم تنبیهت رو سبک تر اجرا کنم ولی یادت رفت منو چی صدا کنی پس بهتره بریم توی اتاق، منو مثل یه پر بلند کرد و رفت سمت همون اتاق که توش بودم، تا جایی که میتونستم لگد زدم بهش ولی براش اهمیتی نداشت، پرتم کرد روی تخت و سریع اومد روم ، سرشو برد زیر گوشم و یه بوسه ی خیس اونجا گذاشت، زبونشو خیلی آروم روی گردنم کشید و یه قسمتی محکم مک زد، همزمان خودشو به بین پاهام میمالید، نفس نفس میزدم ، من دارم لذت میبرم ولی این درست نیست با صدای ضعیف گفتم: معذرت میخوام آقا ، من دختر بدی بودم و شما رو عصبی کردم ولی دیگه تکرار نمیشه.
سرش رو اورد بالا و با فاصله ی کم صورتامون بهم نگاه کرد روی دماغم رو بوس کرد و گفت وقت خوابه ، بعد از روم بلند شد و سمت در رفت، برگشت یه نگاه بهم کرد و بعد درو بست و صدای قفل شدنش اومد.
گردنمو پاک کردم و توی دلم بهش فحش دادم، واقعا ازش متنفرم پس منظورش از تنبیه این بود و هرسری به بهونه ی تنبیه می‌خواد باهام حرکتای جنسی بکنه ، اجازه نمیدم اینجوری پیش بره، شاید نتونم فرار کنم ولی میتونم حداقل جوری باشم که بهونه نداشته باشه این کارا رو بکنه، از صبح دستشویی نرفتم و تازه الان حس میکنم که مثانم داره منفجر میشه، خوشبختانه دیگه دره دستشوییه اتاق رو قفل نکرده پس میتونم حداقل اونجا آرامش داشته باشم، گوشه ی دستشویی دوش حمام بود و یسری مواد شوینده، اینجا کلا خیلی تمیزه ، بعد از تموم شدن کارم روی تخت ولو شدم، فکر خانوادم داره منو از پا در میاره، با فکرکردن به اینکه الان میتونستم توی بغل مامانم باشم و باهم از تولد بگیم باعث شد یه قطره اشک از چشمام بیاد و با فکر کردن به بابام که دلش نمیخواست کسی بهم دست بزنه چه برسه به اینکه پسر دوستش اینجوری روم بیوفته باعث شد اشک دوم و سوم و چهارم و.... از چشمام بیان
انقدر گریه کردم خوابم برد.
_خب دوستای گلم تااینجا کاترین از زین متنفره ولی بخاطر سندروم استکهلم اونا به هم نزدیک میشن
پارت بعد رو الان اپ میکنم فقط امیدوارم وت و نظر یادتون نره❤️

Crazy  +18Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora