فرار

3.5K 198 13
                                        

تاپ و شلوارک سفیدمو پوشیدم و چتری هامو جمع کردم بالا که موقع دوییدن اذیتم نکنن
رفتم در اتاق زین رو زدم ، با هیجان نگام میکرد و منتظر بود که بریم بیرون، بهش اشاره کردم که آروم بیاد پشت سرم
به پایین پله ها که رسیدیم همزمان دوتایی شمردیم یک دو سه
با تمام سرعت دوییدیم، نگهبانا با ترس اومدن بگیرنمون که یاسر مالیک گفت بزارین برن
زین مثل یه پسر بچه پنج ساله میخندید و ذوق میکرد
مردم با تعجب نگامون میکردن، یاد دنبال بازی های بچگی مون افتادم و به زین گفتم اگه میتونی بیا منو بگیر
رسیدیم به یه دشت پر گل های زرد و نارنجی ،هیچکی اونجا نبود و فقط صدای جیغ و خنده ی ما میپیچید تو فضا
داشتم میدوییدم که یهو یه صدایی اومد،برگشتم دیدم زین افتاده، خیلی ترسیدم ، خانوادش بهم اعتماد کردن و اجازه دادن ببرمش بیرون از خونه و چیزیش بشه مسئولیتش با منه
بدو بدو رفتم سمتش و نشستم پیشش
آروم گفتم:خوبی؟ پات یا دستت چیزی نشد؟
لبخند زد و گفت:چیزی نیست خودمو از قصد انداختم ببینم چیکار میکنی
کنارش دراز کشیدم و شروع کردیم به حرف زدن

داستان از نگاه زین:
داره کم کم ازین دختر خوشم میاد،مثل خودم کله شق و باحاله
شاید بد نباشه مدتی که پیشمونه بجای پرستار به چشم یه همراه نگاهش کنم ولی یچیزی این وسط اشتباه، کششی که بهش دارم نسبت به هیچکدوم دخترای روستا یا خدمتکارا که میان و خودشونو آویزونم میکنن نداشتم تاحالا، چشمای آبی و معصوم ، موهای بلوند و سادش، مدل حرف زدنش و هرچیزی که مربوط بهشه با بقیه فرق میکنه در عین سادگی و آرومی،شیطون و شلوغه.
نمیدونم چرا ولی وقتی تو اتاق میخواستم باهاش دعوا کنم و حرصمو خالی کنم یچیزی مانعم شد و نتونستم، وقتی رفتارش باهام مثل یه دوست قدیمی میمونه منم باهاش همینجوری رفتار میکنم.

داستان از نگاه کاترین:
فکرنمیکردم بتونم انقدر خوب باهاش کنار بیام ولی فعلا داره خوب پیش میره، یهو صدای شکمم اومد و باعث شد هر دوتامون بخندیم
زین پیشنهاد داد بریم غذای محلی بخوریم
منم چون حال نداشتم تا عمارت اون همه راه برم قبول کردم.
مزه ی غذا رو دوست نداشتم ولی ذوق زین به اینکه داره با یکی بیرون غذا میخوره و الان فکرمیکنه مامان باباش نگرانشن باعث می‌شد منم غذا بهم بچسبه.
بعد از تموم شدن غذا هامون زین پولشو پرداخت کرد و با یه درشکه رفتیم سمت عمارت
وقتی رسیدیم خانواده مالیک نقش بازی کردن و دعوا مون کردن
زین ام با حالتی که حس میکرد خیلی شاخه گفت: من هرکاری بخام میکنم پس سر کاترین کسی غر نزنه من بهش گفتم باید باهام بیاد بیرون. بعد رفت بالا
عمو یاسر ازم پرسید که چیشد و چیکارا کردیم ، براش توضیح دادم که همه چیز خوب بوده و زین احساس سرزندگی میکرده.
طوری که خیالش راحت شده باشه سرشو تکون داد و اجازه داد که برم تو اتاقم، الیز اومد کمکم و وسایلمو تو اتاق چیدم، تریشا بهم گفت هر لباس یا وسیله ای که احتیاج داشتم میتونم به لیام سفارش بدم. کنجکاو شدم بدونم اون کیه؟ چون زین ام بین حرفاش یبار گفت لیام.
از الیز درباره ی لیام پرسیدم و اون گفت:لیام و خانوادش چندین ساله که به خانواده ی مالیک خدمت میکنن واسه همین بین همه لیام یه احترام خاصی داره،تنها کسی که به زین نزدیکه و قبل اینکه تو بیای میتونست زین رو آروم کنه اون بود. وسط حرفاش صداش کردن و مجبور شد بره.
رفتم سر گوشیم و یه پیام از یه شماره ناشناس دیدم:از دوستت شنیدم رفتی به یه روستا تا آب و هوا عوض کنی، اگه بخوای میتونم بیام پیشت کتی.
فاک خودشه، تنها کسی که به من میگه کتی پاول عه

فکرمیکردم بعد از یک سال دست از سرم برداشته ولی دوباره داره مزاحمت هاشو شروع میکنه منو پاول تو دبیرستان باهم اشنا شدیم ، پسر شاخ مدرسه بود و میتونست هرکیو که می‌خواست بدست بیاره، منم دختر لج بازی بودم واسه همین باهم رقابت داشتیم تا وقتی که عاشق هم ...

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

فکرمیکردم بعد از یک سال دست از سرم برداشته ولی دوباره داره مزاحمت هاشو شروع میکنه
منو پاول تو دبیرستان باهم اشنا شدیم ، پسر شاخ مدرسه بود و میتونست هرکیو که می‌خواست بدست بیاره، منم دختر لج بازی بودم واسه همین باهم رقابت داشتیم تا وقتی که عاشق هم شدیم،یک سال رابطه خوبی داشتیم و من حتی بکارتم رو بخاطرش از دست دادم ولی تو یکی از مهمونی هایی که باهم رفتیم اونو دوستمو تو اتاق رو همدیگه دیدم. بعد ازون حتی حاضر نشدم باهاش چشم تو چشم بشم ، یه مدت مزاحمت برام داشت مثلا از دیوار بالا میرفت و از پنجره اتاقم میومد تو، هرروز گل میزاشت دم در خونمون و تو مدرسه جلو سبز می‌شد ولی وقتی بی محلی هامو دید کنار کشید.
حتما لورا حواسش نبوده به خواهر پاول لو داده اومدم روستا ولی همینکه نمیدونه کجام ،خوبه چون دلم نمیخواد پاشه بیاد اینجا و با دوتا دیوونه سرو کار داشته باشم

_کامنت و وت بزارین عزیزای دل💕

Crazy  +18Stories to obsess over. Discover now