داستان از نگاه هری:
اون دختر کوچولو که تو مدرسه همیشه همرو عصبی میکرد و یبارم منو تو زیر زمین زندانی کرد، بااین همه حرص دادناش ولی همیشه ازش دفاع میکردم، الان جلوم وایساده و برای خودش خانومی شده، و از همه مهمتر اینکه با من هنوز رفتار یه دوست رو داره و به چشم یه آدم معروف نگام نمیکنه.
به این خیلی نیاز دارم که یکی خوده منو ببینه نه معروف بودن رو. مدت زیادیه که با کسی نبودم چون همشون درگیر پول و شهرت میشدن و فقط به فکر فیمس شدن از طریق من بودن.
بهش لبخند زدم و خیلی گرم گفتم:فکرنمیکردم انقدر تغییر کرده باشی، صورتت خیلی زیبا و متین و مشخصه دیگه شیطنت رو گذاشتی کنار
_نزاشتم کنار فقط خواستم تو اولین دیدار مون بعد این همه سال تو زیرزمین زندانی نشی
هردو مون خندیدیم و راهنماییش کردم سمت استودیو،پیتزا سفارش دادم و باهم خوردیم و از همه چی حرف زدیم بین صحبت هاش گفت با یه بیمار روانی هم خونه شده و باهم دوستن، حرفشو جدی نگرفتم، گیتارمو برداشتم و آهنگ رو اجرا کردم، جوری که نگاهم میکرد احساس بیشتری بهم منتقل میشد و بیشتر به صدام حالت میدادم تااون راضی باشه، بعد ازینکه آهنگ تموم شد برام دست زد و خیلی خوشحال گفت: پس بخاطر همینه که دل لورا رو بردی
_هی نه نه بین منو لورا رابطه ای نیست، ینی فعلا نیست
_چرا فعلا؟
_من اونو دوست دارم ولی میترسم ازینکه اون کسی رو دوست داشه باشه
_من دوست صمیمیشم و میدونم که دوستت داره
داستان از نگاه زین:
پشت در وایساده بودم و چیزی از محتویات حرفاشون نمیفهمیدم فقط میدونستم دارن درباره دوست داشتن حرف میزنن، شاید اشتباه بود و نباید تعقیبش میکردم ولی الان که اینجام باید برم ببینم کیه که عاشق دختره من شده، بدون در زدن وارد اون اتاقک شدم
اون پسره که شبیه غورباقه بود با تعجب نگاهم کرد ولی کاترینا خیلی زود گفت:زین سلام این هری استایلز نامزد لورا
اون پسره با تعجب نگاه کرد به کاترینا،مشخصه که باهاش هماهنگ نکرده بوده
_پس تو به نامزد صمیمی ترین دوستت ابراز علاقه میکنی
_نه نه باور کن ما داشتیم درباره حس اونو لورا به همدیگه حرف میزدیم
اون پسره گفت: تو باید هم خونه ی کاترینا باشی، بهت اطمینان میدم که بین ما چیزی نیست و این رفتارت هم از نگرانیه که نکنه عشقت از دستت بره، تو حق داری عاشق اون بشی ولی من عاشق همخونه ی تو نیستم و دوست صمیمی شو دوست دارم
صدامو صاف کردم و گفتم:من عاشقش نیستم فقط حواسم هست کسی عاشقش نباشه
کاترینا که گیج شده بود با تردید گفت:زین اصلا میتونیم بریم امشب چهارتایی بیرون و این کفتر هارو به هم برسونیم
بعدش خندید و هری ام با خجالت گفت:ممکنه اون نخواد
کاترینا گفت:من رفیق مو میشناسم پاشو برو خونه حاضر شو به لورا ام من زنگ میزنم، ساعت هشت بیاین کافه ای که سرکوچه مدرسه قدیمیمون بود.
بعدش دست منو کشید و سریع اومدیم بیرون، با عصبانیت گفت: معنی اینکارا چیه؟ چرا دنبالم راه افتادی و بعدشم جوری برخورد کردی که انگار بادیگارد منی،ینی چی که نمیزارم کسی عاشقش شه؟ خیلی خونسرد بهش جواب دادم:نزار عصبی بشم
تو ماشین حرفی نزدیم فقط یبار برگشت گفت: امشب تو با هری میای و منو لورا باهم میایم کافه ، میخوام نفهمه هری هستش.
مثل یه بچه باهام برخورد میکنه.
رسیدیم خونه سریع رفتم تو حموم،نیاز دارم یکم از فکرو خیال دور بشم، حولمو فقط دور پایین تنم پیچیدم و اومدم بیرون دیدم با یه پیرهن مشکی جلوم وایساده و داره میچرخه با خنده گفت: چطوره؟؟؟ عه وای خاک برسرم لختی، ینی باید باشم چون از حموم اومدی، من میرم بیرون لباس بپوشی
حتی همین خنگ بازیاشم منو جذب میکنن،یه لبخند زدم و رفتم جلوی اینه، به بدنم نگاه کردم و ناخودآگاه تصور کردم اون داره دکمه های پیرهنمو باز میکنه و همزمان لبمو با ولع گاز میگیره بعدش میشینه رو زانو هاشو دیکمو میکنه دهنش، لعنتی حتی تصورشم منو سفت میکنه، باید از فکرش بیام بیرون وگرنه مجبور میشم به یه دختر پاک تجاوز کنم.
موهامو خشک کردم و یه تیشرت و شلوارک مشکی پوشیدم اومدم روی کاناپه ولو شدم.
_واسه شب کت شلوار بپوش
_تیپای رسمی منو معذب میکنه
_قراره هری ام کت شلوار بپوشه،الکی به لورا گفتم تو کافه قدیمی مون قراره یه جشن سنتی بگیرن و همه باید پیرهن بپوشن پس اونم پیرهن میپوشه و همه قراره رسمی باشیم چون خیلی جذاب میشه این مدلی به هم ابراز علاقه کنن.
DU LIEST GERADE
Crazy +18
Sonstigesوقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه +18 _داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
