مهمونی

2.6K 177 17
                                        

ساعت هشت شده،نصف مهمونا اومدن صداشونو میشنوم ولی نمیتونم برم پایین چون هنوز حوله تنمه و ماریای عجوزه لباسمو نیورده، داشتم حرص میخوردم که یکی در زد
_کیه؟
_لیامم، لباست حاضره
_چشماتو ببند بیا تو
_تو اتاق آدم کشتی؟
_نخیر بی نمک، لباس تنم نیست
لیام با چشم بسته اومد تو لباسو گذاشت و رفت، یه لباس توسی که برق میزد و جلوی سینش بازه، من خجالت میکشم اینو جلوی مامان بابام تنم کنم ولی چاره ای ندارم زود تنم کردم و رفتم سمت پله ها.

ساعت هشت شده،نصف مهمونا اومدن صداشونو میشنوم ولی نمیتونم برم پایین چون هنوز حوله تنمه و ماریای عجوزه لباسمو نیورده، داشتم حرص میخوردم که یکی در زد_کیه؟_لیامم، لباست حاضره_چشماتو ببند بیا تو_تو اتاق آدم کشتی؟_نخیر بی نمک، لباس تنم نیست لیام با چشم ...

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

_لباس کاترین

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

_لباس کاترین

داستان از نگاه زین:
داشتم شراب میخوردم و با بابام حرف میزدم، همش نگران بود و نصیحت میکرد مامانمم سراغ قرص هامو میگرفت ولی خیلی محکم بهشون گفتم که نیازی به قرص یا نگرانی هاشون ندارم، اونا هنوز فکرمیکنن من اون بچه ی ضعیفم، ولی از وقتی کاترین قلبمو شکست من بزرگ شدم ، اخ کاترین ، یاد حرکات امروزش افتادم، دلم میخواست موهاشو میگرفتم و لبای خوشگلش رو همین الان دور دیکم حلقه میکرد، باید رفتار امروزشو توی دفترچم بنویسم، توی همین فکرا بودم که یهو دیدم الماس درخشانم از پله ها داره میاد پایین، نگاه همه به اون بود و این عصبیم میکرد، وقتی رسید ‌پایین پله ها، دستشو گرفتم و بوسیدم ، یه لبخند کاملا مصنوعی تحویلم داد و به سمت مهمونا رفتیم ، چنتا از دوستاش اومده بودن و خانواده من. از بقیه خبری نبود .
دوستاشو بغل میکرد و همزمان باهاش یه صدایی مث جیغ از خودش در میورد، هیچوقت دخترا رو درک نمیکنم ولی همینکه خوشحالی و ذوق کاترینم رو میبینم برام شادی اوره، کم کم سالن خونه ی لویی پر شد از آدمایی که نمیخواستم ببینمشون و وقتی منو کاترین رو دست تو دست میدیدن نگاه شون سنگین میشد، دخترا داشتن خودشونو پاره میکردن تا نگاهشون کنم ولی من دختری که دستش تو دستامه رو مثل بت میپرستم .
لورا و هری همزمان رسیدن ، کاترین و لورا تو بغل هم گریه میکردن و هری با حالتی که انگار جلوی گاو وحشی پرچم قرمز گرفتی نگام میکرد و حرص توی چشماش موج میزد، واسه اینکه نشون بدم تخمم نیست لبخند زدم و لیوان مو بالا گرفتم، لورا وقتی از بغل کاترین اومد بیرون میخواست سمتم حمله کنه که هری بازوشو نگه داشت، ازین عصبانیت شون لذت میبرم . خانواده برایان(مامان بابا کتی) وقتی اومدن تو انگار اومدن مجلس ختم، با دخترشون گریه میکردن فقط .
چشم غره رفتم ، جوری برخورد میکنن انگار دخترشون رو بردم جهنم، اون اینجا لباس خوب و خوراک خوب و کسی که دوسش داره رو داره پس چی میخاد دیگه؟
همه مهمونا اومده بودن بجز پاول، بهتر ، حوصله نگاه کردن به صورتی که قبلا بهش مشت زدم رو ندارم.
رفتم پیش خانواده برایان و با لبخند گفتم: چقدر خوشحالم که میبینمتون
پدر کاترین خیلی تند گفت: امیدوارم دلیل خوبی داشته باشین که تا الان بهمون خبر ندادین کجایین
_اقای برایان باور کنید من میخواستم بهتون اطلاع بدم ولی کاترین میخواست مطمئن شیم از تصمیم مون بعد سوپرایز تون کنیم.
کاترین با حالتی که چرا میندازی گردن من برگشت نگام کرد و میخواست یچیزی بگه که مادرش گفت: کتی چه تصمیمی؟
یکم مِن مِن کرد بعد گفت: منو زین درباره آینده مون باهم به اشتراک رسیدیم و ... بزارین وقتی خواستیم واسه جمع بگیم شمام متوجه میشین ،الان باید برم به مهمونا خوشامد بگم.
وقتی داشتیم ازشون دور میشدیم زیر گوش کاترین گفتم: افرین دختر باهوش من
_خفه شو
خندیدم و دستشو از تو دستم کشید تا بره پیش لورا ولی بهش گفتم: اگه بخوای سفره ی دلت رو برای دوستای کوچولوت باز کنی مجبور میشم از آدمایی که بین جمع دارم بخوام که یکم خشن شن.
با ترس نگام کرد و خیلی زود رفت.
هری اومد بغل دستم وایساد و حالتی که بقیه فکرکنن داریم دوستانه حرف میزنیم گفت: گردنت رو میشکنم
_منم از دیدنت خوشحالم استایلز راستی یادم نمیاد ازم تشکر کرده باشی؟
_تشکر بخاطر اینکه دوست دخترم همش بخاطر دوست دزدیده شدش گریه میکنه؟
_نه تشکر برای اینکه اگه الان دوست دخترته از صدق سری منو نامزدمه
با حالت عصبی خندید و گفت:واقعا وقیح و پررویی
در باز شد و عن آمد ، پاول با اون حالت از خود راضیش رفت سمت کاترین و لورا و دوستاشون وقتی خوش و بش و دید زدن کاترینه من تموم شد اومد با نیشخند سمت منو هری.
هری ازش استقبال کرد و گفت:منتظرت بودم پسر خیلی کار داریم.
بعد پاول نیشخند زد
از حرف شون سر در نیوردم و مهم ام نیس چون حتما ازون رمز ها و شوخیای دبیرستانی که ازشون بیزارم چون هیچوقت مدرسه نرفتم و با بچه ها شوخی نکردم،بازی نکردم،معلم رو سر کار نزاشتم، من توی خونه از پدرم درس گرفتم و با کسی در ارتباط نبودم جز لیام.

Crazy  +18Stories to obsess over. Discover now